مرگ و صادق هدایت

در تاریخ ادبیات ما نام صادق هدایت با مرگ و خودکشی و «بوف کور» گره خورده است. اگرچه آثار او همیشه خواننده داشته و خوانده شده و می‌شود، اما همیشه توصیه شده که از خواندن آثار هدایت خودداری کنیم، زیرا خودکشی را تشویق می‌کند. خود اما هیچ‌گاه از خویش نپرسیده‌ایم؛ در کدامین لحظه از زندگی در این جامعه بی‌هراس از مرگ زیسته‌ایم و یا سایه مرگ را بر بالای سر خود ندیده‌ایم؟ هیچ‌گاه نیز از خود نپرسیده‌ایم که چرا هیچ برگی از ادبیات این کشور در گستره تاریخ بدون حضور مرگ ورق نخورده است؟

هدایت در واقع آگاه‌ترین روشنفکر جامعه در زمان خود بود. از آن مرگی نوشت که زندگی بود، مرگی که سراسر تاریخ اجتماعی ما را در بر گرفته است. مرگی که هدایت از آن سخن می‌گوید، در آگاهی ریشه دارد، جامعه اما در مرگِ جاری بر تنِ خویش ناآگاه بود. نمی دید و یا نمی‌خواست که ببیند ایران مهد مرگ در تاریخ بوده است. نمی‌توانست ببیند. پیش‌زمینه‌ی ذهنی لازم را برای درکِ آن نداشت:

جمشید جم، نخستین شهریار استوره‌ای ما با این‌که زندگی جاوید و بی‌مرگی می‌طلبید، “شاه مردگان” شد. مانی، پیامبر نقاش که آوازه شهرت و عرفانش به اروپا نیز رسید، نافی شور و شوق زندگی بود و تنها ریاضت را اصل می‌دانست و پارسایی را تبلیغ می‌کرد. او حتا لذت جنسی را نیز زشت می‌شمرد و چنان عدم خشونتی را تشویق می‌کرد که تحت تعالیم او نه تنها کشاورزی، بل‌که خوردن گوشت حیوانات و میوه‌ها و شستن بدن نیز گناه بود، زیرا انسان می‌بایست در انتظار مرگ زندگی کند.

چنین مرگی در فرهنگ ما تشابه فراوانی با مرگ در فرهنگ هند دارد که در آن شیوا، بزرگ‌ترین ریاضت‌کش آن خدای ویران‌گری و مرگ است.

این تشابه را در بوف‌کور نیز به آشکار می‌بینیم. مادر راوی، “بوگام داسی”، رقاص معابد لینگام است. هدایت اما نافی مرگ‌پرستی شیواست. او حتا به خوبی می‌داند که فالوس‌پرستی در شیوا، در اصل ربطی به لذت جنسی ندارد. در این فرهنگ از نرینگی شهوت‌زدایی شده است. و دیگر نه به عنوان لذت، بل‌که شاید مردسالاری مقدس است. زن اثیری هدایت اما در برابر فالوس‌پرستی شیوا قرار دارد. از این منظر هدایت دوستدار زندگی و ضد مرگ است. هدایت هیچ‌گاه مبلغ عرفان نبوده است.
ریاضت‌کشی تاریخی ما در عرفان، نفی لذت‌های زندگی است، امری که انسان را آماده و پذیرای مرگ می‌کند. انسان ایرانی مرگ را همیشه در انتظار بوده است. فرهنگ ما پنداری ما را زنده سوار بر ارابه‌ی مرگ به سوی گور می‌برد. هول و هراس از مرگ یک آن انسان ایرانی را آسوده نمی‌گذارد. کفن‌پوشانِ خیابانی در روزهای انقلاب سال پنجاه و هفت و پس از آن مرگ‌هایی که چون «باران رحمت» آمده و هم‌چنان می‌آیند، آیا چیزی جز آن قربانیانی هستند که به دستور سربازان مغول سر بر سنگ، آماده شده‌اند تا جلاد از راه برسد و به ضرب شمشیری گداخته سرشان را از تن جدا کند؟

تاریخ ما زیر بار خونی که مغولان در نیشابور جاری ساختند و افغان‌ها در اصفهان به راه انداختند، و یا نادرشاه با چشم‌های از حدقه درآورده شده قربانیان و آقامحمدخان با مناری که از سرهای بریده‌شده ساخته بود، سرخ و خونین است. این تاریخ سراسر ضجّه و ناله و شیون و مرگ است. شاهان ما نیز به هر دیاری که لشگر کشیده‌اند، کشته و جوی خون راه انداخته، و به تاراج برده‌اند. در چنین موقعیتی است که باید “دم غنیمت است” خیام را بازشناخت و “مرگ” در آثار هدایت را دید.

در این جامعه هزاران نفر مرگ را تبلیغ می‌کنند. خمینی بزرگ‌ترین حمام خون را در کشور به راه انداخت، اما در صحبت از مرگ، نام هدایت پیش کشیده می‌شود، زیرا هدایت از مرگی دگرگونه سخن گفت و با نگاهی مدرن به آن نگریست، نگاهی که هنوز جایی در این فرهنگ ندارد. هدایت بزرگ‌ترین و تأثیرگذارترین گفتمان مرگ را در ایران با بوف‌کور به جا گذاشت. بوف کور اعتراض به فرهنگِ مرگِ حاکم بر ایران است.

هدایت در آثار خویش سیمای مرگ را در فرهنگ مرگ‌پرور بازمی‌شناساند. مرگ خود نیز در واقع اعتراض به همین فرهنگ است. هدایت در شمار عاشق‌ترین انسان‌ها به زندگی بود.

زندگی در فرهنگ ما نماد رنج است و خوابِ ابدی که همانا مرگ باشد، در تقابل با آن قرار می‌گیرد و نقطه‌ی پایانی می‌شود بر دردهای انسان. هدایت این نکته را در آغاز جوانی، به زمانی که هنوز شهرتی نداشت در داستانی به نام «مرگ» در مجله «ایرانشهر» چاپ پاریس نوشت که؛ از شنیدن خبر مرگ “احساسات جانگدازی به انسان دست می‌دهد. خنده را از لب‌ها می‌زداید، شادمانی را از دل‌ها می‌برد، تیرگی و افسردگی آورده، هزارگونه اندیشه‌های پریشان از جلو چشم می‌گذراند. تا زندگی نباشد، مرگ نخواهد بود” و یا به قول راوی بوف کور؛ “تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید. حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی، اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.”

“بوف کور” با “درد و زخم‌هایی” که زندگی را فراگرفته آغاز می‌شود و سرانجام در گردش و پیچاپیچ رؤیا و واقعیت، به مرگ پایان می‌یابد. هدایت در داستان کوتاه “مرگ”، آن را “سزاوار ستایش” می‌داند و “نوشداروی ناامیدی”.

از نخستین روزهای انتشار بوف کور در ایران، تفکر غالب بر جامعه با هشدار به خواندنِ آن همراه بود؛ می‌گفتند با خواندن آن وسوسه خودکشی در انسان شکل می‌گیرد و یا حداقل این‌که به مرگ و نیستی نظر دارد. با این‌همه این اثر خوانده شد و هم‌چنان خوانده می‌شود. مصلحان اخلاقی جامعه نیز تا کنون نتوانسته‌اند حتا یک نفر بیابند که در پی خواندن بوف کور اقدام به خودکشی نموده باشد. این مصلحان خود اما در کلیت خویش در شمار سانسورگران و کُشندگان انسان‌های دگراندیش، همراه و همگام حکومت‌ها بوده‌اند. جامعه ما با نفی مرگ‌اندیشی هدایت در واقع فرهنگ مرگ‌اندیش حاکم را نادیده گرفته و می‌گیرد.

ما در سراسر عمر با مرگ زیسته‌ایم و با فرهنگ مرگ رشد کرده، بالیده‌ایم. «خون حسین» هنوز هم می‌جوشد و به خون و خونریزی زنده می‌ماند. حضرت علی هنوز با شمشیر دو سر خویش نشسته بر اسبی که تا زانو به خون دشمنان فرورفته، گردن می‌زند. بعدها آگاهان جامعه نیز در نبرد با بدی‌ها، زندگی را در مرگ خود می‌دیدند. در تاریخ معاصر ایران “چریک‌های فدایی خلق” و “مجاهدین خلق ایران” دو نمونه هستند در این راستا. آنان قصد داشتند با مرگ خویش، برای مردم زندگی بهتری تدارک ببینند. اسلام هم‌چون دیگر ادیان ابراهیمی به جهان پس از مرگ بیش از هستی ارزش می‌دهد.

بوف کور ریشه در فرهنگ هند و اروپایی دارد. راوی آن با نفی لذت‌های جنسی، گوشه‌گیری برمی‌گزیند و ستایشگر مرگ است. این ویژگی‌ها را هم در فرهنگ هندی و هم در آموزه‌های دین‌های ایرانی می‌توان یافت. هدایت در واقع روشنگری می‌کند و فرهنگ مرگ را بر ما آشکار می‌گرداند. توجه هدایت به خیام و کافکا نمونه‌ای‌ست از آن. همین روشنگری را هدایت در پاسخ به توده‌ای‌ها که “پیام کافکا” را منفی ارزیابی می‌کردند و در آن چیزی در تضاد با “ادبیات بالنده و پیشرو” می‌یافتند، نیز به کار می‌گیرد و در مقاله‌ای با عنوان «در باره پیام کافکا» می‌نویسد: “این پیام هرچه می‌خواهد باشد، مطلبی که مهم است، صدای تازه‌ای درآمده و به آسانی خفه نمی‌شود. کسانی که برای کافکا چوب تکفیر بلند می‌کنند، مشاطه‌های لاشمرده هستند که سرخاب و سفیدآب به چهره بی‌جان بت بزرگ قرن بیستم می‌مالند. این وظیفه کارگردان‌ها و پامنبری‌های “عصر طلایی” است. همیشه تعصب‌ورزی و عوام‌فریبی کار دغلان و دروغزنان می‌باشد. عمر کتاب‌ها را می‌سوزانید و هیتلر به تقلید او کتاب‌ها را آتش زد. این‌ها طرفدار کند و زنجیر و تازیانه و زندان و شکنجه و پوزبند و چشم‌بند هستند. دنیا را نه آن‌چنان که هست، بل‌که آن‌چنان که با منافعشان جور درمی‌آید، می‌خواهند به مردم بشناسانند و ادبیاتی در مدح گندکاری‌های خود می‌خواهند که سیاه را سفید و دروغ را راست و دزدی را درستکاری وانمود کنند، و لیکن حساب کافکا با آن‌ها جداست.”
هدایت از مرگ در جامعه‌ای مرگ‌ستا می‌گوید تا ارزش‌های هستی را در جهان مدرن بازنماید.
کامینت 
za Tajmiri
به نظر من بار اول می خواست تا نزدیکی مرگ برود آن هم در رودخانه در آب…….تا میزان وحشت و تلخی مرگ را کمی حس کند………و به این نتیجه رسید که این مرگی که همه از آن ترس و وحشت دارند آنقدر ها هم ترسناک نیست……و از این به بعد است که نفرتش از انسانهایی که هر چه پیرتر می شوند چنگال خود را بیشتر در شکم زندگی فرو می کنند بیشتر و بیشتر شد و همه را یک دهان دید که یک مشت روده به دنبال آن بود و در نهایت به آلت تناسلیشان ختم می شد…..او زندگی را دوست داشت اما نه اینگونه با این قواعد و در میان این نوع آدمیان……..یک مشت پر رو بی حیا چارودار و چشم دل گرسنه که مثل سگ جلوی دکان قصابی برای یک تکه لته دم تکان می دهند……..آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست……..آدمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی…..

. بنظر بنده #Taizz دردی در مرگ نیست، بلکه این پروسه مردن یا به مرگ رسیدن است که دردناک است.” مانند انسان که بودن نیست و شدن است در یکی از فیلمهای هری پاتر : زمانی که هری از روح پدرش می پرسد که مرگ چگونه است؟ پاسخ گرفت که سریعتر از به خواب رفتن…”زندگی خواب روح است، و مرگ بیدار شدن او از این خواب….”
برای مولوی مرگ روشن ترین آینه هاست. از نظر او باید همه چیز را در این آینه دید.
حضرت مولانا  با ظرافت استادانه به بیان قضا و قدر الاهی پرداخته است که اگر در این زمینه تفکری کنیم چون بحریست که در ان چون کشتی به سرگردان در این امواج خواهیم بود. هر چه هست او هست،واگه دوباره به گذشته نگاه کنی میبینی تو نبودی بلکه او بوده وتو کشتی بدون اختیاری بودی که روی امواج
اون میرقصیدی،..

#Taizzمعرفیکننده 
https://giphy.com/gifs/tazz-SNAto56NVe5zZQ1qDg
,

http://a%20href=<p><a href=”https://giphy.com/gifs/owl-y2HDXdpHf2GBNWCwN8“>via GIPHY</a></p>
بیشتر بخوانیدصادق هدایت: روز آخر
به روایت استاد بهرام بیضایی
عصر 7 آوریل 1951م و 18 فروردین 1330 خورشیدی؛ پاریس
در عصر ابری دل ‌گرفته، وقتی صادق هدایت، نویسنده ی چهل‌وهشت ساله ی ایرانی مقیم موقت پاریس، به سوی خانه‌اش در محله هجدهم، کوچه ی شامپیونه، شماره ی 37 مکرر می ‌رود، دو مرد را می ‌بیند که بیرون خانه‌اش منتظرش هستند. آن‌ها ازش می ‌پرسند که آیا از اداره ی پلیس می ‌آید و آیا جواز اقامت …. 

نابینا غصه نخور . .

در دنیا چیز قشنگی برای دیدن وجود ندارد .ماهم که میبینیم خود را به کوری زده ایم ، باور کن !https://r1.community.samsung.com/t5/others/صادق-هدایت-روز-آخر-روایتی-است-جذاب-و-خواندنی-از-آخرین-روز-زندگی/td-p/10260513
http://taiziz.car.blog/2021/05/08/%d8%a2%d8%ae%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%b5%d8%a7%d8%af%d9%82-%d9%87%d8%af%d8%a7%db%8c%d8%aa/
m.و
.

دکتر حسین نجی چگونه ربوده شد

آدم‌ربایی بعدی که نگرانی شدیدی میان جامعه‌ بهائی ایجاد کرد در دی‌ماه همان سال اتفاق افتاد. روحی روشنی، منشی محفل روحانی بهائیان تهران که پیش از انقلاب به علت نگارش کتاب “خاتمیت” مورد تهدید متعصبان مذهبی قرار گرفته بود، ناپدید شد. از او نیز همچون داودی و موحد هرگز خبری باز نیامد و سرنوشتش نامعلوم است.

ربودن اعضای محفل ملی بهائیان ایران و اعدام اعضای محفل ملی دوم

با شدت گرفتن فشار بر “نهاد‌های بهائی” در اردیبهشت ۵۹ دو تن از بهائیان تبریز به اتهام “جاسوسی برای اسراییل” اعدام شدند. نهادهای بهائی که نظام اداری جامعه‌ بهائی را شامل می‌شود از شوراهای ۹ نفره‌ای موسوم به “محفل” تشکیل شده است که در هر شهر یا روستا با رای مستقیم بهائیان انتخاب می‌شوند و مسئولیت اداره‌ امور جامعه‌ بهائی را برعهده دارند.

اظهار بی اطلاعی مسئولین حکومتی به شایعات درباره‌ سرنوشت ناپدیدشدگان دامن می‌زد. مرجان داودی می‌گوید: “تقریبا به تمام ارگان‌های مسئول مراجعه کردیم. هیچکدام پاسخگو نبودند و تکذیب می‌کردند که دولت دست اندرکار باشد. ما تا مدت‌ها امیدوارم بودیم که پیدایش کنیم ولی حدس می‌زدیم مثل خیلی‌ها در آن زمان تحت فشار و شکنجه است تا عقیده‌اش را انکار کند یا تقصیری بر گردن بگیرد. این گمانه‌زنی‌ها و خبرها خیلی برای ما آزار دهنده بود.”
در سی مرداد ۱۳۵۹همه‌ اعضای محفل ملی بهائیان به اضافه‌ دو نفر دیگر از همکاران آن ها در جریان جلسه‌ محفل با هجوم افراد مسلح بازداشت می‌شوند و دیگر هرگز هیچکدام از خانواده و دوستانشان ‌آن‌ها را ندیدند.

در چنین شرایطی افرادی برای دستگیری دکتر حسین نجی از اعضای محفل ملی بهائیان به خانه‌ مراجعه و در نبود او، همسرش را بازداشت می‌کنند. وجدیه رضوانی همسر حسین نجی می‌گوید: “چهاربار به منزل ما مراجعه کردند. هر بار هفت یا هشت نفر مسلح بودند. دفعه‌ اول گفتند دنبال اسلحه می‌گردیم ولی دوبار بعد گفتند با دکتر نجی کار داریم و یک بار او را با خود بردند و بازجویی کردند.”

چگونگی ربودن شدن دکتر حسین نجی

حسین نجی نامه‌هایی به آیت الله خمینی، ابوالحسن بنی‌صدر رئیس جمهور، هادی منافی وزیر بهداری، آیت الله علی قدوسی دادستان انقلاب و… می‌نویسد و با شرح حمله‌ افراد مسلح به منزل مسکونی خود و بازداشت همسرش تقاضای دادرسی می‌کند اما تقاضای او با بی‌توجهی مسئولان رو‌به‌رو می‌شود و هیچ نهاد قانونی مسئولیت بازداشت همسرش را نمی‌پذیرد.

سرانجام در سی مرداد ۱۳۵۹همه‌ اعضای محفل ملی بهائیان به اضافه‌ دو نفر دیگر از همکاران آن ها در جریان جلسه‌ محفل با هجوم افراد مسلح بازداشت می‌شوند. عبدالحسین تسلیمی، هوشنگ محمودی، ابراهیم رحمانی، حسین نجی، منوچهر قائم مقامی، عطاالله مقربی، یوسف قدیمی، بهیه نادری، کامبیز صادق زاده، یوسف عباسیان و حشمت الله روحانی یازده نفری بودند که در جریان این هجوم ربوده شدند و دیگر هرگز هیچکدام از خانواده و دوستانشان ‌آن‌ها را ندیدند.
پیگیری وضعیت ناپدیدشدگان بلافاصله آغاز شد. خانواده‌ این افراد در ملاقات‌هایی با دادستان کل انقلاب، رییس قوه‌ قضاییه و رییس مجلس شورای اسلامی دیدار کردند.

وجدیه رضوانی می‌گوید: “…به هر کجا که فکر کنید سر زدیم. این زندان، آن زندان، نزد آیت الله بهشتی، فرزند آیت‌الله منتظری، آیت الله بهجت، آیت الله گیلانی و… همه اظهار بی اطلاعی می‌کردند اما بعد‌ها فهمیدیم همان شب اول آن‌ها را شهید کرده‌اند…هرچند حالا هم با گذشت ۳۵ سال نمی‌توان قطعا گفت چه اتفاقی برای آن‌ها افتاده است.”

در جریان دیدار با رئیس مجلس، اکبر هاشمی رفسنجانی وعده‌ پیگیری وضعیت ناپدیدشدگان را می‌دهد و چند روز بعد خبر از صدور دستور دستگیری یازده نفر می‌دهد ولی می‌گوید تا پایان مراحل بازپرسی ممنوع الملاقات است. خبری که کمتر از یک ماه بعد توسط او تکذیب می‌شود و رفسنجانی قضیه‌ ناپدیدشدگان را به یک گروه مستقل نسبت می‌دهد. تصور دست داشتن گروه‌های دیگری – از جمله گروه حجتیه – در آدم‌ربایی‌ها در میان اعضای جامعه‌ بهائیان ایران نیز وجود داشت.
روز بیست و دو آذر ۱۳۶۰ و در یکی از معدود جلساتی که با حضور هشت نفر از ۹ نفر عضو محفل برگزار می‌شد همه حضار بازداشت شدند. فریده صمیمی در شرح این بازداشت می‌نویسد: “… هیچ حکمی به ما نشان ندادند، جناب امین امین که وکیل دادگستری بودند سوال کردند شما ورقه‌ای دارید برای جلب ما؟ آن‌ها به ورقه احتیاج نداشتند، هرچه می‌گفتند همان بود.”

مینا یزدانی، پژوهشگر درباره‌ اینکه حکومت تا چه اندازه در آدم‌ربایی‌ها دست داشته‌ می‌گوید: “درباره آدم ربایی‌ها، از جمله آنچه بر دکتر داودی و محمد موحد رفت، شکی نیست که بعضی از مراجع قدرت دخیل بودند. صرف اینکه همه پیگیری‌ها برای دادخواهی بی‌جواب ماند، و شرحی که بعدها درباره اعدام محمد موحد به دستور و زیر نظر یکی از روحانیون صاحب نفوذ و قدرتمند جمهوری اسلامی درز کرد، جای شکی در این نمی گذارد که شاخه‌هایی از حکومت دست اندر کار بودند.”

با ربوده شدن اعضای اولین محفل ملی بهائیان پس از انقلاب، دومین محفل ملی تشکیل شد. این محفل یک سال اداره‌ امور بهائیان ایران را در سخت‌ترین روزها بر عهده داشت. دستگیری و اعدام اعضای محافل محلی یزد، همدان، تهران، تبریز و تیرباران دو بهائی دیگر در مشهد بخشی از بحران‌هایی بود که جامعه‌ بهائی در سال‌های ۵٩ و ۶٠ با آن روبه‌رو بود.

روز بیست و دو آذر ۱۳۶۰ و در یکی از معدود جلساتی که با حضور هشت نفر از ۹ نفر عضو محفل برگزار می‌شد همه‌ حضار به نام‌های کامران صمیمی، ژینوس محمودی، محمود مجذوب، جلال عزیزی، مهدی امین امین، عزت فروهی، سیروس روشنی، و قدرت روحانی بازداشت شدند. فریده صمیمی همسر کامران صمیمی که به همراه اعضای محفل بازداشت شده بود و مدتی بعد آزاد شد در شرح این بازداشت می‌نویسد: “… هیچ حکمی به ما نشان ندادند، جناب امین امین که وکیل دادگستری بودند سوال کردند شما ورقه‌ای دارید برای جلب ما؟ آن‌ها به ورقه احتیاج نداشتند، هرچه می‌گفتند همان بود.”
سرانجام در تاریخ شش دی‌ماه ١٣۶٠ هشت نفر عضو دومین محفل ملی بهائیان ایران تیرباران شدند. اعدام این افراد ابتدا انکار و سرانجام پذیرفته شد. آیت‌الله اردبیلی رییس وقت قوه قضاییه گفت این افراد به جرم “جاسوسی برای قدرت‌هایی خارجی” اعدام شده‌اند. به این ترتیب دستگیری و اعدام بهائیان شکل رسمی گرفت

حسین نجی» در سال ۱۳۰۷ در خانواده‌ای بهایی در تهران متولد شد. پیش از تولد، پدرش «حاج غلامحسین» درگذشته بود و حسین هیچ‌گاه روی پدر را ندید. حاج غلامحسین، معمم بود و در تفرش، کلاس وعظ و درس داشت. او سال‌ها پیش از تولد حسین، به دیانت بهایی گروید و لباس روحانیت شیعه را از تن در آورد.

حسین ۱۲ ساله بود که مادرش را هم از دست داد و سرپرستی او را «محترم»، خواهر بزرگ‌تر، بر عهده گرفت. حسین با آنکه یتیم بزرگ شد ولی هیچ‌گاه اجازه نداد این کمبود، سدی در برابر پیشرفتش به شمار آید.

او با رتبه ممتاز تحصیلات متوسطه را به پایان رساند و به دلیل اینکه استطاعت مالی برای ادامه تحصیل نداشت، مجبور شد برای تامین مخارج تحصیل در ارتش ثبت‌نام کند تا هزینه تحصیلش را از راه خدمت در ارتش تامین کند.

دکتر نجی در سال ششم پزشکی در سن ۲۴ سالگی با «وجدیه رضوانی (نجی)» که از بهاییان کرمانشاه بود، ازدواج کرد که حاصل آن، یک دختر و یک پسر به نام‌های «رامونا» و «رامین» است.

حسین نجی همواره دنبال راهی بود تا سطح دانش پزشکی خویش را توسعه دهد. دکتر نجی مصمم بود تا برای ادامه تحصیل و اخذ تخصص به خارج از کشور برود؛ اما توان مالی برای این سفر را نداشت و مقامات ارتش هم به دلیل بهایی بودن او، حاضر به دادن بورسیه نبودند. بالاخره پس از چند سال خدمت در ارتش به عنوان پزشک، نظر مقامات را کسب کرد و برای چهار سال از طرف ارتش به انگلیس اعزام شد.

تخصص قلب و وارد کردن آنژیوپلاستی به ایران

او طی سال‌های ۱۳۳۶ تا ۱۳۴۰ در «رویال کالج پزشکی لندن» به تحصیل پرداخت و پس از چهار سال با اخذ تخصص قلب و عروق به ایران بازگشت. او اندوخته‌ای فراوان از علم و دانش روز پزشکی با خود داشت. بدون هیچ وقفه‌ای کار درمان بیماران را در ارتش و بیمارستان‌ها شروع کرد. دکتر حسین نجی اولین پزشک متخصص قلب بود که «آنژیوپلاستی» را به جامعه پزشکی ایران معرفی کرد.

حدود یک سال‌و‌نیم از بازگشتش به ایران می‌گذشت که تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به «امریکا» برود. او همراه خانواده برای ادامه تحصیل راهی «نیویورک» شد. طی دو سال اقامت در آمریکا، حسین با تحصیل و کار در بیمارستان به کسب تجربه و علم مشغول بود و پس از پایان دوره، با اخذ فوق تخصص امراض قلبی در سال ۱۳۴۳ به ایران برگشت.

حُسن شهرت او، بیماران بی‌شماری را از اقصی نقاط ایران به مطب شخصی او در بلوار «الیزابت» (بلوار کشاورز فعلی) کشیده بود و مطبش همیشه پُر از بیمار بود.

بیمارستان «میثاقیه» (مصطفی خمینی امروز)، بیمارستان محبوب حسین نجی بود و او بیمارانش را در این بیمارستان جراحی و درمان می‌کرد. دکتر نجی با دانش وسیع و به روز خود، بخش قلب این بیمارستان را به یکی از مدرن‌ترین بخش‌های  قلب ایران تبدیل کرد. یکی دیگر از دلایلی که او بیمارانش را در این مرکز درمانی بستری می‌کرد، تسهیلاتی بود که بیمارستان میثاقیه برای افراد بی‌بضاعت قائل بود و دکتر نجی می‌توانست در آنجا به مداوای بیمارانش بدون نگرانی از شرایط مالی آن‌ها بپردازد.

بازنشستگی و انقلاب
دکتر حسین نجی، خود را در سال ۱۳۵۷ پس از سی‌و‌دو سال خدمت در ارتش با درجه سرهنگی بازنشسته کرد. او با اینکه رتبه و نمره لازم را برای درجه سرتیپی داشت، ولی حاضر به پذیرش درجه سرتیپی نشد. دختر او می‌گوید: «دلیل اصلی بسنده کردن پدرش به درجه سرهنگی این بود که دکتر ایادی، پزشک شاه به پدرش گفت که می‌خواهد او را به عنوان جایگزین خود به شاه معرفی کند؛ ولی پزشک شاه لازم است دارای درجه سرتیپی باشد… پدر هم چون علاقه‌ای به این سمت نداشت خود را با همان درجه سرهنگی بازنشسته کرد تا مجبور به پذیرش پست پزشک دربار نشود.»

حسین نجی در بین بهاییان هم چهره محبوبی بود.  به دلیل همین محبوبیت، بارها از طرف بهاییان به عضویت «شورای مدیران جامعه بهایی» موسوم به محفل محلی و ملی در تهران و ایران درآمد.

پس از روی کار آمدن اسلام‌گرایان در بهمن ۱۳۵۷، فشار بر جامعه بهایی ایران بیشتر شد. تعداد اخبار قتل‌های مشکوک بهاییان که از یک‌سال پیش شروع شده بود، از گوشه و کنار کشور بیشتر به گوش می‌رسید.

یکی از نخستین مراکزی که در همان ماه‌های اول بدون حکم دادگاه به تصرف درآمد بیمارستان میثاقیه بود که به شهید مصطفی خمینی تغییر نام داد. اخراج بهاییان شاغل در بیمارستان آغاز شد و از همکاری پزشکان بهایی ممانعت به عمل آوردند. دکتر نجی از جمله این پزشکان بود که پس از چند ماه نخست سال ۱۳۵۸، از ادامه فعالیت در بیمارستان میثاقیه منع شد.

دکتر نجی در آن سال یکی از اعضای شورای مدیریت بهاییان ایران یا محفل ملی بود و به عنوان نماینده جامعه بهایی ایران، مسئول پیگیری مشکلات پیش آمده و تماس با مقامات بود.

چند ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی، سرهنگ دکتر نجی برای دیدار فرزندانش سفری دو هفتگی به آلمان کرد. او می‌دانست این سفر، آخرین دیدار او با فرزندان است. در پایان سفر، دوستان و فامیل از او خواستند با توجه به شرایط پیش آمده برای بهاییان به ایران بازنگردد؛ چون او به عنوان عضو محفل ملی زندگیش در معرض خطر قرار دارد. او قبول نکرد و گفت بهاییان به او اعتماد کرده و انتخابش کرده‌اند تا در چنین زمان‌هایی پیگیر حقوق ازدست‌رفته آن‌ها باشد.

بازداشت همسر و گروگان‌گیری

پس از بازگشت به ایران، افرادی ناشناس برای دستگیری او به منزلش هجوم بردند و چون او را نیافتند، همسرش را مورد ضرب و جرح قرار دادند و با خود به محلی نامعلوم بردند. وجدیه نجی، ۱۷ روز به عنوان گروگان در زندان اوین نگهداری شد تا همسرش، خود را معرفی کند.

دکتر حسین نجی در آن روزها به هر دری زد تا همسرش را از بند رها کند. نامه‌ای از سرهنگ دکتر حسین نجی که حکایت آن روزها را تعریف می‌کند، در اختیار «ایران وایر» قرار گرفته است. بخش‌هایی از محتویات این نامه برای اولین بار به زبان فارسی منتشر می‌شود.

دکتر حسین نجی می‌نویسد:

«من با همکارم، دکتر معصومی متخصص قلب که در حال معالجه خمینی در بیمارستان قلب بود، تماس گرفتم. وقتی توضیح دادم که چه اتفاقی برای من و همسرم افتاده بسیار ناراحت شد خصوصاً از آدم‌‌ربایی دکتر داوودی و آقای روشنی حیرت زده شد. وی گفت که با پسر آیت‌الله خمینی، حاج احمد صحبت خواهد کرد و شماره تلفن او را نیز به من داد. من با حاج احمد تماس گرفتم و به او گفتم که آماده‌ام به عنوان بهایی در مقابل بیمارستانی که پدرش در آنجا در حال معالجه است اعدام شوم ولی حاضر نیستم که خودم را به گروه‌های ناشناس بسپارم. همچنین گفتم طبق اعتقادات مذهبیم، مطیع دولت هستم و بنابراین او باید از مقامات نام ببرد که بتوانم خودم را به آنها تحویل دهم. حاج احمد بسیار مهربانانه پاسخ داد که از دکتر در مورد من و مدارک عالی علمی من شنیده است و گفت من نباید این موضوع را به کسی بگویم تا وقتی که موضوع را بررسی کند. او گفت که با کمیته مرکزی در تهران تماس خواهد گرفت و یک ساعت‌ونیم دوباره با او تماس بگیرم. بعداً مشخص شد که تماس او با کمیته مرکزی تأثیری بسیار نامطلوب ایجاد کرد زیرا این کمیته از دشمنان اصلی ما (بهاییان) تشکیل شده بود…

روز بعد (جمعه ۱۹ بهمن ۱۳۵۸) من با همکارانم در بیمارستان‌های مختلف تماس تلفنی زیادی برقرار کردم و از آن‌ها در مورد قساوت‌هایی که مهاجمان ناشناخته، به نام اسلام، بر جامعه بهاییان تحمیل می‌کنند، گفتم.

روز شنبه همین تلگراف را برای دادستان کل فرستادم و اضافه کردم که در جستجوی ملجاء قانونی هستم که بتوانم خودم را تسلیم آن کنم.»

دکتر نجی در گزارش خود می‌نویسد که اندکی پس از بردن همسرش، ماموران به خانه بازگشتند و کلیه جواهرات و پول نقد، اسناد شخصی و آلبوم عکس‌ها را هم بردند.

«من به اتفاق یکی دیگر به ملاقات رییس‌جمهور بنی‌صدر رفتیم… [او گفت]: در این زمان که حضرت امام خمینی ناراحتی قلبی دارند ، شما بهاییان داستان متخصص قلب و همسرش را ساخته‌اید تا از آن برای منافع خود سوءاستفاده کنید و آن‌ها می‌گویند که زن با آب‌جوش به ماموران حمله کرده.

من پاسخ دادم که آن متخصص قلب، من هستم و آن خانم همسر من است…

به او گفتم که ماجرای آب‌جوش فقط بهانه‌ای برای دستگیری اوست. بنی‌صدر تعجب کرد و به صورت من نگاه کرد و با گفتن چیز دیگری، حرف را عوض کرد.

از این جلسه به این نتیجه رسیدیم که روشی که دولت رسمی در برخورد با بهاییان استفاده کرده کاملاً متفاوت از رفتار بهایی‌ستیزان (گروه های تبلیغات اسلامی قبل از انقلاب) است که بر کمیته مرکزی تهران تسلط دارد. این سازمان‌ها، کاغذهای سفید با امضای دادستان دارند و هر زمان که بخواهند به بهاییان حمله می‌کنند و حکم را هم در آن کاغذها می‌نویسند.

از طریق نفوذ دوستان غیر بهایی من، «قدوسی»، دادستان کل کشور پرونده همسرم را درخواست و دستور آزادی را امضا کرد. وی حتی تعجب خود را از دستگیری همسرم نشان داد. جالب است بدانید که حکم آزادی همسرم با آنچه مقامات کمیته مرکزی خواستار آن بودند در تناقض بود. به همین دلیل پس از امضای حکم، چند روز طول کشید تا حکم اجرا و همسرم آزاد شد.

مطمئن هستم که تماس تلفنی رییس‌جمهور با آقای قدوسی بی‌تاثیر در حکم آزادی نبوده است…

محفل ملی احساس می‌کند از آنجا که شورای عالی انقلاب در مورد پرونده ما بحث کرده، تصمیم به محافظت از بهاییان گرفته است ، آن‌ها باید این تصمیم را تحت تأثیر حاج احمد گرفته باشند.»

با اینکه گزارش دکتر نجی با اظهار خوش‌بینی از تغییر رفتار حکومت ایران نسبت به بهاییان به اتمام می‌رسد، اما فشارها بیشتر می‌شوند.  

پایان بی‌نشان

در روز ۳۰ مرداد ۱۳۵۹ محفل روحانی ملی برای مشورت درباره وضع بهاییان زندانی‌شده «یزد» و «همدان» جلسه‌ای در منزل یکی از بهاییان داشت. حدود ساعت ۴ بعدازظهر، عده‌ای مسلح به جلسه حمله کردند. آنها دکتر حسین نجی و ۱۰ نفر دیگر از بهاییان حاضر در جلسه را با خود بردند. بعد از آن هیچ نشانی از آنان به دست نیامد و هیچ نهاد امنیتی، قضایی یا نظامی، بازداشت این ۱۱ شهروند بهایی را به عهده نگرفت.

مطالب مرتبط:

سینا حکیمان و شعله میثاقی؛ از بازداشت تا مهاجرت، مصائب زوج پزشک بهایی در ایران

سینا حکیمان و شعله میثاقی؛ از تبعیض تا بازداشت، مصائب زوج پزشک بهایی در ایران

عنایت مظلومی، دندان‌پزشک و استادی که از دانشگاه اخراج شد

سیروس روشنی؛ پزشک شاعری که به جرم بهایی بودن اعدام شد

مسرور دخیلی، تیرباران پزشکی که خنده‌هایش معروف بود

طاهره برجیس، پزشک بهایی که عاشق ایران بود

پاسخ جمهوری اسلامی به خدمات دکتر مسیح فرهنگی؛ اعدام

خدمت پزشکان و پرستاران بهایی به ایران؛ دکتر ناصر وفایی اعدام شد

بهای تبعیض؛ محرومیت از خدمات پزشکان بهایی

می‌توانستند جان آدم‌ها را نجات دهند اما اعدام شدند

اخراج، شکنجه و اعدام؛ چگونه ایران از خدمت پزشکان بهایی محروم شد

مطالب مرتبط

مهمترین خبرها

در یوتیب تما شا کنید   #Taizz  #علیمرادداودی#tagify_app #علیمرادداودی بحث در مورد جبر و اختیار و ظلم و ستم ..
https://www.youtube.com/playlist?list=PLa0L_XoE3uM56Ix3-klhCJuyFCZ6I5Ooc
..​..

👎

http://taiziz.car.blog/2021/04/30/%d9%85%d8%ad%d9%81%d9%84%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%86%d8%a7-%d9%be%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%b4%d8%af/کلمات کلیدی

·#بهائیان#آیا-فردآ-ایران-بهائی-خواهد-بود

iran #terrorism #daesh #peace #isis #usa #2017 #tours #syria #hamedzamani #soleimani #tehran #terrorist #is #antiterrorism #iranian #general #action #mitchrapp #hero #michaelkeaton #isia #raqqa #nadertalebzadeh #newyork #dylanobrien #qasem_soleimani #revolutionary_guards #scottadkins #thriller @bruceleetags

Protected: معنی شیطان

This content is password protected. To view it please enter your password below:

ازدواج های محمد علی کلی و همسرانش

ازدواج محمد علی کلی و همسرانش

محمد علی کلی چهار بار ازدواج کرده و هفت دختر و دو پسر دارد. کلی در 14 اوت 1964 حدود یک ماه قبل از ازدواج با همسر اول خود که یک پیشخدمت به نام Sonji Roi به ملاقات آن‌ها رفت. اعتراض به Roi به رعایت برخی از آداب و رسوم مسلمانان در رابطه با لباس برای زنان منجر به فروپاشی ازدواج آن‌ها شد. آن‌ها در تاریخ 10 ژانویه 1966 طلاق گرفتند.

سونجی روی؛ همسر اول محمد علی کلی

	نگاهی به زندگی شخصی محمد علی کلی | وب
	نگاهی به زندگی شخصی محمد علی کلی | وب
	نگاهی به زندگی شخصی محمد علی کلی | وب
	نگاهی به زندگی شخصی محمد علی کلی | وب
	نگاهی به زندگی شخصی محمد علی کلی | وب

بلیندا بوید؛ همسر دوم محمد علی کلی

در 17 اوت، 1967، محمد علی کلی با بلیندا بوید ازدواج کرد. پس از عروسی، او مانند علی، به اسلام گروید. او نامش را به Khalilah ali تغییر داد، هر چند او هنوز هماز سوی دوستان قدیمی و خانواده‌اش بلیندا نامیده می‌شد. آن‌ها صاحب چهار فرزند شدند: Maryum (متولد 1968)، دوقلوها Jamillah و Rasheda (متولد 1970)، و محمد علی، جونیور (متولد 1972). Maryum یک نویسنده و خواننده رپ شد.

	نگاهی به زندگی شخصی محمد علی کلی | وب
	نگاهی به زندگی شخصی محمد علی کلی | وب

ورونیکا پورشه؛ همسر سوم محمد علی کلی

در سال 1975، محمد علی کلی با ورونیکا پورشه، یک بازیگر و مدل ازدواج کرد. در تابستان سال 1977، ازدواج دوم کلی با پورشه صورت گرفت. حاصل ازدواج محمد علی کلی با ورونیکا؛ یک دختر بچه به نام حنا شد و سپس ورونیکا فرزند دوم خود را باردار شد. دختر دوم کلی که از همسر دومش ورونیکا پورشه بود، لیلا علی نام گرفت و در دسامبر سال 1977 متولد شد. در سال 1986، علی و پورشه طلاق گرفتند. 

	نگاهی به زندگی شخصی محمد علی کلی | وب
	نگاهی به زندگی شخصی محمد علی کلی | وب

لیلا علی؛ دختر محمد علی کلی و قهرمان بوکس زنان

لیلا به یک قهرمان بوکس در سال 1999 تبدیل شد. با وجود اینکه پدرش قبلا در برابر بوکس زنان در سال 1978 این اظهارات را بیان کرده بود که: “زنان به دلیل حساسیت در سینه ممکن است در اثر ورزش بوکس و ضربه شدید به این قسمت فوت کنند”. از سال 2014، لیلا در رده خودش فوق العاده بوده و شکست نخورده است. او با 24 برد، هیچ ضرر و زیان، و هیچ تساوی در این عرصه فعالیت دارد.

	نگاهی به زندگی شخصی محمد علی کلی | وب

ازدواج چهارم محمد علی کلی و همسرش لونی ویلیامز

در 19 نوامبر سال 1986، محمد علی کلی با یولاندا “لونی” ویلیامز ازدواج کرد. آن‌ها از سال 1964 در لوئیزویل دوست شده بود. آن‌ها دارای یک پسر به نام اسعد امین شدند.

	نگاهی به زندگی شخصی محمد علی کلی | وب

زمانی که امین پنج ماهه بود؛ محمد علی کلی با یکی از ساکنان گیلاس هیل، نیوجرسی در اوایل 1970s رابطه داشت . او صاحب دو دختر دیگر به نام‌های مییا و Khaliah ، از روابط نامشروع شد. محمد علی کلی اخیرا در آریزونا، با لونی زندگی می‌کردند. در ژانویه 2007 گزارش شد که آن‌ها قصد فروش خانه خود را در Berrien ، میشیگان، دارند و یک خانه به مبلغ 1،875،000 $در شرق شهرستان جفرسون، کنتاکی خریداری کرده‌اند. لونی در اواخر دهه بیست سالگی خود  به اسلام گروید و از مذهب کاتولیک دست کشید.

	نگاهی به زندگی شخصی محمد علی کلی | وب

مادر محمد علی کلی
ترجمه: مجله اینترنتی وب

صفحات پرکاربرد

راهنمای استفاده از گوگل مپ
 ویزای فرودگاهی ایران
سازمان هواشناسی ایران
 شیراز
 کاشان
 اصفهان

راهنما

درس های فریلنسر برای شروع

در گذشته برای کسب درآمد کار در بیرون از منزل مرسوم بوده و اشتغال در منزل تعریف به خصوصی نداشت. اما اخیرا و به خصوص در چند سال گذشته با افزایش چشمگیر فضای اینترنت و در طبع آن کسب‌وکارهای اینترنتی، مشاغل خانگی از جمله فریلنسینگ مطرح شد. به عبارتی امروزه بیشتر افراد دوست دارند در…

درس های فریلنسر برای شروع

در گذشته برای کسب درآمد کار در بیرون از منزل مرسوم بوده و اشتغال در منزل تعریف به خصوصی نداشت. اما اخیرا و به خصوص در چند سال گذشته با افزایش چشمگیر فضای اینترنت و در طبع آن کسب‌وکارهای اینترنتی، مشاغل خانگی از جمله فریلنسینگ مطرح شد. به عبارتی امروزه بیشتر افراد دوست دارند در…

جامعه مطبوعات ایران به سوک نشست

احمد احرار، روزنامه‌نگار صاحب‌سبکی با چشمان همه‌سونگر جواد طالعی مقاله نویسنده مهمان ۱۴۰۱/۱۰/۲۱۴۰۱ دی ۲, جمعه با درگذشت احمد احرار جامعه مطبوعات ایران یکی از برجسته‌ترین چهره‌های خود را از دست داد. جواد طالعی، روزنامه‌نگار باسابقه، احرار را شخصیتی توصیف می‌کند با وسعت دیدی کم‌نظیر و همه‌سونگر در عرصه فرهنگ و سیاست. تبلیغاتhttps://889e95e6bdb2a76a8bfca5c3dc8e1243.safeframe.googlesyndication.com/safeframe/1-0-40/html/container.html?n=0 احمد احرار،…

Photo by Coco Championship on Pexels.com

صنایع دستی ایران
باید و نبایدهای هنگام سفر به ایران(برای مسافر خارجی)
اپلیکیشن های سفر به ایران
 حمل و نقل در ایران
تورهای چندروزه در ایران
 گشت تاریخی در ایران

صفحات برگزیده

 سفارت‌ کشورهای فارسی زبان
فون و فلور ایران
 حیات وحش ایران
 آبشارهای ایران
خانه‌های تاریخی ایران
آثار باستانی ایران
سفر درمانی با آوا

چهره هامتفرقه

نقد های سینمایی

یاد سینما هم  بخیر   تمام سرگرمی ما بعد از ظهر  های روز خوب جمعه رفتن به سینما و دیدن  دو فیلم  با یک بلیط بود  آنهم هر هفته   اکثر موضوعات فیلم ها  وسترن بود و  بر سر جنگهای داخلی امریکا بود  جایی در نقد ابن فیلم ها نوشته بود

فیلم شروع میشد کلینت ایستوود با همان لباس های معروف و استیل خاص خودش، وارد شهری میشود. زورگویی دو گاوچران به یک مرد و فرزند خردسالش از همین ابتدا نشان دهنده این است که در این شهر خبری از عدالت نیست! 

خبری از کلانترها و مارشال های گردن کلفت نیست. اینجا اسلحه حرف اول و آخر را میزند. بیوه زن ها و مغازه های بسته و تعطیل شده اینجا، در نگاه اول نظر هر کسی را جلب میکند. از مهمان تازه وارد به شهر سن میگل، با گلوله استقبال میشود…

تنها یک ناقوس زن کلیسا و یک تابوت ساز در این شهر کار می کنند که هر دو به کفن و دفن افراد مشغولند! کافه متروکه ای هم در شهر وجود دارد که مرز میان دو طرف شهر است. با وجود اینکه کاباره شهر بسیار سوت و کور و مرده ای است، اما درآمد خیلی زیادی را کسب میکند.

اما این پول فقط برای دو مرد حکم فرمای این شهر و افراد آنهاست. در غرب وحشی برای مدت بسیار زیادی مشروب و اسلحه بزرگترین تجارت خلافکاران بود

. سن میگل به سبب اینکه در نزدیکی مرز واقع شده، از این تجارت به خوبی بهره می برد. در دوره ای که جنگ میان جنوب و شمال قاره آمریکا در جریان بود بسیاری از گانگسترها به قانون شکنی عادت کرده بودند در زمانی که هنوز آمریکا تبدیل به این آمریکا نشده بود، دو قشر بزرگ، تشکیل دهنده اصلی این کشور بودند. در جنوب ایالت هایی با مردمانی تندخو و مکزیکی که از نسل سرخپوستان بودند

 و به ایالت های برده معروف بودند و در شمال و همچنین شرق، ایالت هایی با مردمانی که از نسل تاجران و استعمارگران بریتانیایی بودند و به یانکی ها شهرت داشتند.

در زمانی که قانون برای این کشور هنوز معنا پیدا نکرده بود، ایالت های جنوبی برده داری می کردند و از برده های آفریقایی به رایگان بهره می بردند. اما ایالت های شمالی که اندکی پیشرفته تر بودند، در صدد قانون مند شدن بودند. 
آبراهام لینکلن رئیس جمهور ایالت های شمالی بود و جفرسون دیویس رئیس جمهور یازده ایالت جنوبی بود. این یازده ایالت علاقه ای به قانون ترک برده داری نداشتند

 به همین علت، میان این دو قشر، جنگ سختی در گرفت. ایالت های شمالی با یونیفرم های سرمه ای و ایالت های جنوبی با یونیفرم های خاکستری تجهیز شده بودند.

در طی این جنگ خون زیادی ریخته شد اما سود اصلی را خلافکاران و گانگستر ها بردند. آن ها که به دور از جنگ در پی دزدی و تجارت غیر قانونی بودند، توانستند

دوره ای را در تاریخ رقم بزنند که ما امروزه آنرا با نام وسترن میشناسیم.

در سال 1864 ایالت های شمالی توانستند که پایتخت جنوبی ها، ریچموند را فتح کنند. جنرال لی که فرماندهی نیرو های نظامی جنوبی ها را بر عهده داشت، به علت نداشتن مهمات و سرباز به اندازه کافی، بالاخره در 9 آوریل 1865 تسلیم شد و جنگ به سود یانکی ها پایان یافت.
پس از موفقیت فیلم (یک مشت دلار 1964)، فیلم (به خاطر چند دلار بیشتر 1965) ساخته شد و سپس چهارمین فیلم برتر تاریخ، یعنی فیلم (خوب، بد، زشت 1966) ساخته شد که با گذشت 46 سال، هنوز هم نماد اصلی ژانر وسترن است

. یک مشت دلار فیلمی است که لوکیشن زیادی ندارد و تمام اتفاقات فیلم، در یک شهر مرزی به وقوع می پیوندد.بازی کلینت ایست وود که شهرت خود را با بازی در سینمای وسترن به دست آورده است

، https://www.google.com/url?sa=t&source=web&rct=j&url=http://naghdefarsi.com/title/a-fistful-of-dollars/&ved=2ahUKEwjb3tSQyabtAhUBF1kFHV_PCMIQFjABegQIFRAB&usg=AOvVaw3_J18O4kRvNaCNFMST_OhW

فرزانه تأییدی پس از انقلاب نیز در فیلم «میراث من، جنون» ساخته مهدی فخیم‌زاده بازی کرد، اما از اوائل دهه ۶۰ دیگر اجازه فعالیت پیدا نکرد و از وزارت فرهنگ نیز که در استخدام رسمی آن بود، بدون ذکر دلیل اخراج شد.
فرزانه تأییدی بعدها گفت که مشکل حکومت با او، بهائی بودن پدرش بود که جمهوری اسلامی حق‌وحقوقی برای آن‌ها قائل نیست.خانم تأییدی در سال ۱۳۶۵ پس از ناکامی در پس گرفتن گذرنامه و اخذ اجازه خروج از کشور، از مرز زمینی سیستان و بلوچستان از ایران خارج شد و با از سر گذراندن ماجراهای بسیار خودش را به لندن رساند.

سال‌ها بعد بازی فرزانه تأییدی در فیلم جنجالی «بدون دخترم، هرگز» نام او را دوباره بر سر زبان‌ها انداخت و واکنش تند رسانه‌های رسمی جمهوری اسلامی را نیز برانگیخت.

سال ۱۳۷۳ روزنامه بریتانیایی ایندیپندنت در گزارشی اختصاصی نوشت که وزارت اطلاعات ایران تصمیم داشته است با استخدام یک تروریست از «ارتش جمهوری‌خواه ایرلند» او، ابوالحسن بنی‌صدر و جواد دبیران را ترور کند.

این ترور انجام نشد و مقام‌های جمهوری اسلامی نیز واکنشی به این گزارش روزنامه ایندیپندنت نشان ندادند.

فرزانه تأییدی در سال‌های اقامتش در بریتانیا با همسرش  بهروز به‌نژاد و  دیگر بازیگر قدیمی سینما و تئاتر ایران، زندگی می‌کرد

و چرا در این سال‌های آخر این‌قدر گوشه ‌نشین شده بود؟از نظر روحی و این‌ها، چندان علاقه‌ای نداشت. وقتی متوجه شد مردم کناره‌گیری می‌کنند به خاطر این که احتمال می‌دادند برایشان خطر داشته باشد.
برای فیلم مستندی که داشت درباره او ساخته می‌شود در ایران، از مسعود کیمیایی گرفته تا فخیم زاده، همه از نظر دادن راجع به فرزانه بخاطر بهائی بودن سر باز زدند. تنها کسی که نظر داد، سیروس الوند بود و یکی دیگر از دوست‌هایمان، اکبر زنجان‌پور. بقیه همه کنار کشیدند.

https://www.radiofarda.com/a/berouz-behnejad-iv-on-farzaneh-taeidi/30543842.html،

،،http://ataizizseler.com/2021/03/14/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%aa%d8%a7%d8%a6%db%8c%d8%af%db%8c/


فرزانه تأییدی پس از انقلاب نیز در فیلم «میراث من، جنون» ساخته مهدی فخیم‌زاده بازی کرد، اما از اوائل دهه ۶۰ دیگر اجازه فعالیت پیدا نکرد و از وزارت فرهنگ نیز که در استخدام رسمی آن بود، بدون ذکر دلیل اخراج شد.
فرزانه تأییدی بعدها گفت که مشکل حکومت با او، بهائی بودن پدرش بود که جمهوری اسلامی حق‌وحقوقی برای آن‌ها قائل نیست.خانم تأییدی در سال ۱۳۶۵ پس از ناکامی در پس گرفتن گذرنامه و اخذ اجازه خروج از کشور، از مرز زمینی سیستان و بلوچستان از ایران خارج شد و با از سر گذراندن ماجراهای بسیار خودش را به لندن رساند.

سال‌ها بعد بازی فرزانه تأییدی در فیلم جنجالی «بدون دخترم، هرگز» نام او را دوباره بر سر زبان‌ها انداخت و واکنش تند رسانه‌های رسمی جمهوری اسلامی را نیز برانگیخت.

سال ۱۳۷۳ روزنامه بریتانیایی ایندیپندنت در گزارشی اختصاصی نوشت که وزارت اطلاعات ایران تصمیم داشته است با استخدام یک تروریست از «ارتش جمهوری‌خواه ایرلند» او، ابوالحسن بنی‌صدر و جواد دبیران را ترور کند.

این ترور انجام نشد و مقام‌های جمهوری اسلامی نیز واکنشی به این گزارش روزنامه ایندیپندنت نشان ندادند.

فرزانه تأییدی در سال‌های اقامتش در بریتانیا با همسرش  بهروز به‌نژاد و  دیگر بازیگر قدیمی سینما و تئاتر ایران، زندگی می‌کرد

.http://ataizizseler.com/2021/03/14/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%aa%d8%a7%d8%a6%db%8c%d8%af%db%8c/

فیلم قدیمی سرخپوست ها
روحش شاد پرویز فنی زاده در نقش داود در این فیلم و بازي فني‌زاده به نقش آقاي حكمتي (رگبار) و اسماعيل (تنگسير) يكي از ويژگي‌هاي بارز او را نشان داد: نگاه نافذ. بسياري او را با همين نگاه نافذ ستودند. او سپس به ايفاي نقش‌ در فيلم‌هاي گوزن‌ها (مسعود كيميايي1354) و بوف كور (كيومرث درم بخش، 1354) پرداخت.

پرویز فني‌زاده هم چنين در دو مجموعه تلويزيوني دايي جان ناپلئون (ناصر تقوايي، 1354) به نقش«مش قاسم» و سلطان صاحبقران (علي حاتمي، 1355) در نقش « مليجك » استعداد خود را نشان داد.

او در فیلم‌های دیگری چون غريبه (شاپور قريب، 1351) شام آخر (شهيار قنبري، 1355) جمعه (كامران قدكچيان، 1356) سرخ پوست‌ها (غلام حسين لطفي، 1357) ، باغ بلور (ناصر محمدي، 1357) قدغن (عليرضا داود نژاد، 1357) و اعدامي (محمد باقر خسروي،1360) نیز بازی کرد که با مرگش  رضا كرم رضايي نقش او را در فیلم  اعدامی بر عهده گرفت.

فنی زاده پنجم اسفند ۱۳۵۸ درگذشت. دختر او دنیا فنی زاده نیز بازیگری و کاردر سینما وتاتر و تلویزیون را از پدرش به ارث برد و با بازی  وعروسک گردانی کلاه قرمزی نامش را برجسته ساخت.

دنیا فنی زاده در سن ۴۹ سالگی به دلیل ابتلاء به سرطان درگذشت.

ايرن می گويد آن زمان سينماها در تسخير فيلم های ايتاليايی بود و مردم برای ديدن فيلم های سيلوانا منگانو و سوفيا لورن سر و دست می شکستند. با نمايش فيلم قاصد بهشت، برای مدتی فيلم های ايتاليايی از رونق افتاد. استقبال از فيلم به حدی بود که اکثر سينماها به اجبار دو نوبت بيشتر فيلم را نمايش می دادند.

او درباره نقش های سينمايی اش می گويد “بازيم در نقش های مختلف متفاوت بود. هر نقشی برايم ويژگی خودش را داشت و سعی می کردم زن هايی را که نقش شان را بازی می کردم، درک کنم. سير در احوال اين زنها و مطالعه در باره آنها برايم خيلی جالب بود. به خصوص که هميشه می گفتم من به علاوه يک زن ديگر، يک تکامل است.”

او همه کارهای سينمايی اش را خوب ارزيابی می کند و به راحتی حاضر نيست يکی از فيلم ها و نقش هايی را که ايفا کرده بر ديگری ترجيح بدهد يا بگويد کار کردن با کدام کارگردان برايش مهم بوده است. اما بالاخره از فيلم های بلوچ، برهنه تا ظهر با سرعت، محلل و خروس نام می برد و روی فيلم خروس از نظر نقش متفاوتی که داشته، تاکيد دارد.

از‌فیلم زیبا و دیدنی ✔️(( #غلام_ژاندارم ))✔️ فیلمی به کارگردانی #امان_منطقی و نویسندگی #سهیلا_نصر محصول سال : ۱۳۵۰  #

irajghaderi#manoto#cinema#tv

#فیلم_فارسی#تونل_زمان#فیلم_قدیمی#ایرج_قادری#داش_غلام#ناصرملک_مطیعی#ایرجی_ها#فیلم#قدیمی#سینما_قدیم#سوپراستار#ایرج_قادری_اسطوره_سینما#تهران_قدیم#منوتو#جاویدشاه#مرجان#سینمای_قبل_از_انقلاب#هنرمندان#کارگردان#بازیگر#سکانس_برتر#تلویزیون

و در پایان قسمت اول یادی کنیم از

فریدون فروغی در نهم بهمن ماه ۱۳۲۹ خورشیدی در محله سلسبیل تهران متولد شد. پدرش فتح‌الله کارمند ادارهٔ دخانیات بود و در تنهایی خود به سرودن شعر و نواختن تار می‌پرداخت. خانوادهٔ پدری او از ملاکان بزرگ نراق بودند. در ابتدا از جانب پدر نام فرهاد برای او انتخاب شد ولی با خواست پدربزرگ نام او به فریدون تغییر یافت. او آخرین فرزند خانواده بود که سه خواهر بزرگتر از خود به نام‌های پروانه، عفت و فروغ داشت. در سال ۱۳۳۵ و در شش‌سالگی، تحصیل را آغاز کرد و عاقبت در سال ۱۳۴۷ مدرک دیپلم علوم طبیعی را گرفت و پس از آن دیگر تحصیل را رها کرد. وی موسیقی را بدون داشتن استاد و با توجه به علاقه‌ای که به موسیقی راک و به‌خصوص آثار ری چارلز داشت، با تمرین می‌آموخت.

دههٔ چهل و اجرا در کافه‌ها

ویرایش

درسن ۱۶ سالگی، با همراهی گروهی نوازنده موسیقی را به صورت جدی شروع می‌کند و در مکان‌های مختلف به اجرای ترانه‌ها و آهنگ‌های غربی معروف آن روزگار و به خصوص موسیقی بلوز می‌پردازد و تا سن ۱۸ سالگی فعالیت خود را به همین صورت ادامه می‌دهد. در این دوران است که پس از یک شکست عشقی مدتی از موسیقی دست می‌کشد، اما پس از این مدت کوتاه کناره‌گیری، در سال ۱۳۴۸ صاحب کاباره کازابایشیراز از فروغی و همراهانش برای اجرا در آن مکان دعوت می‌کند (در  زمان سفر فروغی به شیراز و همکاری‌اش با کازابا، اوایل دههٔ پنجاه و هم‌زمان با انتشار موسیقی فیلم تنگنا مشخص شده‌است که به احتمال نزدیک به یقین صحیح نیست). در اواخر دههٔ چهل، او به خوانندهٔ بلندآوازهٔ کلوپ‌های شبانه تهران قدیم و ستارهٔ صحنهٔ کافه‌های معروفی چون مارکیز و کاکوله بدل شد.

دههٔ پنجاه و شهرت

ویرایش

در سال ۱۳۵۰، خسرو هریتاش، کارگردان فیلم آدمک در تلاش برای پیدا کردن خواننده‌ای تازه‌نفس بود که فریدون فروغی به او معرفی می‌گردد و با یک‌بار زمزمه کردن ترانه‌ها، خسرو هریتاش متوجه می‌شود که شخصی را که به دنبالش بوده یافته‌است. در نتیجه، دو ترانه به نام‌های «آدمک» و «پروانهٔ من» را با موسیقی تورج شعبان‌خانی و اشعار لعبت والا، برای فیلم هریتاش اجرا می‌کند. پس از اکران فیلم، صفحه‌های ۴۵ دور این دو ترانه، درصفحه‌فروشی‌های معروفی چون آل کوردوبس، پاپ، دیسکو، بتهوون و پارس عرضه می‌گردد. این دو ترانه گل می‌کند و بر سر زبان‌ها می‌افتد و فریدون فروغی به شهرت می‌رسد. گرچه در آن زمان به او خرده می‌گرفتند که صدای فرهاد را تقلید می‌کند اما همین باعث شد تا دیگر زیر سایهٔ نام خوانندهٔ محبوبش ری چارلز قرار نگیرد.

بعد از گذشت مدتی، فرشید رمزی – کارگردان نمایش تلویزیونی شش و هشت – با فریدون فروغی قرارداد می‌بندد و فروغی در سال ۱۳۵۱ بعد از پنج‌سال مشابه‌خوانی آثار ری چارلز را کنار می‌گذارد. این همکاری باعث تولد آثاری چون «زندون دل» و «غم تنهایی» با اشعاری از آرش سزاوار و آهنگسازی ویلیام خنو می‌گردد که اولی، فروغی را تبدیل به هنرمندی صاحب سبک می‌کند. فتنهٔ چکمه پوش ساختهٔ همایون بهادران دومین فیلم سینمایی بود که فروغی در سال ۱۳۵۱ برای تیتراژ آن ترانه‌ای را به همین نام اجرا کرد. در همین سال توسط یکی از دوستانش با گلی فتوره‌چی آشنا می‌شود و با او ازدواج می‌کند.

در سال ۱۳۵۲، تنگنا ساختهٔ امیر نادری با ملودی‌های شورانگیز و تکان‌دهندهٔ منفردزاده، صدای فروغی را بر تیتراژ داشت. در همان سال چندین ترانه را اجرا می‌کند که شاخص‌ترین آن‌ها «نماز» (یا «نیاز»)است، با شعری از شهیار قنبری و موسیقی منفردزاده؛ ترانه‌ای که منجر به بازخواست هر سه نفر از طرف ساواک می‌گردد. او ترانهٔ «هوای تازه» را در همین سال در برنامهٔ تلویزیونی رنگارنگ اجرا می‌کند و همچنین در همین سال است که به درخواست فرزان دلجو ترانه‌ای را برای فیلم یاران (با بازی و کارگردانی دلجو) اجرا می‌کند.

در سال ۱۳۵۳، فروغی به علت عدم تفاهم با همسرش از وی جدا می‌شود. در همین سال ترانهٔ «همیشه غایب» را با شعری از شهیار قنبری، موسیقی ویلیام خنو و تنظیم واروژان اجرا می‌کند (این ترانه، پیش‌تر با شعری از ویلیام خنو و با نام «ماهی خسته» اجرا شده بود). او که رفته‌رفته به هنرمند باتجربه‌ای تبدیل می‌شد، اقدام به جمع‌آوری آثار خود می‌نماید و اولین آلبوم خود را با نام زندون دل به بازار عرضه می‌کند. دومین آلبومش را با نام یاران در سال ۱۳۵۴ به بازار عرضه می‌کند و در همین سال به علت اجرای ترانهٔ «سال قحطی» از طرف حکومت شاهنشاهی به مدت دو سال از فعالیت منع می‌شود. در سال ۱۳۵۶، پس از اعلام فضای باز سیاسی توسط حکومت، فروغی بعد از دو سال ممنوعیت کاری سومین آلبوم خود را با نام سال قحطی به بازار عرضه می‌کند. در بهمن ماه همین سال، پدرش در اثر بیماری ذات‌الریه از دنیا می‌رود.
ویکی پدیا
شمارکثیری از مردمان مذهبی و متعصب اصلا سینما را مکانی نجس و ناپاک میدانستند و به آن وارد نمیشدند. محسن مخملباف و ابراهیم حاتمیکیا و گروهی از فیلمسازان مذهبی بعد انقلاب در خاطراتشان ذکر میکنند که در دورۀ نوجوانی به دلیل بارآمدن در خانوادههای سنتی، جزء همین گروه از مردم بودهاند.

فیلمهای تجاری زمان شاه در حد طرح و ایده باقی نماند و تعدادی از آن فیلمها عینا و موبه مو بازسازی شدند
برای تماشای فیلم های بینظیر

#Taizz   

https://www.youtube.com/channel/UCmyV…

بهترین فیلمهای
شهناز تهرانی 👇 https://www.youtube.com/watch?v=TOySH… بهترین فیلمهای بهمن مفید 👇 https://www.youtube.com/watch?v=1au6D… بهترین فیلمهای دهه پنجاه 👇 https://www.youtube.com/watch?v=6m9Aj… فیلمهای منتخب این هفته تماشاگران👇 https://www.youtube.com/watch?v=SGImf… Top watched playlists:👇 بهترین فیلم های دهه چهل

اعتراف امیر کبیر با خون خود هنگام هلاک شدن

.

اعتراف به خطاي ميرزا تقي خان اميركبير با خون خود هنگام هلاك شدن. و اعتراف به قتل بیگناه حضرت باب
در هنگامي كه دژخيمان و غلامان شاهي ابلاغ حكم كرده عازم قتل او شدند، متنبّه به علت اصليّه مجازات خود شده اعتراف به خطاي خويش نموده گفت:اصلاً مصلحت در اين نبود كه متعرّض سيد باب و تابعانش شوم و من در قتل سيّد، تقصير و اشتباه بزرگي كردم و اينك جزاء آن را مي بينم. 

به نقل از صفحه 26 تاريخ ظهور الحق- جلد چهارم – تأليف جناب ميرزا اسدالله فاضل مازندرانيدر اوائل بهار سال 1268 هجري قمري، ميرزا تقي خان، اميراتابك، مورد انزجار خاطر و تغيّر شاهي گشت … و بالجمله، شاه، ميرزا تقي خان را معزول و مخذول و مردود و مطرود داشته نفي و حبس در كاشان نمود و بالاخره در حمام فين كاشان وي را به حكم شاهي هلاك كردند و در هنگامي كه دژخيمان و غلامان شاهي ابلاغ حكم كرده عازم قتل او شدند متنبّه به علت اصليّه مجازات خود شده اعتراف به خطاي خويش نموده گفت: اصلاً مصلحت در اين نبود كه متعرّض سيد باب و تابعانش شوم و من در قتل سيّد، تقصير و اشتباه بزرگي كردم و اينك جزاء آن را مي بينم


حاج سیاح محلاتی می نویسد :*
 ( امیرکبیر ) گفته بود که من هرچند برای مصلحت حکومت و حفظ سیاست دولت ، به قتل سید باب ( امام زمانی که شیعیان هزار سال منتظر ظهورش بودند ) و اصحابش اقدام نمودم ولکن این عمل ناشی از سوء تعبیر بود و من اینک به اشتباه خود اقرار دارم .من می توانستم غوغای مردم را که برعلیه سید باب بود مرتفع نمایم . . . ولکن از سوء تعبیر موفق نشدم .
* ( نقل از کتاب واپسین جنبش قرون وسطائی در دوران فئودال صفحه ۱۳۴ )


نگارنده مقاله که می خواهند در مورد رویداد تاریخی مطلب بنویسند لازم بود مطلبی را که خود امیرکبیر با خون خودش بر روی دیوار حمام فین کاشان نوشت  ذکر می کردند.وقتی حاجب الدوله برای قتل امیرکبیر وارد فین کاشان شد امیرکبیر در حمام بود از اینرو به حمام داخل شد و به امیرکبیر ابلاغ کرد که ماموریت دارد او را به قتل برساند منتهی به هر نوعی که او بخواهد .وقتی امیر این مطلب را شنید مدتی به فکر فرو رفت و بعد گفت:
” من به ملت ایران خدمت کرده ام و سزاوار چنین سرنوشتی نبودم ولی تنها اشتباهی که کردم آن بود که حکم قتل سید باب را صادر کردم ” و بعد از حاجب الدوله خواست که رگش را بزند و او رگش را برید .


امیرکبیر همین مطلب را که به ملت ایران خدمت کرده و تنها خطایش صدور حکم قتل سید باب بوده است را با خون خود بر روی دیوار حمام نوشت .( توضیح آنکه این مطلب را که امیر با خون خود بر روی دیوار حمام نوشته بود به احترام امیر پاک نکردند و تا چند دهه باقی بود ) .باین ترتیب امیر به نوعی اعتراف کرد که به جزای عمل خود رسیده است . ولی متاسفانه این اقرار به اشتباه بسیار دیر بود و پی آمد سرکوبی رستاخیز بابی برای ایرانیان بسیار گران تمام شد
میرزا محمد تقی‌خان فراهانی (زاده: ۱۱۸۶ هزاوه اراک، درگذشته: ۲۰ دی ۱۲۳۰ کاشان) مشهور به امیرکبیر، ، یکی از صدراعظم های ایران در زمان ناصرالدین شاه قاجار بود. امیرکبیر همسر عزت الدوله، خواهر ناصرالدین شاه قاجار، پدر تاج الملوک همسر مظفرالدین شاه قاجار و پدربزرگ محمدعلی شاه، ششمین پادشاه از دودمان قاجار بود. امیرکبیر پس از این که با دسیسهٔ اطرافیان شاه از جایگاه خود برکنار و به کاشان تبعید شد، در حمام فین کاشان به دستور ناصرالدین شاه در 20 دی 1230 به قتل رسید. پیکر وی در شهر کربلا به خاک سپرده شده است

.http://behnazar.blogspot.com/2018/07/blog-post_45.html?m=1

در بین نویسند گان ایران تنها فریدون آدمیت  اعتراف و هلاکت امیر کبیر  و به دست نوشته با خون او  تردید نشان داد و انتقاد نمود البته آثار  فریدون آدمیت عمدتاً دربارهٔ تاریخ مشروطیت و شخصیتهای مرتبط با آن است. روش او در تاریخنگاری به گفتهٔ خودش، تاریخنگاری تحلیلی-انتقادی بود. 
البته همان پنهان‌کاری که مهدی ملک‌زاده، فریدون آدمیت، یحیی دولت‌آبادی، مهدی شریف کاشانی و دیگران راجع به کتمان  ازلی بودن پدرانشان یا خودشان انجام دادند.  ملت  متعصب مسلمان ایران  درک میکنند  یکی از آنها کتمان اعترافات امیر کبیر با خون خود بر حمام فین کاشان و دیگری  کمرنگ کردن پناهنگی امیر به سفارت انگلیس بود  البته  خطیر بودن و پنهان کاری این موقعیّت  را  امروز ،  آخوند ها ، سیاستمداران  و مسلمانان متعصب   به خاطر اینکه  ایرانیان بهائی نشوند  به خوبی درک می‌کنند !

فریدون آدمیت در کتاب امیرکبیر و ایران اشاره‌ای به این نامه نکرده‌است و عباس امانت او را به دلیل استفاده از این سند و چشم‌پوشی این نامه مورد انتقاد قرارداده‌است. امید پارسانژاد ستون‌نویس شرق نیز معتقد است که آدمیت عمداً از ذکر این نامه خودداری کرده و این کار «قابل‌توجیه» نیست.


پیروز مجتهدزاده در کتابش «میرزا نصرالله اعتمادالدوله صدراعظم نوری: بزرگ‌ترین قربانی تاریخ‌نویسی برای قهرمان‌پروری» (۱۳۸۷) با اشاره به این نامه، بحث مفصلی در این مورد می‌کند و صحت این نامه را تأیید می‌کند. به گفته مجتهدزاده «این مجموعه مکاتبات ابتدا نشان می‌دهد که دولت بریتانیا در دادن مجوز تحت‌الحمایگی به امیرکبیر ابا داشت و پس از استدلال‌های جاستین شیل با این امر موافقت کرد» اما در نهایت بریتانیا موفق به نجات جان او نشد. او همچنین معتقد است که این سند «دال بر نوکری امیرکبیر نیست

 هر ملتی که در قهقرا و عقب‌افتادگی باشد، همیشه به دنبال قهرمان می‌گردد و آن قهرمان را مطابق آرزوهای خود می‌سازد، نه اینکه قهرمان واقعاً آن مشخصات را داشته باشد؛ مثلاً در همین کتاب قصه‌ای است که امیرکبیر سپاهی از نظامیان را از تهران به اصفهان می‌برد. داستان این‌گونه است که در راه در یکی از روستاها اتراق کرده بودند، کشاورزی به امیرکبیر شکایت برد که سرباز شما از مغازۀ من ماست دزدیده و پول آن را نداده است. امیر گفته بود، من می‌گویم اکنون شکم سرباز را پاره کنند، اگر از شکم او ماست بیرون آمد مشخص می‌شود تو راست می‌گویی و من او را به مجازات کارش رسانده‌ام (نقل است که امیر این کار را انجام داد). این روایت یک قصه بیشتر نیست، اما نشان می‌دهد که مردم می‌خواستند امیرکبیری که می‌خواهد ایران را از بی‌عدالتی نجات بدهد، آن‌قدر عادل باشد که حتی به صرف شکایت یک کشاورز ماست‌فروش، شکم سرباز خود را پاره کند. از نظر تاریخی بسیار بعید است که این امر اتفاق افتاده باشد، اما نشان‌دهندۀ آمال مردمی است که همیشه به دنبال عدالت بوده و در جست‌وجوی آن کوشش می‌کردند. من نمی‌گویم ما برای اینکه شخصیت واقعی امیرکبیر را شناسایی کنیم به مطالب این کتاب استناد کنیم، اما یک مفسر تاریخی و یک مورخ واقع‌بین باید از همین حکایت‌ها نتیجه بگیرد که در اذهان مردم آن روزگار چه می‌گذشته است.

در حکایت دیگر، نقل شده که کسی برای شکایت نزد امیرکبیر آمده بود، او حکمی داد و حکم اجرا شد و مال را به صاحب آن بازگرداندند. بعد از چند روز دریافت که حکم عادلانه‌ای نبوده است، طرفین را می‌خواهد و از مال خود تاوان حکم ناروا را می‌پردازد و می‌گوید چون تخصصی ندارم در کار قضاوت دخالت نمی‌کنم. ایران در آن دوره دادگستری منظمی نداشت و بیشتر علما و روحانیون به مسائل عرفی و شرعی مردم رسیدگی می‌کردند و حکم می‌دادند که حکم آن‌ها لازم‌الاجرا بود. امیرکبیر سعی کرد در دایرۀ وسیعی از روحانیون و علمایی که آن دوره در این کار اشتغال داشتند، امین‌ترین و درست‌ترین آن‌ها را انتخاب کرده و منصب قضاوت را به آن‌ها بسپارد. اگر کسی از قاضیان اشتباه می‌کرد، بدون ملاحظه او را از کار برکنار می‌کرد.

در دوران قاجار جز چند مقالۀ متفرقه در مجلات، مطلب قابل ذکری در مورد امیرکبیر نوشته نشده بود. در واقع تا زمانی که سلسلۀ قاجار بر سر کار بود، در مورد ماجراهای امیرکبیر و چگونگی قتل او کسی اجازۀ نوشتن نداشت. تمام کتاب‌های تاریخی معروف دورۀ قاجاریه مانند «روضه الصفا ناصری» یا «ناسخ التواریخ» و کتاب‌های دیگر اجازه نداشتند در مورد قتل امیرکبیر به دستور ناصرالدین‌شاه در فین کاشان مطلبی بنویسند. همه نوشته‌اند در اثر مرض ناشناسی درگذشت، تنها یک مورخ، میرزا جعفرخان حقایق‌نگار خورموجی (۱۳۰۱-۱۲۳۵ قمری) واقعۀ قتل امیرکبیر را بسیار خلاصه در حد نیم‌صفحه نوشت و کتاب خود را چاپ کرد. ناصرالدین‌شاه به‌محض اطلاع از آن کتاب، دستور داد تمام نسخه‌های آن را جمع‌آوری کرده و از بین ببرند. میرزا جعفرخان هم به بغداد تبعید شد و تا آخر عمر در آنجا زندگی کرد. به‌هرحال تا زمانی که سلسلۀ قاجاریه مستقر بود، به‌رغم اینکه خود محمدعلی‌شاه نوۀ دختری امیرکبیر محسوب می‌شد، اجازه نبود که در مورد ماجراهای او مطلبی بنویسند. این محدودیت‌ها باعث شد تا در دوران قاجار کتاب قابل توجهی دربارۀ امیرکبیر نوشته نشود.

 بعد از روی کار آمدن سلسلۀ پهلوی تحقیقاتی آغاز شد و در دورۀ رضاشاه فقط چند مقالۀ مختلف بود که در چند روزنامه و مجله منتشر شد؛ اما از سال ۱۳۲۳ خورشیدی تحقیقات در مورد امیرکبیر به‌طور رسمی شروع شد، نخست سلسله مقالاتی در مجلۀ «یادگار» مرحوم عباس اقبال آشتیانی شروع به انتشار کرد. عباس اقبال غیر از اینکه مورخ برجسته‌ای بود، بسیاری از افرادی که با او همکاری داشتند نیز جزء دانشمندان طرازاول آن دورۀ ایران بودند؛ در نتیجه در یادگار مقالات خوبی نوشته می‌شد. عباس اقبال قصد داشت که با همکاری دکتر قاسم غنی یک کتاب مفصل راجع به امیرکبیر بنویسند. قاسم غنی در سال ۱۳۲۹ یا ۱۳۳۸ فوت کرد، عباس اقبال نیز رایزن فرهنگی در ایتالیا شد و مجالی پیدا نکرد تا تحقیقات را ادامه دهد. بعدها سلسله مقالاتی که نوشته بود با بخشی از یادداشت‌های خطی که در مورد امیرکبیر نوشته بود گردآوری و مرحوم استاد افشار آن‌ها را به‌صورت یک کتاب جمع‌آوری و انتشارات دانشگاه تهران در سال‌های ۳۶ و ۳۷ منتشر کرد. آن کتاب، کتاب سیستماتیک، جامع و مرتبی در مورد امیرکبیر نیست، چراکه عباس اقبال قصد داشت تمام تحقیقات خود را جمع‌آوری کند و به‌صورت یک کتاب مدون دربیاورد، اما مجال این کار را پیدا نکرد. افشار سلسله مقالاتی را که اقبال در مجلۀ یادگار نوشته بود جمع‌آوری کرد.

 البته این دومین کتابی بود که به‌طور مستقل در مورد امیرکبیر نوشته شد، اولین آن‌ها کتابی بود که مرحوم دکتر فریدون آدمیت به‎عنوان تز خود در سال ۱۳۲۳ خورشیدی نوشت. وی با دیدی نو به احوال امیرکبیر پرداخت، به‌طوری‌که پیش‎تر این دید جامع را در هیچ‌یک از مورخین ایران سراغ نداشتیم؛ حتی تا امروز مطلقاً در باب تاریخ قاجار، مشروطه و حوادث قبل و بعد از آن کسی را مانند دکتر آدمیت نداشتیم که به تاریخ با آن جامعیت نگاه کرده و همۀ جوانب را در نظر بگیرد.

آدمیت کتاب بسیار مفصلی نوشت و چاپ اول آن را در ۳ جلد در همان سال ۱۳۲۳ خورشیدی با مقدمه‌ای که مرحوم محمود محمود نوشته بود، چاپ کرد (مرحوم محمود یکی از متخصصان بزرگ تاریخ قاجار بود). آدمیت رشتۀ تحقیق را رها نکرد و به‌تدریج اسناد و مدارک زیادی گردآوری کرد، زیرا حوزۀ تخصصی کار او از اواسط دورۀ قاجار تا اواخر آن بود. وی زمینۀ تحقیقاتی خود را گسترده نکرد، مانند اغلب ایرانی‌ها که سعی می‌کنند در رشته‌های مختلف کار کنند (ادبیات تاریخ و یا رشته‌های مختلف تاریخ)، ایشان این مزیت را داشت که ذهن خود را پراکنده و مغشوش نکرد. این ویژگی شاید به خاطر آموزش سیستماتیکی بود که در تاریخ‌نگاری غرب دیده بود. وی از اوایل دوران ناصرالدین‌شاه تا انقراض قاجاریه (حدود ۷۰ سال) در این حوزۀ تاریخی کار کرد و کتاب‌های ارزشمندی نوشت. مهم‌ترین کار او کتاب امیرکبیر است که تا اواخر عمر به آن پرداخته و در هر چاپ مطالب و اسناد زیادی به آن اضافه شده است. آدمیت از تعداد زیادی اسناد مربوط به امیرکبیر استفاده کرده است، هرچند تمامی آن‌ها را در اختیار نداشته است

فرار از واقعیّت فایده ای ندارد  فریدون آدمییت حتی  ازلی بودنِ یحیی دولت‌آبادی،  ملک‌المتکلّمین و جهانگیرخان شیرازی را نیز منکر شده و آن نسبت را به «دوران نوجوانی» آنها ربط میدهد  ! واقعاً چه لزومی به کتمان چنین امور واضح تاریخی است.  چون  ازل جانشینی نداشت  دولت‌آبادی را جانشین یحیی ازل معرفی میکردند   و چگونه می‌توان این را منکر شد؟


http://taiziz.car.blog/2021/04/30/%d8%a2%d8%ae%d9%88%d9%86%d8%af-%d9%87%d8%a7/
.

https://youtube.com/c/Alikargarihajiabdi

دفتر جامعۀ جهانی بهائی در سازمان ملل

فی الحقيقه عالم يک وطن محسوب است و من علی الارض اهل آن.

حضرت بهاءالله

یشرفت و گسترش دیانت بهایی در سراسر جهان از “نگاه نو”دائرة المعارف مسیحیان جهان تخمین زده است که جمعیت جامعه بهائی در سال 2000 در دنیا برابر 7.1 میلیون بوده که متشکل از جوامع بهائی در 218 کشور است. این دائرة المعارف بر اساس شتاب رشد آئین بهائی، پیروان آن را در سال 2010 به 7.3 میلیون نفر تخمین زده است. این دائرة المعارف بیان می کند که “دیانت بهائی، تنها دین سریع الرشدی بوده است که در صد سال گذشته میزان رشدش در تمام کشورهای عضو سازمان ملل، بیش از رشد عمومی جمعیت کشورها بوده است.” این دائرة المعارف بیان می کند که دیانت بهائی سریعترین رشد را در میان ادیان دیگر در بین سالهای 1910 تا 2010 داشته است؛ رشدی حدود دو برابر رشد جمعیت کشورها. این دائرة المعارف جمعیت بهاییان را در 2015 معادل 7.8 میلیون نفر تخمین می زند که همچنان به رشد شتابان خودش ادامه می دهد.هم “دائرة المعارف مسیحیان جهان” و هم “آرشیو انجمن اطلاعات ادیان” معتقدند که رشد دیانت بهائی در ایران، علی رغم تمام سختی ها و مشکلاتی که بهائیان در ایران با آن روبرو هستند، بیش از سایر ادیان است. آئین بهائی همچنین بزرگترین اقلیت دینی در پاناما و بلیز است. دیانت بهائی طبق آمار این موسسات دومین دین گسترده جهانی در کشورهای بولیوی، زامبیا و پاپوا گینه نو است. دیانت بهائی سومین دین گسترده در چاد و کنیا نیز می باشد

.بهائیان دومین دین گسترده در ایالت کارولینای جنوبی کشور آمریکا هستند و در 80 شهرستان از شهرستانهای امریکا بزرگترین اقلیت دینی هستند.یشترین شتاب رشد دیانت بهائی در بین سالهای 2000 تا 2015 در کشورهای قطر، امارات، بحرین، عمان، کویت، قزاقستان، صحرای غربی، سودان جنوبی و نیجریه بوده است که نزدیک به 4 تا 10 درصد در این کشورها رشد داشته است.جمعیت بهائیان در حال حاضر از جمعیت زرتشتیان، پیروان شینتو، جین و کنفوسیوسی بیشتر است و انتظار می رود که در سالهای آتی با حفظ رشد و افزایش شتاب در تعداد پیروان بتواند بالاتر از تعداد پیروان آئین دائو و نیز یهودیان قرار بگیرد. دیانت بهائی در بین سالهای 2000 تا 2010 با میزان رشد 1.72 بالاتر از میزان رشد مسیحیت، هندوئیسم و بودیسم قرار گرفت. در بین سالهای 1910 تا 2010 آئین بهائی با میزان رشد 3.54 بالاتر از میزان رشد کنفوسیوسیم، اسلام، هندو، مسیحیت، بودیسم و زرتشتی قرار گرفته بود.آئین بهائی به نحوی رسمی در سال 2014 در اندونزی به رسمیت شناخته شد. در حال حاضر بهائیان در تمامی کشورهای دنیا در دهها هزار جامعه محلی حضور دارند و به رشد و توسعه ی کشورهایشان کمک می کنند. هدف بهائیان در تمامی این کشورها، ایجاد عدالت و صلح، ایجاد ساختارهایی مبتنی بر همکاری و تعاون به جای رقابت و تنازع، خرافات زدایی و تطبیق ادیان با علم و عقل و نیز توان افزایی مردم هر کشور برای به عهده گرفتن مسئولیت شان در پیشرفت اجتماعی، عقلانی و روحانی جوامع شان می باشد

آیین بهائی، که تنها 155 سال از ظهور آن می گذرد، جزو یکی از سریع ترین اعتقادات از نظر رشد جمعیتی است. این آئین که ابتدا در ایران ظاهر شد و خیلی سریع به سایر کشورها هم گسترش یافت به اصولی همچون یگانگی انسان ها، برابری زنان و مردان، عدالت اجتماعی، آزادی عقیده و دین، لزوم وجود ساختارهای بین المللی برای تحقق توسعه، محوریت دانش در زندگی اجتماعی، تعلیم و تربیت عمومی و … اعتقاد دارد. آئین بهائی رشدی محیرالقول در طی دهه های اخیر داشته است و یکی از اعتقاداتی است که در تمام قارات عالم به نحوی چشمگیر پیروان جدیدی یافته است. تمام افرادی که خواهان صلح و پیشرفت هستند، پس از آشنایی با تعالیم این دیانت جهانی، آن را دینی برای جهان مدرن می دانند.بهائیان در تمام کشورهای جهان ساکن اند و جوامع بهائی در تمامی کشورهای جهان در حال رشد است. در پایین به بررسی جمعیت چندین کشوری خواهیم پرداخت که تعداد قابل توجهی بهائی دارند:هند: کشور هند دارای 1,897,651 بهائی در سال 2010 بوده است. تاریخ جامعه بهائی در هند به سالهای 1860 بر می گردد زمانیکه دو نفر در هند بهائی شدند. در سال 1872 اولین مبلغ بهائی به هند می رود و اولین مخاطبان او نخبگان جامعه هند بوده اند.آمریکا: جمعیت بهائیان امریکا در سال 2010 به 512,864 بالغ شد. پیروان بهائی در “کارولینای جنوبی” دومین دین گسترده ی این ایالت را در سال 2014 تشکیل می دادند. آئین بهائی در هاوایی و آلاسکا هم رشد قابل توجهی داشته است. بهائیان امریکایی از نژادها و پیشینه های متفاوتی هستند که همگی در نهایت وحدت و اتحاد می باشند.کنیا: سابقه ی حضور آئین بهائی در کنیا تنها 70 سال است، اما این کشور یکی از بالاترین میزان رشد جامعه بهائی را در این شش دهه تجربه کرده است. در سال 2010 جمعیت بهائیان در کنیا به 422,782 بالغ شده بود. تعالیم بهاءالله درباره ی تعلیم و تربیت، بهسازی بهداشتی و برابری جنسیتی مورد استقبال مردم این کشو قرار گرفته است.در پایین به طور خلاصه جمعیت بهائیان تعدادی از کشورها نوشته می شود (تا سال 2010). لازم به ذکر است که جامعه بهائی در طی سالهای 2010 تا 2018 رشد بسیار زیادی در کشورهای مختلف یافته است، به طوریکه در برخی کشورها جمعیت آن چند برابر شده است. این رشد سریع سالهای اخیر در آمارهای زیر منعکس نمی باشد (همچنین جمعیت بهائیان کشور ایران به دلیل فقدان وجود موسسات رسمی بهائی در ایران قابل ارائه نمی باشد):

هند: 1,897,651آمریکا: 512,864کنیا: 422,782ویتنام: 388,802کنگو: 282,916فیلیپین: 275,069زامبیا: 241,112آفریقای جنوبی: 238,532بولیوی: 215,359تانزانیا: 190,419ونزوئلا: 169,811اوگاندا: 95,098چاد: 94,499پاکستان: 87,259میانمار: 78,915.وبسایت جامعۀ بهائی ایران | بهائیان ایرانhttps://www.bahaisofiran.org،

کشف امریکا

کشف قاره آمریکا، در واقع ریشه در حسِ ثروت اندوزی و طلا پرستی کریستف کلمب دارد. وی در ابتدا قصد داشت به آسیا از طریق دریا سفر کند، به همین خاطر از حکومت اسپانیا درخواست تأمین هزینه سفر کرد. نتیجه هم چنین شد که کلمب در عوض طلا و ابریشم که از هند می آورد، 10…

تیغ بران گر بدستت داد چرخ روزگار

هرچه مبخواهی ببر ، اما مبر نان کسی ..سعدی محرومیت از تحصیل» و «ممنوعیت کسب و کار»؛ زندگی بهائیان در ایران ۳۰/آبان/۱۳۹۷ یکی در بازداشت موقت٬ دیگری در حال گذراندن محکومیت و برخی دیگر نیز در انتظار دادگاه و صدور حکم؛ جوان‌ترها محروم از تحصیل و مسن‌ترها در راهروهای ادارات دولتی در تلاش برای فک…

اختدال شخصیت

مقدمه یکی از انواع اختلالات روانی که شخصیت در آن دچار مشکل می شود، اختلالات شخصیت است. شاید مشکل بتوان شخصیت را تعریف کرد. می توان گفت شخصیت به الگوی کلی رفتار، ارتباط، باورها، عملکرد و غیره گفته می شود. در اختلالات شخصیت الگوی رفتاری و ارتباطی فرد با دیگران دچار مشکل می شود. همین…

اینستاگرام «بهائیان ایران»فیسبوک «بهائیان ایران»تلگرام «بهائیان ایران»توییتر «بهائیان ایران»

دیانت بهائی یک دیانت مستقل جهانی در سلسلۀ ادیان الهی است. در طول تاریخ، خداوند سلسله‌ای از مربیان را جهت هدایت بشر فرستاده است که به عنوان «مظاهر ظهورالهی» شناخته می‌شوند. تعالیم هریک از آنان، در هر دوره از تاریخ، شالودۀ مرحله‌ای از پیشرفت کلی بشر را فراهم ساخته است. از میان این مظاهر ظهورالهی می‌توان به حضرت ابراهیم، حضرت زرتشت، حضرت موسی، حضرت مسیح و حضرت محمد اشاره کرد. حضرت بهاءاللّه، جدید‌ترین این پیام‌آوران، از ایران ندای الهی را به گوش جهانیان رسانده‌اند. تعالیم ایشان بشریت را برای ایجاد صلح و وحدت بر روی کرۀ زمین توان‌مند می‌سازد. حضرت بهاءالله تعلیم می‌دهند که دین و علم باید همگام با یکدیگر تکامل یابند و پیشرفت حقیقی بشر در هر دو زمینۀ مادی و معنوی با بهره‌مندی از دست‌آوردهای علم و حقایق و اصول آشکار شده در پرتو دین امکان‌پذیر خواهد بود.

بهائیان آثار حضرت بهاءالله و تعالیم دیانت بهائی را برای زندگی در دنیای امروز مفید و راه‌گشا یافته‌اند و معتقدند که به کاربستن این تعالیم و اصول، عاملی مؤثر در به دست آوردن یک زندگی هدفمند آمیخته با سرور، رضایت درونی و معنویت است. بهائیان همچنین تعالیم دیانت بهائی را راهنمای ساختن دنیایی بدون خشونت، ظلم و تبعیض و جهانی سرشار از صلح، امنیت، رفاه و سرور می‌دانند. بهائیان ایران به همراه دیگر بهائیان در سراسر دنیا، جهت به اجرا درآوردن این اصول و تعالیم برای مشارکت در ساختن جهانی بهتر تلاش می‌کنند و در این مسیر از دیگران، با هر پیشینه و اعتقادی دعوت به همکاری و همراهی می‌نمایند.

با کاوش در این وب سایت، علاوه بر آشنایی مختصر با تاریخچۀ دیانت بهائی، برخی تعالیم حضرت بهاءالله و فعالیت‌های بهائیان در سراسر دنیا می‌توانید با جامعۀ بهائی ایران نیز بیشتر آشنا شوید.

تماس موارد حقوقی نقشۀ کامل سایت وب‌سایت رسمی جامعۀ جهانی بهائی کتابخانۀ بهائی سرویس خبری جامعۀ بهائی دفتر جامعۀ جهانی بهائی در سازمان ملل©این وبسایت متعلق به «دفتر جامعۀ جهانی بهائی در ژنو» است.





			

ستاره ای که خاکستر شد

معصومه خاکیار: ستاره ای که خاکستر شد
کمتر کسی نام این زن را شنیده است. او چهره ای گمنام و فراموش شده در تاریخ سینمای ایران و ستاره ای بود که مدتی در آسمان بی ستاره سینمای ایران درخشید و زود غروب کرد: معصومه خاکیار، ستاره فیلم های فارسی در دهه سی و از نخستین بازیگران زن در سینمای ایران که در سن 21 سالگی خود را به آتش کشید و خاکستر شد.

اطلاعات زیادی از زندگی معصومه خاکیار در دست نیست. درباره او گفته اند که دختر با استعداد آذربایجانی بود و هنگامی که به تهران آمد فارسی نمی دانست اما با این حال به خاطر استعداد و زیبایی اش، در تماشاخانه های تهران به بازیگری پرداخت. او در سینما نیز به زبان آذری حرف می زد و مهین بزرگی به جای او دوبله می کرد. معصومه، تنها در سه فیلم فارسی بازی کرد: «مستی عشق»، «گل نسا» و «مشهدی عباد».

طغرل افشار، منتقد سرشناس فیلم دهه سی در کتاب «در کمان رنگین سینما»، درباره او و خودکشی اش نوشت:

“معصومه یکی از ستارگان درخشانی بود که اگر به هنر و استعداد او توجه شده و تحت تعلیمات لازمه پرورش می یافت، یکی از بزرگ ترین هنرپیشگان عالم سینما می شد. مرگ او یک ضایعه اسف انگیز برای سینما در ایران و هنرمندان سینما و تئاتر به شمار می رود. او در نتیجه محرومیت ها و فشارهای مادی و معنوی و نارضایتی های خانوداگی که همواره در خانواده های ایرانی وجود داشت، تصمیم گرفت دست از این جهان بشوید و دست از جهان شست. او در آخرین لحظه زندگی با نهایت شهامت و فداکاری اعلام کرد که هیچ کس در این قضیه دخالتی نداشته است. درود به روان پاک معصومه خاکیار. سینمای ایران هیچگاه نام این ستاره هنرمند را فراموش نخواهد کرد.”

اما طغرل افشار اشتباه کرده بود. سینمای ایران به سرعت و خیلی زودتر از آنچه که طغرل افشار فکر می کرد، معصومه خاکیار را از یاد برد. یادش گرامی باد.

https://www.google.com/url?sa=t&source=web&rct=j&url=http://jahed.malakut.ws/archives/2012/09/post_245.html&ved=2ahUKEwj_y6vo0qTvAhVmpVkKHR6ICLEQFjAOegQIFxAC&usg=AOvVaw26TgFFrVe4hquprStYOoyQ

آنتونی الیور اسکات، دبیر نقد فیلم نیویورک تایمز، چندین سال پیش قصد کرد تاریخ مختصری برای بوسه‌ها در سینما بنویسد و برود پی کارش. او نوشت، اما پس از انتشار، چند بار ناچار به افزودن «تصحیح» در انتهای مطلب خود شد.
نخستین بوسه‌های سینما همیشه تاریخ‌ساز بوده‌اند، اما این‌ها اغلب به معنای دقیق کلمه صرفا «تاریخ‌ساز» محسوب می‌شوند و ارزش دیگری ندارند. به این معنا که پس از گذشت سال‌ها از بطن رویدادی در اغلب موارد بی‌اهمیت در زمان خود، قابلیت استخراج یک «تاریخ» برای اکنون ما امکان‌پذیر می‌شود. گاهی اوقات این اکنون الزاما ارتباط صحیح و معناداری با گذشته ما بر قرار نمی‌کند. تلویزیون فارسی بی بی سی از تاسیس تا امروز خطاهای بسیاری در معرفی نخستین‌ها و آخرین‌ها و بهترین‌ها و برترین‌ها و تنهاترین‌ها و قس علی هذا در عرصه فرهنگ و هنر داشته است. از خطا در معرفی اولین نقال زن در ایران تا گزارش نخستین بوسه سینمای ایران و مثال‌های دیگری از این دست. این یادداشت نه برای غلط‌گیری و فضل‌فروشی است و نه ارتباطی با امتداد لوس‌بازی‌های ۶ جولای، یعنی روز جهانی بوسه دارد، اگر مناسبتی برای این یادداشت ضروری باشد، تنها یادآوری یک نام در تاریخ سینمای ایران است.
بی بی سی فارسی، چند سال پیش گزارشی از سکانس پایانی فیلم چهارراه حوادث (ساموئل خاچیکیان، ۱۳۳۳) با بازی ویدا قهرمانی و ناصر ملک‌مطیعی، به همراه مصاحبه‌ای با ویدا قهرمانی درباره اولین بوسه سینمای ایران پخش کرد. از آن زمان هر سال یک شب قبل از روز جهانی بوسه، آن ویدئو در فضای مجازی دست به دست می‌شود. ویدا قهرمانی در آن مصاحبه خاطراتی از جنجال‌های پس از نمایش فیلم نقل می‌کند، در حالی‌که پس از سال‌ها تنها مصاحبه تلویزیونی طرف دیگر ماجرا، یعنی ناصر ملک‌مطیعی در ایران را از روی آنتن حذف کرده‌اند. اگر بوسه‌ای در سایر فیلم‌های از میان رفته دهه بیست و سی موجود نباشد، قریب به یقین این – به اصطلاح – تابوشکنی، که با توجه به اکران فیلم‌های اروپائی و آمریکائی در ایران اهمیت چندانی هم ندارد، پیش از چهارراه حوادث، بی‌هیچ هیاهوئی در فیلم گلنسا (سرژ آزاریان، ۱۳۳۲) و توسط معصومه خاکیار و هوشنگ سارنگ رخ داده است. اما این بوسه برای معصومه خاکیار هرگز خوش یمن نبود و بعد از آن دیگر کسی او را نه بر پرده سینما ندید.
معصومه خاکیار، بازیگر نقش گلنسا، اهل آذربایجان بود. او اواخر دهه ۱۳۲۰، در سن ۱۷ سالگی به همراه مادر و خواهر کوچک خود به تهران می‌آید و ضمن آموختن زبان فارسی نقش‌های کوچکی در تئاترهای تهران بازی می‌کند. او برای نخستین بار در فیلم مستی عشق (اسماعیل کوشان، ۱۳۳۰) بازی می‌کند، پس از آن، صمد صباحی برای فیلم مشدی عباد (۱۳۳۲)، نقش گلناز در فیلم را به معصومه خاکیار می‌دهد و سرانجام کارنامه بازیگری او با فیلم گلنسا به پایان می‌رسد. او چند ماه پس از اکران فیلم گلنسا، در شب ۴ اسفند ۱۳۳۲، در سن ۲۱ سالگی، خود را آتش می‌زند، در بیمارستان سینا از دنیا رفته و در گورستان مسگرآباد دفن می‌شود.
درباره علل خودکشی او نشریات آن زمان گمانه‌زنی‌های گوناگون دارند، برخی از فشارهای سنتی خانواده نوشته‌اند، برخی به روال همیشگی شایعات زرد، ناکامی در روابط عاطفی را انگیزه خودکشی ذکر کرده‌اند. عده‌ای هم دلیل خودکشی را مخالفت همسرش با ادامه کار معصومه خاکیار در سینما. با این حال یک نکته دیگر جز نخستین بوسه در شخصیت معصومه خاکیار اهمیت دارد و آن ازدواج او با مهدی محبوبیان است. هوشنگ محبوبیان و مهدی محبوبیان از فرزندان بنیامین محبوبیان باستان‌شناس مشهور بودند. آن‌ها کار خود را با تجارت چوب آغاز کردند، اما چند سال پس از خودکشی معصومه خاکیار، با تاسیس یک گالری در نیویورک، به یکی از مشهورترین مجموعه‌داران و )بنا به روایاتی) سارقان آثار باستانی ایران تبدیل شدند.
روزنامه کیهان در سال ۱۳۶۴ گزارشی مفصل از مصادره اموال خانواده محبوبیان منتشر می‌‌کند که روشن است دست کم پس از این تاریخ آن‌ها دیگر به ایران نیامده‌اند. با گزارش کیهان در سفری با ماموران استرداد اموال دادستانی تهران، به خانه مهدی محبوبیان و برادرش می‌رویم که از درون کمد بزرگ اتاق سرایدار، دری به انبار پر از اشیاء عتیقه و سکه‌های طلا و مجسمه‌های جواهرنشان باز می‌شود!
نه این خانه‌، و نه ده‌ها خانه دیگر محبوبیان، هیچ خاطره‌ای از معصومه خاکیار را در خود ندارد، او نه برای رسانه‌های سینه چاک نوستالژی، از تپش زیبای امیرقاسمی تا تماشای فاخر بی بی سی فارسی ارزش مصادره نداشته است. او به شکل غریبی از یادها رفته، نه کار او بر پرده سینما جنجال می‌کند؛ نه اسمی از او در زندگینامه همسر ثروتمندش هست؛ و نه حتی لا به لای مطالب کسانی که در باب سینمای ایران ترهاتی تفت می‌دهند، یادی از معصومه خاکیار می‌شود.
این فراموشی از بی‌حافظگی نیست. مشکل اینجاست که هیچ نشریه‌ای در آن زمان، شایعه و یا نسبتی میان بی‌پروائی معصومه خاکیار در فیلم گلنساء و خودکشی او برقرار نمی‌کند، زیرا در سال ۱۳۳۲ که معصومه خاکیار خودسوزی می‌کند، تماشای بوسه در فیلم‌ها به اهمیت سال ۱۳۳۳ نبوده است. این‌که چرا آن بوسه تا این اندازه مهم شده که یک گزارش غلط درباره آن مدام در فضای مجازی دست به دست می‌شود، به جای خود پرسشی دیگر است. پرسشی که پاسخ به آن، دلیل ۱۴ هزار بار به اشتراک‌گذاشتن و ۲۰ هزار بار لایک‌شدنِ فوتوشاپ نقاشی بوسه گوستاو کلیمت بر ویرانه‌ای در سوریه را هم در خود دارد. پاسخ کوتاه‌ است: بوسه‌شوئی. بوسه‌شوئی نکبت روزگار عسرت و فراموشی و جعل.
یاداداشت ها .. نخستین بوسه در سینمای ایران را به اشتباه در سکانسی از ویدا قهرمانی و ناصر ملک مطیعی میشناسند. اما پیش از آن هم بوسه‌ ای در سینمای ایران بوده. بوسه‌ای که برای بازیگر آن خوش یمن نبود.
معصومه خاکیار و هوشنگ سارنگ نخستین بوسه سینمای ایران را در فیلم گلنسا (1332) رقم زدند. چند ماه بعد از اکران این فیلم، معصومه خاکیار در 21 سالگی، در 4 اسفند 32 خود را آتش زد و درگذشت. دلیل خودکشی او مشخص نیست، عده ای فشار خانواده بر او را دلیل خودکشی میدانند و عده ای دیگر مخالفت همسر برای ادامه بازیگری. معصومه خاکیار در 3 فیلم مستی عشق (1330) مشدی عباد (1332) و گلنسا (1332) ایفای نقش کرده بود.

مشرق الاذکار نیلوفر آبی

تمام مشرق الاذکارهای بهائی در سراسر عالم درب هایش بر روی همه مردم از هر دينی که باشند باز است.و در آنها موعظه نميشود – مناسک مذهبی اجرا نميگردد
و ملّا و کشيش ندارد.
در اطراف عالم در بيش از ۱۲۰ کشور تا بحال زمينهائی برای ساختن مشرق الاذکار خريداری شده است و بالمآل هر جامعه محلّی يک عبادتگاه خواهند داشت که مانند مشرق الاذکار عشق آباد کانون حيات جامعه و مرکز خدمات انسانی و اجتماعی و تربيتی خواهند شد.

معبد بهائی در دهلی نو پایتخت هندوستان در سال 1986 تکمیل شد و به عنوان امّ المعابد شبه قاره هند شناخته شد. این بنا جوایز بی شماری را در هنر معماری به خود اختصاص داده است. طراح این بنا مهندس ایرانی، به نام فریبرز صهباء می باشد. او این معبد را از شکل گُل لوتوس (نیلوفر آبی) الهام گرفت به طوری که در این بنا از 27 سنگ مرمر مستقل و ایستاده که در خوشه های سه تایی قرار گرفته اند تشکیل شده تا 9 وجهی بودن آن را ایجاد نمایند.

9 دروازه ورودی به تالار مرکزی باز می شود که ظرفیت آن بیش از 2500 نفر است. با ارتفاع بیش از 40 متر، پوشش این بنا با مرمرهای سفید می درخشد و مساحت آن بالغ بر 105 هزار متر مربع است. هزینه لازم برای خرید این مکان توسط

فردی به نام اردشیر رستم پور از حیدر آباد تامین شد که پس انداز همه عمر خود را در سال 1953 بدین منظور وقف خرید این زمین کرد.

پس از افتتاح این معبد برای بازدید عموم در سال 1986 در دهلی نو، در سال 2002 این معبد بیش از 50 میلیون بازدید کننده را جذب کرده
و تبدیل به یکی از پر بیننده ترین ساختمان های جهان شده است به طوری که تعداد بازدید کننده های آن از ساختمان های مشهوری نظیر برج ایفل و تاج محل نیز فزون تر بوده است. در تعطیلات دین هندو،
بیش از 150 هزار نفر از این مکان بازدید می کنند که سالانه در حدود 4 میلیون بازدید کننده دارد (حدود 13 هزار نفر در روز، یا 9 نفر در دقیقه).

این بنا به معبد لوتوس هم در بین بهائیان و هم غیربهائیان مشهور شده است. لوتوس یکی از نماد های فرهنگی مهم در آئین هندو، سیک ها و بودایی ها است
و در عقاید سیک ها، گلی است که به خدای آنها ، شیوا تقدیم شده است. فریبرز صهبا این نماد را به عنوان یک سمبول ملّی و بنابر خصلت منحصر به فرد این گل که در مرداب
ولی در نهایت پاکی
می روید،
انتخاب کرده است.

این بنای زیبا که شاهکار معماری یک معمار ایرانی در هندوستان می باشد،این ساختمان شگفت انگیز تا کنون جوایز بین‌المللی فراوانی را کسب کرده است. از جمله جایزه انجمن ساختمان‌های بتونی آمریکا به عنوان ظریف‌ترین ساختمان بتونی جهان را دریافت کرده است، معبد نیلوفر آبی از ۲۷ گلبرگ تشکیل شده است. این بنا ۹ طرف دارد که هر یک از ۹ طرف، ۳ گلبرگ دارد. ارتفاع این بنا حدود ۲۷ متر است و قطر ساختمان ۷۰ متر است که در زمینی به مساخت ۶۴ هکتار در نزدیکی کاخ ریاست جمهوری هندوستان قرار دارد. به معبد نیلوفر آبی، “مشرق الاذکار دهلی” نیز می‌گویند. سالن اصلی معبد نیلوفر آبی ظرفیتی گنجایش ۱۳۰۰ نفر را دارد. این ساختمان شامل ۲۷ گلبرگ است که از بتُن سفید ساخته شده و با سنگ مرمر سفید پوشیده شده این سنگ‌ها از یونان خریداری و در ایتالیا برش داده شده‌اند. این بنای عظیم یکی از هفت معبد مشرق اُلاذکار بهائیان است که در جهان ساخته شده است،

جاذبه گردشگری
https://giphy.com/gifs/bahai-shrine-in-india-Z3BEUVoKFnxE2rCNdZ

عدم دخالت بهائیان در امور سیاسی به معنی اطاعت از حکومت نیست و چه اگر که بود چیزی به اسم استقامت سازنده و
پاسخ بهائیان نبود استقامت امری ساده و راحت نیست

زمانی که با جانتان و مالتان و زندگی و حیثت خود باید از آنچه به آن اعتقاد دارید ایستادگی کنید و از آنچه از دست میدهید به فکر آنچه بدست می آورید باشید .استقامت بخشی از شخصیت و صفت یک فرد بهایی باید باشد تا بتواند در برابر سهمگین ترین تند باد وقایع ؛ مستقیم ایستادگی نماید ؛ هم مسلط باشد و هم با تواناییهای خود بتواند به زندگی ادامه دهد و ضربات وارده شدید را نه تنها تحمل کند که با سرور و شادی روحانی پذیرا باشد .
سایت #آئین #بهائی
#Taizzمعرفیکننده

قهرمانان مبارزه با حجاب پروین اعتصامی

در سال 1314 هجري شمسي كه رضاخان زنان را وادار به كشف حجاب كرد،«پروين» در سنين هجده سالگي در جشن فارغ‏التحصيلي خود سخنان ارزشمندي را در مدرسه دخترانه آمريكايي «ايران بيت ايل» برای اين اقدام ايراد نمود.

زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبود پیشه‌اش، جز تیره‌روزی و پریشانی نبود

زندگی و مرگش اندر کنج عزلت می‌گذشت

زن چه بود آن روزها، گر زآن که زندانی نبودکس چو زن اندر سیاهی قرنها منزل نکردکس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبوددر عدالتخانه انصاف زن شاهد نداشتدر دبستان فضیلت زن دبستانی نبوددادخواهیهای زن می‌ماند عمری بی‌جوابآشکارا بود این بیداد؛ پنهانی نبودبس کسان را جامه و چوب شبانی بود، لیکدر نهاد جمله گرگی بود؛ چوپانی نبوداز برای زن به میدان فراخ زندگیسرنوشت و قسمتی جز تنگ‌میدانی نبودنور دانش را ز چشم زن نهان می‌داشتنداین ندانستن، ز پستی و گرانجانی نبودزن کجا بافنده میشد، بی نخ و دوک هنرخرمن و حاصل نبود، آنجا که دهقانی نبودمیوه‌های دکهٔ دانش فراوان بود، لیکبهر زن هرگز نصیبی زین فراوانی نبوددر قفس می‌آرمید و در قفس می‌داد جاندر گلستان نام ازین مرغ گلستانی نبودبهر زن تقلید تیه فتنه و چاه بلاستزیرک آن زن، کو رهش این راه ظلمانی نبودآب و رنگ از علم می‌بایست، شرط برتریبا زمرد یاره و لعل بدخشانی نبودجلوهٔ صد پرنیان، چون یک قبای ساده نیستعزت از شایستگی بود از هوسرانی نبودارزش پوشانده کفش و جامه را ارزنده کردقدر و پستی، با گرانی و به ارزانی نبودسادگی و پاکی و پرهیز یک یک گوهرندگوهر تابنده تنها گوهر کانی نبوداز زر و زیور چه سود آنجا که نادان است زنزیور و زر، پرده‌پوش عیب نادانی نبودعیبها را جامهٔ پرهیز پوشانده‌ست و بسجامهٔ عجب و هوی بهتر ز عریانی نبودزن، سبکساری نبیند تا گرانسنگ است و بسپاک را آسیبی از آلوده دامانی نبودزن چون گنجور است و عفت گنج و حرص و آز دزدوای اگر آگه ز آیین نگهبانی نبوداهرمن بر سفرهٔ تقوی نمیشد میهمانزآن که می‌دانست کآنجا جای مهمانی نبودپا به راه راست باید داشت، کاندر راه کجتوشه‌ای و رهنوردی، جز پشیمانی نبودچشم و دل را پرده میبایست اما از عفافچادر پوسیده، بنیاد مسلمانی نبودخسروا، دست توانای تو، آسان کرد کارورنه در این کار سخت امید آسانی نبودشه نمی‌شد گر‌در این گمگشته کشتی ناخدایساحلی پیدا از این دریای طوفانی نبودباید این انوار را پروین به چشم عقل دیدمهر رخشان را نشاید گفت نورانی نبوداختر چرخ ادبدر سال 1314 هجري شمسي كه رضاخان زنان را وادار به كشف حجاب كرد،«پروين» در سنين هجده سالگي در جشن فارغ‏التحصيلي خود سخنان ارزشمندي را در مدرسه دخترانه آمريكايي «ايران بيت ايل» برای اين اقدام ايراد نمود.«پروين اعتصامي» با نام «رخشنده اختر فروزان آسمان شعر و ادب ايران در 25 اسفند سال 1285 در شهر تاريخي و ادب‏پرور تبريز ديده به جهان گشود. وي تنها دختر خانواده بود و خانواده اعتصامي با داشتن سه فرزند پسر، ديگر صاحب دختر نشدند. پروين، با هوش و قريحه خدادادي كه با نظارت و آموزش پدر خويش (يوسف اعتصام‏الملك آشتياني) از خود بروز داد، بيش از برادران مورد توجه واقع گشت تا جايي كه مرحوم اعتصامي تصميم گرفت دختر خردسال را جهت آشنايي هرچه بيشتر با مفاهيم شعر و ادب به تهران بياورد؛ بخصوص كه همزمان با جريانات مشروطه‏طلبي در عصر قاجاريه، بازار شعر و ادبيات در عرصه مبارزات مطبوعاتي رونق خاصي يافته بود. پدر پروين براي پي بردن به علت پيشرفت دختر اديب و فرزانه اعتصام‏الملك، در ابتدا بايد با شخصيت ادبي پدر آشنا شد. پدر پروين، در 1253 در تبريز به دنيا آمد. در كودكي به فراگيري ادبيات عرب پرداخت و فقه، اصول، منطق، كلام و حكمت قديم را به خوبي فرا گرفت. آن مرحوم تلاش‏هاي قابل توجهي در علوم ادبي انجام داد نظير شرح «اطواق‏الذهب» جاراللّه‏ زمخشري، مفسّر معروف قرن پنجم هجري، تحت عنوان «قلائدالادب في شرح اطواق الذهب». تأليف كتاب «ثورة الهند» در باره انقلاب هند كه برگرفته

از افكار نو «مهاتما گاندي» رهبر استقلال‏طلب هند بود. تأليف و چاپ كتاب «تربيت نسوان» در امر حقوقِ از دست رفته زنان، آن هم زماني كه تعصب و كج‏انديشي در حق زنان ايراني، به ويژه زنان تبريز به اوج شدت و محنت رسيده بود. تأليف و نشر اين كتاب موجبات تلاش روزافزون را در راستاي ايجاد مدارس جديد دخترانه در تبريز فراهم ساخت … . از سويي ديگر يوسف اعتصامي به دليل احترام به ارزش‏هاي فرهنگ ايراني، با هزينه شخصي مبادرت به تأسيس چاپخانه حروفي در تبريز نمود و از مشكلات مربوط به چاپ سنگي كاست … .(1) سرايش شعر راجع به نحوه سرودن شعر توسط پروين اعتصامي قابل ذكر است كه شاعر در سن يازده سالگي به هنگام احساس استقلال و پاي‏بندي به ارزش‏هاي ملي و فرهنگي، اولين قطعه ادبي را به نام «اي مرغك» با الهام از مسمط مشهور علامه دهخدا با مضمون «اي مرغ سحر چو اين شب تار …» سرود: اي مرغك خرد ز آشيانه پرواز كن و پريدن آموز تا كي حركات كودكانه؟! در باغ و چمن چميدن آموز رام تو نمي‏شود 
زمانه رام از چه شدي؟! رميدن آموز منديش كه رام هست يا نه بر مردم چشم، ديدن آموز شو روز به فكر آب و دانه هنگام شب آرميدن آموز …(2) سخنراني پروين در باره تربيت زنان در سال 1314 هجري شمسي كه رضاخان زنان را وادار به كشف حجاب كرد و زماني كه برخي زنان ايراني به انواع مد لباس، آرايش سر و صورت و در برنمودن زيور و زينت روي آورده بودند، زماني كه مادران و زنان نجيب از بيم پذيرش تحميلي قانون كشف حجاب، در اندرون خانه‏ها از فرط غصه و اندوه جان مي‏سپردند، «پروين» در سنين هفده ـ هجده سالگي در جشن فارغ‏التحصيلي خود سخنان ارزشمندي را در مدرسه دخترانه آمريكايي «ايران بيت ايل» ايراد نمود و در برابر صفوف منظم دختران محصل و همشاگردي‏هاي خويش در حالي كه اين سطور را بر اوراق نگاشته بود، با استحكام بيان، داد سخن راند: «در قرون وسطي، معبدها و صومعه‏ها زندان علوم و معارف بودند. انظار خلق از مشاهده طلعت دلاراي علم محظوظ نمي‏شد و در مزرعه اميد انسانها گياه ترقي نمي‏روييد. همين كه صنعت طبع و نشر كتب در قرن پانزدهم به وجود آمد، تأليفات گرانبها كه ديرزماني در كُنج گمنامي پنهان بودند، به موقعِ استفاده گذاشته شده، به بيداري افكار، خدمات نمايان كردند. تشنگان بيابان ناداني از چشمه شيرين معرفت سيراب گشتند و درماندگان جهل، از تاريكي به طرف نور و روشنايي رفتند. ارباب تحقيق به واسطه كوشش متمادي، زمانه رام از چه شدي؟! رميدن آموز منديش كه رام هست يا نه بر مردم چشم، ديدن آموز شو روز به فكر آب و دانه هنگام شب آرميدن آموز …(2) سخنراني پروين در باره تربيت زنان در سال 1314 هجري شمسي كه رضاخان زنان را وادار به كشف حجاب كرد و زماني كه برخي زنان ايراني به انواع مد لباس، آرايش سر و صورت و در برنمودن زيور و زينت روي آورده بودند، زماني كه مادران و زنان نجيب از بيم پذيرش تحميلي قانون كشف حجاب، در اندرون خانه‏ها از فرط غصه و اندوه جان مي‏سپردند، «پروين» در سنين هفده ـ هجده سالگي در جشن فارغ‏التحصيلي خود سخنان ارزشمندي را در مدرسه دخترانه آمريكايي «ايران بيت ايل» ايراد نمود و در برابر صفوف منظم دختران محصل و همشاگردي‏هاي خويش در حالي كه اين سطور را بر اوراق نگاشته بود، با استحكام بيان، داد سخن راند: «در قرون وسطي، معبدها و صومعه‏ها زندان علوم و معارف بودند. انظار خلق از مشاهده طلعت دلاراي علم محظوظ نمي‏شد و در مزرعه اميد انسانها گياه ترقي نمي‏روييد. همين كه صنعت طبع و نشر كتب در قرن پانزدهم به وجود آمد، تأليفات گرانبها كه ديرزماني در كُنج گمنامي پنهان بودند، به موقعِ استفاده گذاشته شده، به بيداري افكار، خدمات نمايان كردند. تشنگان بيابان ناداني از چشمه شيرين معرفت سيراب گشتند و درماندگان جهل، از تاريكي به طرف نور و روشنايي رفتند. و ارباب تحقيق به واسطه كوشش متمادي، 

زن ايراني در عصر پروين باحجاب بود، اما از مفهوم حجاب درك درست و جامعي عايد او نگشته بود: زن در ايران پيش از اين گويي كه ايراني نبود پيشه‏اش جز تيره‏روزي و پريشاني نبود زندگي و مرگش اندر كنج عزلت مي‏گذشت زن چه بود آن روزها گر ز آنكه زنداني نبود … دادخواهي‏هاي زن مي‏ماند عمري بي‏جواب آشكارا بود اين بيداد، پنهاني نبود عصري كه پروين در آن مي‏زيست، عصر تحقير، بيداد، تحجر و تبعيض بود. رضاخان از يك سو اصرار بر برداشتن حجاب زنان و گذاشتن كلاه پهلوي بر سر مردان داشت. از سويي ديگر پروين در دوران جواني به عيان شاهد هجوم گسترده زنان به مد و پوشاك و حتي طرز سلوك با مردان بود. از ديگر سو شاهد برخي از زنان بود كه به رغم رعايت حجابِ ظاهر كه سر تا پاي زنان ايراني را از گزند ديد نامحرمان پوشيده و مستور مي‏ساخت، بر فكر و انديشه خويش نيز حجاب افكنده بودند. پروين در چنين وضع ناهنجار، زيور و زينت و حجاب را منهاي كسب علم و دانش، براي زن فضيلت نمي‏دانست، چه يك زن آن روز هنوز قادر به بينش صحيح نسبت به ارزش‏هاي متعالي اسلام در عصر آن نبود، زيرا نور دانش را از چشمان او پنهان مي‏داشتند و او خود را ملزم به پرده‏نشيني و رعايت شرم و حيا مي‏دانست. در روزگاري كه مفهوم واقعي و راستين حجاب هنوز در اذهان اغلب ايرانيان روشن نگشته بود، پروين روح علم و درايت را لازمه حيات زنان مي‏دانست. عكس‏هاي پروين اعتصامي باحجاب است، چون او يك زن مسلمان بود. در حالي كه در عصر بي‏حجابي مي‏زيست. در آخرين تصوير به يادگار مانده، او را با يك روسري مشاهده مي‏كنيم، چون مي‏دانست نسل اسلامي ايراني «حجاب» را امري واجب و صادر شده از دستور الهي خواهند دانست. تمام نگراني پروين بر سر جدال و رقابت زنان بر زر و زيور و لباس و كفش و … است در حالي غافلند از اينكه پاي‏بندي به مظاهر خيره‏كننده مثل پارچه و لباس و كفش، نوعي زيورپنداري براي جسم و ذلت و خواري براي روح است: … زني كه گوهر تعليم و تربيت نخريد فروخت گوهر عمر عزيز را ارزان … هميشه فرصت ما صرف شد در اين معني

براي پروين نوع زر و زيور مهم نيست، بلكه پاي‏بندي به ارزش‏هاي ديني و ملي مهم است. چه مانعي دارد كه به يك پوشش ساده و آسان بگرويم؟! آيا حريري كه از كشورهاي بيگانه وارد سرزمين ما بشود، «حجاب» است يا «لباس شب»؟! در دنباله همان شعر مي‏گويد: … چو بگرويم به كرباس خود، چه غم داريم كه حُلّه حلب ارزان شده است يا كه گران از آن حرير كه بيگانه بود نساجش هزار بار برازنده‏تر بود خلقان چه حلّه‏اي است گران‏تر ز حِلْيَت دانش چه ديبهي است نكوتر ز ديبه عرفان هر آن گروهه كه پيچيده شد به دوك خِرَد به كارخانه همّت حرير گشت و كتان … جامه بلند و شمله ساده كه تار و پود آن به دوك خِرَد پيچيده شده و در كارخانه همّت تبديل به حرير و نخ مي‏گردد، مانع ترقيات زن در اجتماع نيست. از سويي ديگر فرهنگ «مدگرايي» و گرايش به انواع مدلهاي لباس روز و شب، مصيبت اساسي و لاعلاج همه زنان شده است … قضيه «جنگ لباس» به گونه‏اي است كه اگر يك خانم از نعمت داشتن فلان مدل جديد بي‏بهره باشد، بايستي مترصد نگاههاي زنان ديگر در فلان مجلس عروسي يا ميهماني باشد. همچنين است حكايت بعضي از خانم‏هاي متمول كه از داشتن كثرت لباس مجبور به فروش و حراج پوشاك خود مي‏شوند، چون از مد افتاده است. رمز جاودانگي شخصيت «پروين اعتصامي» قناعت و بي‏اعتنايي او نسبت به مدل لباس‏ها و زيورآلات است كه او را مقبول تمام زمان‏ها نموده است. ازدواج پروين پروين اعتصامي در تيرماه 1313 با پسرعموي پدر خود كه در آن زمان افسر شهرباني بود ازدواج كرد و به كرمانشاه عزيمت نمود. اين ازدواج بيش از دو ماه نپاييد. پروين زماني گام در عرصه زندگي مشترك نهاده بود كه همسرش به شراب و ترياك معتاد بود. مرحوم ابوالفتح اعتصامي، برادر پروين در باره اخلاق اين مرد مي‏گويد: «عيب كار در اين بود كه اخلاق نظامي او با روح لطيف و آزاد پروين مغايرت داشت. پروين از خانه‏اي كه هرگز مشروب و ترياك بدان راه نيافته بود، پس از ازدواج ناگهان به خانه‏اي وارد شد كه يك دم از مشروب و دود و دم ترياك خالي نبود … شوهر پروين كه سال‏هاست به ديار عدم شتافته، هرگز خشونتي نسبت به او روا نداشت و از او هيچ گاه حركتي
. ازدواج پروين پروين اعتصامي در تيرماه 1313 با پسرعموي پدر خود كه در آن زمان افسر شهرباني بود ازدواج كرد و به كرمانشاه عزيمت نمود. اين ازدواج بيش از دو ماه نپاييد. پروين زماني گام در عرصه زندگي مشترك نهاده بود كه همسرش به شراب و ترياك معتاد بود. مرحوم ابوالفتح اعتصامي، برادر پروين در باره اخلاق اين مرد مي‏گويد: «عيب كار در اين بود كه اخلاق نظامي او با روح لطيف و آزاد پروين مغايرت داشت. پروين از خانه‏اي كه هرگز مشروب و ترياك بدان راه نيافته بود، پس از ازدواج ناگهان به خانه‏اي وارد شد كه يك دم از مشروب و دود و دم ترياك خالي نبود … شوهر پروين كه سال‏هاست به ديار عدم شتافته، هرگز خشونتي نسبت به او روا نداشت و از او هيچ گاه حركتي كه مخالف شؤون يك خانم باشد، سر نزد … علت غايي تفريق همان مغايرت فاحش اخلاق و طرز تفكر طرفين بوده است».(5) درخور تأمل و شگفتي است كه مرحوم يوسف اعتصام‏الملك به رغم درايت و آگاهي نسبت به صفات ميخوارگي و اعتياد پسرعموي خويش، به ازدواج او و پروين رضايت داده و دختر مستعد خود را از تهران كه موجد شور و احساسات ادبي پروين شده بود، به شهري دوردست كه از امكانات رشد و تعالي علمي و ادبي كافي بي‏بهره بود رهسپار سازد! اين ازدواج شوم كه همان ابتدا پايه‏هاي لرزان آن با مصلحت‏بيني خانواده طرفين صورت تحقق به خود يافت، نتيجه‏اي جز طلاق بايسته كه منجر به توسعه روند افكار حكيمانه و عارفانه پروين گشت، به بار نياورد! همه اين عوامل ناخوشايند به گونه‏اي دست در دست يكديگر نهاده بود كه گرچه شاعره به حكم عاطفه و احساسِ بار سنگين مسئوليت خانوادگي بر گُرده خويش، سعي در ثبات شيرازه نظام خانوادگي داشت، ليكن شيشه نازك دل پاك و بي‏آلايش او را تاب همجواري با غبار حاصل از اعتياد و لكه بدنامي شراب نبود …! «طلاق» اگرچه در روايات اسلامي امري مذموم و نكوهيده شمرده شده، اما براي پروين نقطه رهايي از رقيت و از بند زنداني است كه عوام‏الناس به غلط نام آن را «خانه بخت» نهاده‏اند! علي الصباح به روي تو هر كه برخيزد صباح روز سلامت بر او مسا باشد بد اختري چو تو در صحبت تو بايستي ولي چنان كه تويي در جهان

«طلاق» اگرچه در روايات اسلامي امري مذموم و نكوهيده شمرده شده، اما براي پروين نقطه رهايي از رقيت و از بند زنداني است كه عوام‏الناس به غلط نام آن را «خانه بخت» نهاده‏اند! علي الصباح به روي تو هر كه برخيزد صباح روز سلامت بر او مسا باشد بد اختري چو تو در صحبت تو بايستي ولي چنان كه تويي در جهان كجا باشد؟(6) پروين در يك شعر زيبا و آموزنده تحت عنوان «عهد خونين» پيوند شوم زناشويي خود را با لحني عبرت‏آميز به رشته تصوير كشيده است. «باز» و «ماكيان» دو نماد اين پيوند هستند. همسر پروين كه از نام او اطلاعي نداريم، در قهاريت توأم با روحيه نظامي مظهر «باز» است. همه مي‏دانيم باز سمبل پرندگان شكاري است و هميشه در آرم‏ها و نشانه‏هاي نظامي، عكس عقاب و باز نمودار است. پروين خود را مشابه «ماكيان» قرار داده است. مرغي كه شايد هيچ لانه‏اي بِهْ از كنج خانه ـ آن هم در قرون سياهي مقهوريت ـ براي او نيست. شاعره با طبع خاصي كه داشته، جريان خواستگاري همسرش را بسيار شيوا و اديبانه به رشته تصوير كشيده است كه به ابياتي از آن اشاره مي‏كنيم: به بام قلعه‏اي باز شكاري نمود از ماكياني خواستگاري كه من ز آلايش ايام پاكم ز تنهايي بسي اندوهناكم ز بالا صبحگاهي ديدمت روي پسند آمد مرا آن خلقت و خوي …! چه زيبايي به هنگام چميدن چه دانايي به وقت چينه‏چيدن … چه حاصل زيستن در خار و خاشاك زدن منقار و جستن ريگ از خاك من از بازان خاص پادشاهم تمام روز در نخجيرگاهم بيا هم‏عهد و هم‏سوگند باشيم اگر آزاد و گر در بند باشيم تو فرزندان به زير پر نشاني مرا چون پاسبان بر در نشاني! به روز عجز دست هم بگيريم چو گاه مرگ شد با هم بميريم … «ماكيان» كه نماد پروين است، مي‏داند اين پيوند حاصلي جز پشيماني و شايد كشتن و خون ريختن در بر نخواهد داشت … . بگفتا مغز را مگذار در پوست نشد دشمن بدين افسانه‏ها دوست خرابيهاست در اين سست‏بنيان به خون بايد نوشت اين عهد و پيمان مرا تا ضعف عادت شد، ترا زور نخواهد بود اين پيوند مقدور …! پروين از همسر تقاضا مي‏كند كه با اين ازدواج مصلحت‏بينانه او را به سوي عدم و نابودي نكشاند. او خود را صاحب پر و بال ادب مي‏داند و از پدر و مادري شِكْوه دارد كه به يك

! پروين از همسر تقاضا مي‏كند كه با اين ازدواج مصلحت‏بينانه او را به سوي عدم و نابودي نكشاند. او خود را صاحب پر و بال ادب مي‏داند و از پدر و مادري شِكْوه دارد كه به يك «راهزن» ايمني داده و سپس ناخودآگاه طناب و رسن آقايي و سيادت قاهرانه را به دست او مي‏سپارند! … مدار از زندگاني باز ما را مده سوي عدم پرواز ما را چو پر داريم پيراهن نخواهيم چو گندم مي‏دهند ارزن نخواهيم نه هم‏خوئيم ما با هم نه همراز نه انجام است اين ره را، نه آغاز كسي كاو رهزني را ايمني داد به دست او طناب رهزني داد نه سوگند است سوگند هريمن نه دل مي‏سوزدش بر كس نه دامن درِ دل را به روي ديو مگشاي چو بگشودي نداري خويشتن جاي دورويي راه شد نفس دورو را همان بهتر نريزيم آبرو را …(7) شاعره شرح دو ماه و نيم زندگي ملالت‏بار زناشويي را در سه بيت زير بيان كرده است: اي گل تو ز جمعيّت گلزار چه ديدي؟ جز سرزنش و بدسري خار چه ديدي؟ اي لعل دل‏افروز تو با اين همه پرتو جز مشتري سفله به بازار چه ديدي؟ رفتي به چمن ليك قفس گشت نصيبت غير از قفس اي مرغ گرفتار چه ديدي؟(8) پروين با استاد شهريار معاصر بود. آقاي چاووش اكبري در اين‏مورد مي‏گويد: «اين دو شاعر هر دو در يك سال «1285» پا به عرصه وجود گذاشتند و از بيست سالگي همديگر را ديده و با يكديگر آشنا بودند و هر دو شاعر و سخنوري مشهور … اما چرا به رغم شناخت كامل نسبت به يكديگر با هم ازدواج نكردند؟ مرحوم شهريار در اعتراف صريح اذعان مي‏دارد كه: هنوز من به دل از داغ او عزادارم هزار حيف كه من رشد عقلي‏ام كم بود در آن سنين و دلم نيز بند جاي دگر و گرنه عقد من و او به عرش مي‏بستند …»(9) آن بانوي اديب با اينكه هيچ گاه صاحب فرزند نشد، ولي با استمداد از روح لطيف خود، عواطف مادري و احساسات زيباي يك مادر با طفل كوچكش را كه سرانجام بايستي برحسب تقدير و مشيت الهي از او جدا شود، به زيبايي حكايت مي‏كند و جذاب‏ترين دستمايه هنري خويش را در قالب «لطف حق» از زبان «يوگابد» مادر موسي(ع) و وداع او با فرزند پديدار مي‏نمايد. به گونه‏اي كه گويي پروين در ازل «مادر» بوده است: مادر موسي چو موسي را به نيل 

مادر موسي چو موسي را به نيل درفكند از گفته رب جليل خود ز ساحل كرد با حسرت نگاه گفت كاي فرزند خُرد بي‏گناه گر فراموشت كند لطف خداي چون رهي زين كشتي بي‏ناخداي؟! گر نيارد ايزد پاكت به ياد آب خاكت را دهد ناگه به باد وحي آمد كاين چه فكر باطل است! رهرو ما اينك اندر منزل است پرده شك را برانداز از ميان تا ببيني سود كردي يا زيان ما گرفتيم آنچه را انداختي دست حق را ديدي و نشناختي در تو تنها عشق و مهر مادري است شيوه ما عدل و بنده‏پروري است …(10) بررسي چند قطعه از مناظرات در اشعار پروين چه عاملي باعث شد كه شاعره از عناصر ناهمگون و ضدهايي كه مكمل يكديگرند، در اشعار خود بهره جويد؟ بايستي به علت استفاده از اين قبيل عناصر كه اغلب مواقع به آن بي‏اعتناييم، پي بُرد و به دقت كنجكاو بود و علت را در سير پيدايش معلول جستجو كرد. همان گونه كه مولوي زندگي را آشتي ضدها مي‏دانست و در زمانه معاصر سهراب سپهري سعي بر آن داشت در كنار زيبايي‏هاي خيره‏كننده طبيعت، به زشتي‏ها بنگرد و جايي در عرصه عنايت و دقت نظر انسان‏ها نسبت به عيب‏هاي ظاهر طبيعت باز كند، تا جايي كه از نگريستن زاغچه در مزرعه بي‏خبر نمي‏ماند، حال چه رسد كه نگران خالي بودن قفس از كركس باشد! همچنين است در اشعار پروين اعتصامي؛ «سير و پياز»، «نخود و لوبيا»، «سوزن و نخ» و … هر كدام در صدد آنند كه از محاسن خود داد سخن بدهند و در همان حال از بيان معايب و زشتي‏هاي يكديگر طفره نروند. پروين قبل از آنكه از اين قبيل ضدها در شعر استفاده كند، مطالعه كاملي از منظومه باستاني مناظره «بُز و درخت آسوريك» نمود كه هر كدام در فوايد و سود خود داد سخن مي‏راند. بُز از پشم و شير و گوشت و … خود مي‏گفت و درخت از برگ و بَر و ريشه و شاخه … آن هم بدون آنكه يكي بر ديگري در اين مناظره فايق آيد. در اشعار پروين از اين گونه مناظرات فراوان مي‏بينيم از قبيل مناظره معروف «سير و پياز» تحت عنوان نكوهش بي‏جا كه به بخشي از ابيات آن اشاره مي‏كنيم: سير يك روز طعنه زد به پياز كه تو مسكين چقدر بدبويي گفت از عيب خويش بي‏خبري زان ره از خَلق عيب مي‏جويي گفتن از زشترويي ديگران نشود باعث نكورويي تو گمان مي‏كني كه شاخ گلي به صف سرو و لاله مي‏رويي يا كه همبوي مُشك تاتاري يا ز ازهار باغ مينويي خويشتن بي‏سبب بزرگ مكن تو هم از ساكنان اين كويي …(11) يا مناظره بلبل با گل كه به گل مي‏گويد: چرا با اين همه حُسن و زيبايي، هم‏صحبت و نديم خار هستي؛ كه حكايتي است شنيدني! گل، پژمردگي خود را مرهون شكفتن مي‏داند و همسايگي با خار را بر حسب تقدير و فرمان الهي. تنها گلِ وجود حق است كه هيچ گاه پژمردني نيست. ابياتي از «گل بي‏عيب»: بلبلي گفت سحر با گل سرخ كاين همه خار به گَردْ تو چراست؟ گل خوشبوي و نكويي چو ترا همنشين بودنِ با خار خطاست … گفت زيبايي گل را مَسِتاي ز آنكه يكره خوش و يكدم زيباست … آن خوشي كز تو گريزد، چه خوشي است؟! آن صفايي كه نماند، چه صفاست؟! … ناگريز است گل از صحبت خار چمن و باغ به فرمان خداست ما شكفتيم كه پژمرده شويم گل سرخي كه دو شب ماند گياست … … ما چو رفتيم گُلِ ديگر هست ذات حق بي‏خلل و بي‏همتاست …(12) گفتگوي «كعبه» با «دل» حكايتي است بسيار شيرين و دل‏انگيز … كعبه از پيدايش و خلقت خود به دست حضرت ابراهيم خليل‏اللّه‏(ع) مي‏بالد و مباهات مي‏كند كه بهترين نقطه زمين جايگاه اوست … و دل هم آفرينش خود را مرهون دست حيّ داور و خداي تعالي مي‏داند و اينكه درِ او گاه و بي‏گاه به جانب حق گشوده مي‏گردد در حالي كه درِ كعبه تنها در ايام عيد و ديدار حاجيان گشوده مي‏شود. گه احرام، روز عيد قربان سخن مي‏گفت با خود كعبه زينان كه من مرآت نور ذوالجلالم عروس پرده بزم وصالم مرا دست خليل‏اللّه‏ برافراشت خداوندم عزيز و نامور داشت نباشد هيچ اندر خطّه خاك مكاني همچو من فرخنده و پاك … خوش آن استاد كاين آب و گِل آميخت خوش آن معمار كاين طرح نكو ريخت خوش آن درزي كه زريّن جامه‏ام دوخت خوش آن بازارگان كاين حلّه بفروخت … بدو خنديد دل آهسته كاي دوست ز نيكان خود پسنديدن نه نيكوست … ترا چيزي برون از آب
ترا چيزي برون از آب و گِل نيست مبارك كعبه‏اي مانند دل نيست ترا گر ساخت ابراهيم آزر مرا بفراشت دست حَيّ داور … ترا در عيدها بوسند درگاه مرا بازست در هر گاه و بي‏گاه …(13) مرگ پدر و آغاز اندوه شاعره يوسف اعتصام‏الملك آشتياني پس از سال‏ها تلاش جهت برقراري و ثبات تمدن والاي ادب و فرهنگ درخشان ايران زمين، سرانجام در سال 1316 بر اثر بيماري از دنيا رفت، در حالي كه سه سال از جدايي پروين گذشته بود. اين حادثه به شدت در روح لطيف و بلند پروين تأثير گذاشت. از اين‏رو در تعزيت پدر قطعه‏اي جانسوز سرود. او قضا را به دزدي تشبيه كرد كه به ناگهان پدر را برده و به ناداني فرزند مي‏خندد. پروين مي‏داند كه روزگار، بسياري انسان‏هاي سوگوار را سر به گريبان ديده و اندوه او براي فلك تفاوتي نمي‏كند … انس و الفت پروين با پدري انديشمند كه معلم او در حكمت و ادب به شمار مي‏رفت، مايه تحسين و شگفتي است. همان گونه كه از سرِ درد مي‏گويد: … پدر آن تيشه كه بر خاك تو زد دست اجل تيشه‏اي بود كه شد باعث ويراني من يوسفت نام نهادند و به گرگت دادند مرگ گرگ تو شد اي يوسف كنعاني من مه گردون ادب بودي و در خاك شدي خاكْ زندان تو گشت اي مه زنداني من از ندانستن من دزد قضا آگه بود چون ترا برد بخنديد به ناداني من … دهر بسيار چو من سر به گريبان ديده است چه تفاوت كندش سر به گريباني من …؟(14) شغل پروين ممكن است براي بسياري اين سؤال پيش آيد كه پروين اعتصامي غير از هنر شاعري به چه جنبه‏هاي ديگر از مشاغل اجتماعي مي‏پرداخت؟ حكيمه و بانوي شعر بلافاصله پس از اتمام دوره تحصيلات در مدرسه بيت ايل، بنا به پيشنهاد اهل ادب، به سمت كتابداري كتابخانه مركزي يا ملي برگزيده شد. اما روح جستجوگر بلند پروين مانع از آن بود كه در قفسه كتابخانه‏ها بال بگشايد. او قبل از آنكه به جمع‏آوري اشعار ـ آن گونه كه هَمّ و غم بسياري از شاعران امروزي است ـ بينديشد، نگران تبعيض، فخرفروشي و خودنمايي كائنات و موجودات در عرصه عالم بود. به همين دليل به سرودن شعر بر حسب اقتضاي جامعه و نوع ديدگاه انسان‏ها نسبت به روحيات و حالات يكديگر پرداخت. پروين قبل از آنكه يك شاعر باشد، يك شعور كامل
پروين قبل از آنكه يك شاعر باشد، يك شعور كامل برخاسته از اشراق الهي بود. پروين اعتصامي حتي بعد از مرگ مورد بي‏اعتنايي واقع شد، چون دستمايه‏هاي ادبي وي را سروده يك مرد كه مشخص نبود چه كسي است مي‏دانستند. هنگامي كه سيزده قطعه شعر پروين در مجله «بهار» چاپ شد، بسياري از خرده‏بينان گمان مي‏كردند كه سراينده اين شعرها بايد «مرد» باشد، اما پروين قبل از رحلت، در آخرين شماره سال دوم مجله بهار، بر اين شبهه خط بطلان كشيد و نشان داد زن ايراني فقط براي آشپزخانه و ظرف و لباس‏شستن و … خلق نگشته، بلكه در عرصه علم و ادب نيز مي‏تواند از بزرگان صاحب نام باشد. خود در اين باره گويد: از غبار فكر باطل، پاك بايد داشت دل تا بداند ديو كاين آيينه جاي گَرد نيست مرد پندارند پروين را چه برخي ز اهل فضل اين معما گفته نيكوتر كه پروين مرد نيست! …(15) به رغم مخالفت‏هاي اهل فن! با اشعار پروين كه آنها را سروده يك مرد! مي‏دانستند، دكتر عبدالحسين زرين‏كوب در رد اين شبهه، از يك مؤلف جوان و نوخاسته به نام «محمدضيا هشترودي» نام مي‏برد كه مجموعه‏اي از نظم و نثر فارسي را با ملاحظات انتقادي به نام «منتخب آثار» منتشر كرد و در ضمن آن به مناسبت نقل و نقد شعر پروين، از او بسيار تحسين نمود، تا بدانجا كه موجبات رنجش و كدورت برخي از شاعران معروف عصر فراهم شد و ملك‏الشعراي بهار را وا داشت تا به اين طرز نقد اعتراض كند … .(16) بيماري و مرگ پروين كمتر كسي است كه از قديم‏الايام با بيماري مهلك «تيفوس» يا «حصبه» آشنا نبوده و شاهد مرگ و فناي ابناي آدم توسط اين بيماري صعب‏العلاج نباشد. در جامعه ايران قديم كه هنوز علم طب به ترقي و پيشرفت نرسيده بود، تب حصبه به دليل شيوع عام، بسياري از انسان‏ها را مي‏كُشت. از جمله پروين اعتصامي كه در عنفوان جواني به اين مرض مهلك دچار گشت. ابوالفتح اعتصامي، برادر پروين در باره علت بيماري و سرانجام مرگ جانگداز وي، چنين گفته است: «بيماري پروين از همان ابتدا حصبه تشخيص داده شد و هيچ سِرّ و ابهامی در کار نبود
.. «پروين اعتصامي» ساعاتي قبل از مرگ از دايي خود كه هر روز بر بالين او حضور مي‏يافت، درخواست دعا كرد و نيز از درگاه خداوند براي مادر دردمند خويش طلب صبر و استقامت نمود. از آن به بعد، سكرات قبل از فوت گريبانگير پروين گشت تا نيمه‏شب جمعه 15 فروردين سال 1320 در آغوش مادر جان به جان آفرين تسليم نمود.(18) شايان ذكر است پروين هميشه به ياد كوچ و رحلت از اين دنياي فاني بود. از اين‏رو مي‏دانست كه چگونه به پيشواز مرگ بشتابد. لذا اين ابيات را جهت سنگ مزار خويش سرود كه جهت حُسن‏ختام و اداي احترام به روح بانوي شعر و ادب كه در جوار آرامگاه فاطمه معصومه(س) در سرزمين مقدس قم به خواب ابدي فرو رفته است، به طور كامل آن را بازگو مي‏كنيم: اينكه خاك سيهش بالين است اختر چرخ ادب پروين است گرچه جز تلخي از ايام نديد هرچه خواهي، سخنش شيرين است صاحب آن همه گفتار، امروز سائل فاتحه و ياسين است دوستان بِهْ كه ز وي ياد كنند دل بي‏دوست، دلي غمگين است خاك در ديده بسي جانفرساست سنگ بر سينه بسي سنگين است بيند اين بستر و عبرت گيرد هر كه را چشم حقيقت‏بين است هر كه باشي و ز هر جا برسي آخرين منزل هستي اين است آدمي هرچه توانگر باشد چون بدين نقطه رسد، مسكين است اندر آنجا كه قضا حمله كند چاره، تسليم و ادب، تمكين است زادن و كشتن و پنهان كردن دهر را رسم و ره ديرين است خرّم آن كس كه در اين محنت‏گاه خاطري را سبب تسكين است(19) خداوند او را رحمت كند. پي نوشت : 1 ـ حكيم بانوي شعر فارسي، دكتر رحيم چاووشي اكبري (سيناي تبريزي)، ص22 ـ 23. 2 ـ ديوان پروين اعتصامي، به كوشش محمد عالمگير تهراني، ص312، نوبت چاپ: 1378. 3 ـ همان، ص30 ـ 35. 4 ـ ديوان پروين اعتصامي، فرشته انس، ص187 ـ 188. 5 ـ حكيم بانوي شعر فارسي، ص238. 6 ـ گلستان سعدي، حكايت 111/5، دكتر محمدعلي فروغي، دكتر حسن انوري. 7 ـ ديوان پروين اعتصامي، عهد خونين، ص178 ـ 179. 8 ـ همان، ص424. 9 ـ حيكم بانوي شعر، ص192. 10 ـ ديوان اشعار، لطف حق، ص265 ـ 266. 11 ـ همان، 
ديوان پروين اعتصامي، عهد خونين، ص178 ـ 179. 8 ـ همان، ص424. 9 ـ حيكم بانوي شعر، ص192. 10 ـ ديوان اشعار، لطف حق، ص265 ـ 266. 11 ـ همان، نكوهش بي‏جا، ص295 ـ 296. 12 ـ همان، گل بي‏عيب، ص232 ـ 233. 13 ـ همان، كعبه دل، ص205 ـ 206. 14 ـ همان، در تعزيت پدر، ص424 ـ 425. 15 ـ حكيم بانوي شعر فارسي، ص224. 16 ـ با كاروان حلّه، دكتر عبدالحسين زريّن‏كوب، ص364. 17 ـ حكيم بانوي شعر فارسي، ص241. 18 ـ همان، ص241 ـ 224. 19 ـ ديوان اشعار، ص426. نويسنده: پروين داودي‏فرد

منابع تحقیق

در سال 1314 هجري شمسي كه رضاخان زنان را وادار به كشف حجاب كرد،«پروين» در سنين هجده سالگي در جشن فارغ‏التحصيلي خود سخنان ارزشمندي را در مدرسه دخترانه آمريكايي «ايران بيت ايل» بر ضد اين اقدام ايراد نمود.

زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبودپیشه‌اش، جز تیره‌روزی و پریشانی نبودزندگی و مرگش اندر کنج عزلت می‌گذشتزن چه بود آن روزها، گر زآن که زندانی نبودکس چو زن اندر سیاهی قرنها منزل نکردکس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبوددر عدالتخانه انصاف زن شاهد نداشتدر دبستان فضیلت زن دبستانی نبوددادخواهیهای زن می‌ماند عمری بی‌جوابآشکارا بود این بیداد؛ پنهانی نبودبس کسان را جامه و چوب شبانی بود، لیکدر نهاد جمله گرگی بود؛ چوپانی نبوداز برای زن به میدان فراخ زندگیسرنوشت و قسمتی جز تنگ‌میدانی نبودنور دانش را ز چشم زن نهان می‌داشتنداین ندانستن، ز پستی و گرانجانی نبودزن کجا بافنده میشد، بی نخ و دوک هنرخرمن و حاصل نبود، آنجا که دهقانی نبودمیوه‌های دکهٔ دانش فراوان بود، لیکبهر زن هرگز نصیبی زین فراوانی نبوددر قفس می‌آرمید و در قفس می‌داد جاندر گلستان نام ازین مرغ گلستانی نبودبهر زن تقلید تیه فتنه و چاه بلاستزیرک آن زن، کو رهش این راه ظلمانی نبودآب و رنگ از علم می‌بایست، شرط برتریبا زمرد یاره و لعل بدخشانی نبودجلوهٔ صد پرنیان، چون یک قبای ساده نیستعزت از شایستگی بود از هوسرانی نبودارزش پوشانده کفش و جامه را ارزنده کردقدر و پستی، با گرانی و به ارزانی نبودسادگی و پاکی و پرهیز یک یک گوهرندگوهر تابنده تنها گوهر کانی نبوداز زر و زیور چه سود آنجا که نادان است زنزیور و زر، پرده‌پوش عیب نادانی نبودعیبها را جامهٔ پرهیز پوشانده‌ست و بسجامهٔ عجب و هوی بهتر ز عریانی نبودزن، سبکساری نبیند تا گرانسنگ است و بسپاک را آسیبی از آلوده دامانی نبودزن چون گنجور است و عفت گنج و حرص و آز دزدوای اگر آگه ز آیین نگهبانی نبوداهرمن بر سفرهٔ تقوی نمیشد میهمانزآن که می‌دانست کآنجا جای مهمانی نبودپا به راه راست باید داشت، کاندر راه کجتوشه‌ای و رهنوردی، جز پشیمانی نبودچشم و دل را پرده میبایست اما از عفافچادر پوسیده، بنیاد مسلمانی نبودخسروا، دست توانای تو، آسان کرد کارورنه در این کار سخت امید آسانی نبودشه نمی‌شد گر‌در این گمگشته کشتی ناخدایساحلی پیدا از این دریای طوفانی نبودباید این انوار را پروین به چشم عقل دیدمهر رخشان را نشاید گفت نورانی نبوداختر چرخ ادبدر سال 1314 هجري شمسي كه رضاخان زنان را وادار به كشف حجاب كرد،«پروين» در سنين هجده سالگي در جشن فارغ‏التحصيلي خود سخنان ارزشمندي را در مدرسه دخترانه آمريكايي «ايران بيت ايل» بر ضد اين اقدام ايراد نمود.«پروين اعتصامي» با نام «رخشنده اختر فروزان آسمان شعر و ادب ايران در 25 اسفند سال 1285 در شهر تاريخي و ادب‏پرور تبريز ديده به جهان گشود. وي تنها دختر خانواده بود و خانواده اعتصامي با داشتن سه فرزند پسر، ديگر صاحب دختر نشدند. پروين، با هوش و قريحه خدادادي كه با نظارت و آموزش پدر خويش (يوسف اعتصام‏الملك آشتياني) از خود بروز داد، بيش از برادران مورد توجه واقع گشت تا جايي كه مرحوم اعتصامي تصميم گرفت دختر خردسال را جهت آشنايي هرچه بيشتر با مفاهيم شعر و ادب به تهران بياورد؛ بخصوص كه همزمان با جريانات مشروطه‏طلبي در عصر قاجاريه، بازار شعر و ادبيات در عرصه مبارزات مطبوعاتي رونق خاصي يافته بود. پدر پروين براي پي بردن به علت پيشرفت دختر اديب و فرزانه اعتصام‏الملك، در ابتدا بايد با شخصيت ادبي پدر آشنا شد. پدر پروين، در 1253 در تبريز به دنيا آمد. در كودكي به فراگيري ادبيات عرب پرداخت و فقه، اصول، منطق، كلام و حكمت قديم را به خوبي فرا گرفت. آن مرحوم تلاش‏هاي قابل توجهي در علوم ادبي انجام داد نظير شرح «اطواق‏الذهب» جاراللّه‏ زمخشري، مفسّر معروف قرن پنجم هجري، تحت عنوان «قلائدالادب في شرح اطواق الذهب». تأليف كتاب «ثورة الهند» در باره انقلاب هند كه برگرفته

از افكار نو «مهاتما گاندي» رهبر استقلال‏طلب هند بود. تأليف و چاپ كتاب «تربيت نسوان» در امر حقوقِ از دست رفته زنان، آن هم زماني كه تعصب و كج‏انديشي در حق زنان ايراني، به ويژه زنان تبريز به اوج شدت و محنت رسيده بود. تأليف و نشر اين كتاب موجبات تلاش روزافزون را در راستاي ايجاد مدارس جديد دخترانه در تبريز فراهم ساخت … . از سويي ديگر يوسف اعتصامي به دليل احترام به ارزش‏هاي فرهنگ ايراني، با هزينه شخصي مبادرت به تأسيس چاپخانه حروفي در تبريز نمود و از مشكلات مربوط به چاپ سنگي كاست … .(1) سرايش شعر راجع به نحوه سرودن شعر توسط پروين اعتصامي قابل ذكر است كه شاعر در سن يازده سالگي به هنگام احساس استقلال و پاي‏بندي به ارزش‏هاي ملي و فرهنگي، اولين قطعه ادبي را به نام «اي مرغك» با الهام از مسمط مشهور علامه دهخدا با مضمون «اي مرغ سحر چو اين شب تار …» سرود: اي مرغك خرد ز آشيانه پرواز كن و پريدن آموز تا كي حركات كودكانه؟! در باغ و چمن چميدن آموز رام تو نمي‏شود 
زمانه رام از چه شدي؟! رميدن آموز منديش كه رام هست يا نه بر مردم چشم، ديدن آموز شو روز به فكر آب و دانه هنگام شب آرميدن آموز …(2) سخنراني پروين در باره تربيت زنان در سال 1314 هجري شمسي كه رضاخان زنان را وادار به كشف حجاب كرد و زماني كه برخي زنان ايراني به انواع مد لباس، آرايش سر و صورت و در برنمودن زيور و زينت روي آورده بودند، زماني كه مادران و زنان نجيب از بيم پذيرش تحميلي قانون كشف حجاب، در اندرون خانه‏ها از فرط غصه و اندوه جان مي‏سپردند، «پروين» در سنين هفده ـ هجده سالگي در جشن فارغ‏التحصيلي خود سخنان ارزشمندي را در مدرسه دخترانه آمريكايي «ايران بيت ايل» ايراد نمود و در برابر صفوف منظم دختران محصل و همشاگردي‏هاي خويش در حالي كه اين سطور را بر اوراق نگاشته بود، با استحكام بيان، داد سخن راند: «در قرون وسطي، معبدها و صومعه‏ها زندان علوم و معارف بودند. انظار خلق از مشاهده طلعت دلاراي علم محظوظ نمي‏شد و در مزرعه اميد انسانها گياه ترقي نمي‏روييد. همين كه صنعت طبع و نشر كتب در قرن پانزدهم به وجود آمد، تأليفات گرانبها كه ديرزماني در كُنج گمنامي پنهان بودند، به موقعِ استفاده گذاشته شده، به بيداري افكار، خدمات نمايان كردند. تشنگان بيابان ناداني از چشمه شيرين معرفت سيراب گشتند و درماندگان جهل، از تاريكي به طرف نور و روشنايي رفتند. ارباب تحقيق به واسطه كوشش متمادي، زمانه رام از چه شدي؟! رميدن آموز منديش كه رام هست يا نه بر مردم چشم، ديدن آموز شو روز به فكر آب و دانه هنگام شب آرميدن آموز …(2) سخنراني پروين در باره تربيت زنان در سال 1314 هجري شمسي كه رضاخان زنان را وادار به كشف حجاب كرد و زماني كه برخي زنان ايراني به انواع مد لباس، آرايش سر و صورت و در برنمودن زيور و زينت روي آورده بودند، زماني كه مادران و زنان نجيب از بيم پذيرش تحميلي قانون كشف حجاب، در اندرون خانه‏ها از فرط غصه و اندوه جان مي‏سپردند، «پروين» در سنين هفده ـ هجده سالگي در جشن فارغ‏التحصيلي خود سخنان ارزشمندي را در مدرسه دخترانه آمريكايي «ايران بيت ايل» ايراد نمود و در برابر صفوف منظم دختران محصل و همشاگردي‏هاي خويش در حالي كه اين سطور را بر اوراق نگاشته بود، با استحكام بيان، داد سخن راند: «در قرون وسطي، معبدها و صومعه‏ها زندان علوم و معارف بودند. انظار خلق از مشاهده طلعت دلاراي علم محظوظ نمي‏شد و در مزرعه اميد انسانها گياه ترقي نمي‏روييد. همين كه صنعت طبع و نشر كتب در قرن پانزدهم به وجود آمد، تأليفات گرانبها كه ديرزماني در كُنج گمنامي پنهان بودند، به موقعِ استفاده گذاشته شده، به بيداري افكار، خدمات نمايان كردند. تشنگان بيابان ناداني از چشمه شيرين معرفت سيراب گشتند و درماندگان جهل، از تاريكي به طرف نور و روشنايي رفتند. ارباب تحقيق به واسطه كوشش متمادي، 

زن ايراني در عصر پروين باحجاب بود، اما از مفهوم حجاب درك درست و جامعي عايد او نگشته بود: زن در ايران پيش از اين گويي كه ايراني نبود پيشه‏اش جز تيره‏روزي و پريشاني نبود زندگي و مرگش اندر كنج عزلت مي‏گذشت زن چه بود آن روزها گر ز آنكه زنداني نبود … دادخواهي‏هاي زن مي‏ماند عمري بي‏جواب آشكارا بود اين بيداد، پنهاني نبود عصري كه پروين در آن مي‏زيست، عصر تحقير، بيداد، تحجر و تبعيض بود. رضاخان از يك سو اصرار بر برداشتن حجاب زنان و گذاشتن كلاه پهلوي بر سر مردان داشت. از سويي ديگر پروين در دوران جواني به عيان شاهد هجوم گسترده زنان به مد و پوشاك و حتي طرز سلوك با مردان بود. از ديگر سو شاهد برخي از زنان بود كه به رغم رعايت حجابِ ظاهر كه سر تا پاي زنان ايراني را از گزند ديد نامحرمان پوشيده و مستور مي‏ساخت، بر فكر و انديشه خويش نيز حجاب افكنده بودند. پروين در چنين وضع ناهنجار، زيور و زينت و حجاب را منهاي كسب علم و دانش، براي زن فضيلت نمي‏دانست، چه يك زن آن روز هنوز قادر به بينش صحيح نسبت به ارزش‏هاي متعالي اسلام در عصر آن نبود، زيرا نور دانش را از چشمان او پنهان مي‏داشتند و او خود را ملزم به پرده‏نشيني و رعايت شرم و حيا مي‏دانست. در روزگاري كه مفهوم واقعي و راستين حجاب هنوز در اذهان اغلب ايرانيان روشن نگشته بود، پروين روح علم و درايت را لازمه حيات زنان مي‏دانست. عكس‏هاي پروين اعتصامي باحجاب است، چون او يك زن مسلمان بود. در حالي كه در عصر بي‏حجابي مي‏زيست. در آخرين تصوير به يادگار مانده، او را با يك روسري مشاهده مي‏كنيم، چون مي‏دانست نسل اسلامي ايراني «حجاب» را امري واجب و صادر شده از دستور الهي خواهند دانست. تمام نگراني پروين بر سر جدال و رقابت زنان بر زر و زيور و لباس و كفش و … است در حالي غافلند از اينكه پاي‏بندي به مظاهر خيره‏كننده مثل پارچه و لباس و كفش، نوعي زيورپنداري براي جسم و ذلت و خواري براي روح است: … زني كه گوهر تعليم و تربيت نخريد فروخت گوهر عمر عزيز را ارزان … هميشه فرصت ما صرف شد در اين معني

براي پروين نوع زر و زيور مهم نيست، بلكه پاي‏بندي به ارزش‏هاي ديني و ملي مهم است. چه مانعي دارد كه به يك پوشش ساده و آسان بگرويم؟! آيا حريري كه از كشورهاي بيگانه وارد سرزمين ما بشود، «حجاب» است يا «لباس شب»؟! در دنباله همان شعر مي‏گويد: … چو بگرويم به كرباس خود، چه غم داريم كه حُلّه حلب ارزان شده است يا كه گران از آن حرير كه بيگانه بود نساجش هزار بار برازنده‏تر بود خلقان چه حلّه‏اي است گران‏تر ز حِلْيَت دانش چه ديبهي است نكوتر ز ديبه عرفان هر آن گروهه كه پيچيده شد به دوك خِرَد به كارخانه همّت حرير گشت و كتان … جامه بلند و شمله ساده كه تار و پود آن به دوك خِرَد پيچيده شده و در كارخانه همّت تبديل به حرير و نخ مي‏گردد، مانع ترقيات زن در اجتماع نيست. از سويي ديگر فرهنگ «مدگرايي» و گرايش به انواع مدلهاي لباس روز و شب، مصيبت اساسي و لاعلاج همه زنان شده است … قضيه «جنگ لباس» به گونه‏اي است كه اگر يك خانم از نعمت داشتن فلان مدل جديد بي‏بهره باشد، بايستي مترصد نگاههاي زنان ديگر در فلان مجلس عروسي يا ميهماني باشد. همچنين است حكايت بعضي از خانم‏هاي متمول كه از داشتن كثرت لباس مجبور به فروش و حراج پوشاك خود مي‏شوند، چون از مد افتاده است. رمز جاودانگي شخصيت «پروين اعتصامي» قناعت و بي‏اعتنايي او نسبت به مدل لباس‏ها و زيورآلات است كه او را مقبول تمام زمان‏ها نموده است. ازدواج پروين پروين اعتصامي در تيرماه 1313 با پسرعموي پدر خود كه در آن زمان افسر شهرباني بود ازدواج كرد و به كرمانشاه عزيمت نمود. اين ازدواج بيش از دو ماه نپاييد. پروين زماني گام در عرصه زندگي مشترك نهاده بود كه همسرش به شراب و ترياك معتاد بود. مرحوم ابوالفتح اعتصامي، برادر پروين در باره اخلاق اين مرد مي‏گويد: «عيب كار در اين بود كه اخلاق نظامي او با روح لطيف و آزاد پروين مغايرت داشت. پروين از خانه‏اي كه هرگز مشروب و ترياك بدان راه نيافته بود، پس از ازدواج ناگهان به خانه‏اي وارد شد كه يك دم از مشروب و دود و دم ترياك خالي نبود … شوهر پروين كه سال‏هاست به ديار عدم شتافته، هرگز خشونتي نسبت به او روا نداشت و از او هيچ گاه حركتي
. ازدواج پروين پروين اعتصامي در تيرماه 1313 با پسرعموي پدر خود كه در آن زمان افسر شهرباني بود ازدواج كرد و به كرمانشاه عزيمت نمود. اين ازدواج بيش از دو ماه نپاييد. پروين زماني گام در عرصه زندگي مشترك نهاده بود كه همسرش به شراب و ترياك معتاد بود. مرحوم ابوالفتح اعتصامي، برادر پروين در باره اخلاق اين مرد مي‏گويد: «عيب كار در اين بود كه اخلاق نظامي او با روح لطيف و آزاد پروين مغايرت داشت. پروين از خانه‏اي كه هرگز مشروب و ترياك بدان راه نيافته بود، پس از ازدواج ناگهان به خانه‏اي وارد شد كه يك دم از مشروب و دود و دم ترياك خالي نبود … شوهر پروين كه سال‏هاست به ديار عدم شتافته، هرگز خشونتي نسبت به او روا نداشت و از او هيچ گاه حركتي كه مخالف شؤون يك خانم باشد، سر نزد … علت غايي تفريق همان مغايرت فاحش اخلاق و طرز تفكر طرفين بوده است».(5) درخور تأمل و شگفتي است كه مرحوم يوسف اعتصام‏الملك به رغم درايت و آگاهي نسبت به صفات ميخوارگي و اعتياد پسرعموي خويش، به ازدواج او و پروين رضايت داده و دختر مستعد خود را از تهران كه موجد شور و احساسات ادبي پروين شده بود، به شهري دوردست كه از امكانات رشد و تعالي علمي و ادبي كافي بي‏بهره بود رهسپار سازد! اين ازدواج شوم كه همان ابتدا پايه‏هاي لرزان آن با مصلحت‏بيني خانواده طرفين صورت تحقق به خود يافت، نتيجه‏اي جز طلاق بايسته كه منجر به توسعه روند افكار حكيمانه و عارفانه پروين گشت، به بار نياورد! همه اين عوامل ناخوشايند به گونه‏اي دست در دست يكديگر نهاده بود كه گرچه شاعره به حكم عاطفه و احساسِ بار سنگين مسئوليت خانوادگي بر گُرده خويش، سعي در ثبات شيرازه نظام خانوادگي داشت، ليكن شيشه نازك دل پاك و بي‏آلايش او را تاب همجواري با غبار حاصل از اعتياد و لكه بدنامي شراب نبود …! «طلاق» اگرچه در روايات اسلامي امري مذموم و نكوهيده شمرده شده، اما براي پروين نقطه رهايي از رقيت و از بند زنداني است كه عوام‏الناس به غلط نام آن را «خانه بخت» نهاده‏اند! علي الصباح به روي تو هر كه برخيزد صباح روز سلامت بر او مسا باشد بد اختري چو تو در صحبت تو بايستي ولي چنان كه تويي در جهان

«طلاق» اگرچه در روايات اسلامي امري مذموم و نكوهيده شمرده شده، اما براي پروين نقطه رهايي از رقيت و از بند زنداني است كه عوام‏الناس به غلط نام آن را «خانه بخت» نهاده‏اند! علي الصباح به روي تو هر كه برخيزد صباح روز سلامت بر او مسا باشد بد اختري چو تو در صحبت تو بايستي ولي چنان كه تويي در جهان كجا باشد؟(6) پروين در يك شعر زيبا و آموزنده تحت عنوان «عهد خونين» پيوند شوم زناشويي خود را با لحني عبرت‏آميز به رشته تصوير كشيده است. «باز» و «ماكيان» دو نماد اين پيوند هستند. همسر پروين كه از نام او اطلاعي نداريم، در قهاريت توأم با روحيه نظامي مظهر «باز» است. همه مي‏دانيم باز سمبل پرندگان شكاري است و هميشه در آرم‏ها و نشانه‏هاي نظامي، عكس عقاب و باز نمودار است. پروين خود را مشابه «ماكيان» قرار داده است. مرغي كه شايد هيچ لانه‏اي بِهْ از كنج خانه ـ آن هم در قرون سياهي مقهوريت ـ براي او نيست. شاعره با طبع خاصي كه داشته، جريان خواستگاري همسرش را بسيار شيوا و اديبانه به رشته تصوير كشيده است كه به ابياتي از آن اشاره مي‏كنيم: به بام قلعه‏اي باز شكاري نمود از ماكياني خواستگاري كه من ز آلايش ايام پاكم ز تنهايي بسي اندوهناكم ز بالا صبحگاهي ديدمت روي پسند آمد مرا آن خلقت و خوي …! چه زيبايي به هنگام چميدن چه دانايي به وقت چينه‏چيدن … چه حاصل زيستن در خار و خاشاك زدن منقار و جستن ريگ از خاك من از بازان خاص پادشاهم تمام روز در نخجيرگاهم بيا هم‏عهد و هم‏سوگند باشيم اگر آزاد و گر در بند باشيم تو فرزندان به زير پر نشاني مرا چون پاسبان بر در نشاني! به روز عجز دست هم بگيريم چو گاه مرگ شد با هم بميريم … «ماكيان» كه نماد پروين است، مي‏داند اين پيوند حاصلي جز پشيماني و شايد كشتن و خون ريختن در بر نخواهد داشت … . بگفتا مغز را مگذار در پوست نشد دشمن بدين افسانه‏ها دوست خرابيهاست در اين سست‏بنيان به خون بايد نوشت اين عهد و پيمان مرا تا ضعف عادت شد، ترا زور نخواهد بود اين پيوند مقدور …! پروين از همسر تقاضا مي‏كند كه با اين ازدواج مصلحت‏بينانه او را به سوي عدم و نابودي نكشاند. او خود را صاحب پر و بال ادب مي‏داند و از پدر و مادري شِكْوه دارد كه به يك

! پروين از همسر تقاضا مي‏كند كه با اين ازدواج مصلحت‏بينانه او را به سوي عدم و نابودي نكشاند. او خود را صاحب پر و بال ادب مي‏داند و از پدر و مادري شِكْوه دارد كه به يك «راهزن» ايمني داده و سپس ناخودآگاه طناب و رسن آقايي و سيادت قاهرانه را به دست او مي‏سپارند! … مدار از زندگاني باز ما را مده سوي عدم پرواز ما را چو پر داريم پيراهن نخواهيم چو گندم مي‏دهند ارزن نخواهيم نه هم‏خوئيم ما با هم نه همراز نه انجام است اين ره را، نه آغاز كسي كاو رهزني را ايمني داد به دست او طناب رهزني داد نه سوگند است سوگند هريمن نه دل مي‏سوزدش بر كس نه دامن درِ دل را به روي ديو مگشاي چو بگشودي نداري خويشتن جاي دورويي راه شد نفس دورو را همان بهتر نريزيم آبرو را …(7) شاعره شرح دو ماه و نيم زندگي ملالت‏بار زناشويي را در سه بيت زير بيان كرده است: اي گل تو ز جمعيّت گلزار چه ديدي؟ جز سرزنش و بدسري خار چه ديدي؟ اي لعل دل‏افروز تو با اين همه پرتو جز مشتري سفله به بازار چه ديدي؟ رفتي به چمن ليك قفس گشت نصيبت غير از قفس اي مرغ گرفتار چه ديدي؟(8) پروين با استاد شهريار معاصر بود. آقاي چاووش اكبري در اين‏مورد مي‏گويد: «اين دو شاعر هر دو در يك سال «1285» پا به عرصه وجود گذاشتند و از بيست سالگي همديگر را ديده و با يكديگر آشنا بودند و هر دو شاعر و سخنوري مشهور … اما چرا به رغم شناخت كامل نسبت به يكديگر با هم ازدواج نكردند؟ مرحوم شهريار در اعتراف صريح اذعان مي‏دارد كه: هنوز من به دل از داغ او عزادارم هزار حيف كه من رشد عقلي‏ام كم بود در آن سنين و دلم نيز بند جاي دگر و گرنه عقد من و او به عرش مي‏بستند …»(9) آن بانوي اديب با اينكه هيچ گاه صاحب فرزند نشد، ولي با استمداد از روح لطيف خود، عواطف مادري و احساسات زيباي يك مادر با طفل كوچكش را كه سرانجام بايستي برحسب تقدير و مشيت الهي از او جدا شود، به زيبايي حكايت مي‏كند و جذاب‏ترين دستمايه هنري خويش را در قالب «لطف حق» از زبان «يوگابد» مادر موسي(ع) و وداع او با فرزند پديدار مي‏نمايد. به گونه‏اي كه گويي پروين در ازل «مادر» بوده است: مادر موسي چو موسي را به نيل 

مادر موسي چو موسي را به نيل درفكند از گفته رب جليل خود ز ساحل كرد با حسرت نگاه گفت كاي فرزند خُرد بي‏گناه گر فراموشت كند لطف خداي چون رهي زين كشتي بي‏ناخداي؟! گر نيارد ايزد پاكت به ياد آب خاكت را دهد ناگه به باد وحي آمد كاين چه فكر باطل است! رهرو ما اينك اندر منزل است پرده شك را برانداز از ميان تا ببيني سود كردي يا زيان ما گرفتيم آنچه را انداختي دست حق را ديدي و نشناختي در تو تنها عشق و مهر مادري است شيوه ما عدل و بنده‏پروري است …(10) بررسي چند قطعه از مناظرات در اشعار پروين چه عاملي باعث شد كه شاعره از عناصر ناهمگون و ضدهايي كه مكمل يكديگرند، در اشعار خود بهره جويد؟ بايستي به علت استفاده از اين قبيل عناصر كه اغلب مواقع به آن بي‏اعتناييم، پي بُرد و به دقت كنجكاو بود و علت را در سير پيدايش معلول جستجو كرد. همان گونه كه مولوي زندگي را آشتي ضدها مي‏دانست و در زمانه معاصر سهراب سپهري سعي بر آن داشت در كنار زيبايي‏هاي خيره‏كننده طبيعت، به زشتي‏ها بنگرد و جايي در عرصه عنايت و دقت نظر انسان‏ها نسبت به عيب‏هاي ظاهر طبيعت باز كند، تا جايي كه از نگريستن زاغچه در مزرعه بي‏خبر نمي‏ماند، حال چه رسد كه نگران خالي بودن قفس از كركس باشد! همچنين است در اشعار پروين اعتصامي؛ «سير و پياز»، «نخود و لوبيا»، «سوزن و نخ» و … هر كدام در صدد آنند كه از محاسن خود داد سخن بدهند و در همان حال از بيان معايب و زشتي‏هاي يكديگر طفره نروند. پروين قبل از آنكه از اين قبيل ضدها در شعر استفاده كند، مطالعه كاملي از منظومه باستاني مناظره «بُز و درخت آسوريك» نمود كه هر كدام در فوايد و سود خود داد سخن مي‏راند. بُز از پشم و شير و گوشت و … خود مي‏گفت و درخت از برگ و بَر و ريشه و شاخه … آن هم بدون آنكه يكي بر ديگري در اين مناظره فايق آيد. در اشعار پروين از اين گونه مناظرات فراوان مي‏بينيم از قبيل مناظره معروف «سير و پياز» تحت عنوان نكوهش بي‏جا كه به بخشي از ابيات آن اشاره مي‏كنيم: سير يك روز طعنه زد به پياز كه تو مسكين چقدر بدبويي گفت از عيب خويش بي‏خبري زان ره از خَلق عيب مي‏جويي گفتن از زشترويي ديگران نشود باعث نكورويي تو گمان مي‏كني كه شاخ گلي به صف سرو و لاله مي‏رويي يا كه همبوي مُشك تاتاري يا ز ازهار باغ مينويي خويشتن بي‏سبب بزرگ مكن تو هم از ساكنان اين كويي …(11) يا مناظره بلبل با گل كه به گل مي‏گويد: چرا با اين همه حُسن و زيبايي، هم‏صحبت و نديم خار هستي؛ كه حكايتي است شنيدني! گل، پژمردگي خود را مرهون شكفتن مي‏داند و همسايگي با خار را بر حسب تقدير و فرمان الهي. تنها گلِ وجود حق است كه هيچ گاه پژمردني نيست. ابياتي از «گل بي‏عيب»: بلبلي گفت سحر با گل سرخ كاين همه خار به گَردْ تو چراست؟ گل خوشبوي و نكويي چو ترا همنشين بودنِ با خار خطاست … گفت زيبايي گل را مَسِتاي ز آنكه يكره خوش و يكدم زيباست … آن خوشي كز تو گريزد، چه خوشي است؟! آن صفايي كه نماند، چه صفاست؟! … ناگريز است گل از صحبت خار چمن و باغ به فرمان خداست ما شكفتيم كه پژمرده شويم گل سرخي كه دو شب ماند گياست … … ما چو رفتيم گُلِ ديگر هست ذات حق بي‏خلل و بي‏همتاست …(12) گفتگوي «كعبه» با «دل» حكايتي است بسيار شيرين و دل‏انگيز … كعبه از پيدايش و خلقت خود به دست حضرت ابراهيم خليل‏اللّه‏(ع) مي‏بالد و مباهات مي‏كند كه بهترين نقطه زمين جايگاه اوست … و دل هم آفرينش خود را مرهون دست حيّ داور و خداي تعالي مي‏داند و اينكه درِ او گاه و بي‏گاه به جانب حق گشوده مي‏گردد در حالي كه درِ كعبه تنها در ايام عيد و ديدار حاجيان گشوده مي‏شود. گه احرام، روز عيد قربان سخن مي‏گفت با خود كعبه زينان كه من مرآت نور ذوالجلالم عروس پرده بزم وصالم مرا دست خليل‏اللّه‏ برافراشت خداوندم عزيز و نامور داشت نباشد هيچ اندر خطّه خاك مكاني همچو من فرخنده و پاك … خوش آن استاد كاين آب و گِل آميخت خوش آن معمار كاين طرح نكو ريخت خوش آن درزي كه زريّن جامه‏ام دوخت خوش آن بازارگان كاين حلّه بفروخت … بدو خنديد دل آهسته كاي دوست ز نيكان خود پسنديدن نه نيكوست … ترا چيزي برون از آب
ترا چيزي برون از آب و گِل نيست مبارك كعبه‏اي مانند دل نيست ترا گر ساخت ابراهيم آزر مرا بفراشت دست حَيّ داور … ترا در عيدها بوسند درگاه مرا بازست در هر گاه و بي‏گاه …(13) مرگ پدر و آغاز اندوه شاعره يوسف اعتصام‏الملك آشتياني پس از سال‏ها تلاش جهت برقراري و ثبات تمدن والاي ادب و فرهنگ درخشان ايران زمين، سرانجام در سال 1316 بر اثر بيماري از دنيا رفت، در حالي كه سه سال از جدايي پروين گذشته بود. اين حادثه به شدت در روح لطيف و بلند پروين تأثير گذاشت. از اين‏رو در تعزيت پدر قطعه‏اي جانسوز سرود. او قضا را به دزدي تشبيه كرد كه به ناگهان پدر را برده و به ناداني فرزند مي‏خندد. پروين مي‏داند كه روزگار، بسياري انسان‏هاي سوگوار را سر به گريبان ديده و اندوه او براي فلك تفاوتي نمي‏كند … انس و الفت پروين با پدري انديشمند كه معلم او در حكمت و ادب به شمار مي‏رفت، مايه تحسين و شگفتي است. همان گونه كه از سرِ درد مي‏گويد: … پدر آن تيشه كه بر خاك تو زد دست اجل تيشه‏اي بود كه شد باعث ويراني من يوسفت نام نهادند و به گرگت دادند مرگ گرگ تو شد اي يوسف كنعاني من مه گردون ادب بودي و در خاك شدي خاكْ زندان تو گشت اي مه زنداني من از ندانستن من دزد قضا آگه بود چون ترا برد بخنديد به ناداني من … دهر بسيار چو من سر به گريبان ديده است چه تفاوت كندش سر به گريباني من …؟(14) شغل پروين ممكن است براي بسياري اين سؤال پيش آيد كه پروين اعتصامي غير از هنر شاعري به چه جنبه‏هاي ديگر از مشاغل اجتماعي مي‏پرداخت؟ حكيمه و بانوي شعر بلافاصله پس از اتمام دوره تحصيلات در مدرسه بيت ايل، بنا به پيشنهاد اهل ادب، به سمت كتابداري كتابخانه مركزي يا ملي برگزيده شد. اما روح جستجوگر بلند پروين مانع از آن بود كه در قفسه كتابخانه‏ها بال بگشايد. او قبل از آنكه به جمع‏آوري اشعار ـ آن گونه كه هَمّ و غم بسياري از شاعران امروزي است ـ بينديشد، نگران تبعيض، فخرفروشي و خودنمايي كائنات و موجودات در عرصه عالم بود. به همين دليل به سرودن شعر بر حسب اقتضاي جامعه و نوع ديدگاه انسان‏ها نسبت به روحيات و حالات يكديگر پرداخت. پروين قبل از آنكه يك شاعر باشد، يك شعور كامل
پروين قبل از آنكه يك شاعر باشد، يك شعور كامل برخاسته از اشراق الهي بود. پروين اعتصامي حتي بعد از مرگ مورد بي‏اعتنايي واقع شد، چون دستمايه‏هاي ادبي وي را سروده يك مرد كه مشخص نبود چه كسي است مي‏دانستند. هنگامي كه سيزده قطعه شعر پروين در مجله «بهار» چاپ شد، بسياري از خرده‏بينان گمان مي‏كردند كه سراينده اين شعرها بايد «مرد» باشد، اما پروين قبل از رحلت، در آخرين شماره سال دوم مجله بهار، بر اين شبهه خط بطلان كشيد و نشان داد زن ايراني فقط براي آشپزخانه و ظرف و لباس‏شستن و … خلق نگشته، بلكه در عرصه علم و ادب نيز مي‏تواند از بزرگان صاحب نام باشد. خود در اين باره گويد: از غبار فكر باطل، پاك بايد داشت دل تا بداند ديو كاين آيينه جاي گَرد نيست مرد پندارند پروين را چه برخي ز اهل فضل اين معما گفته نيكوتر كه پروين مرد نيست! …(15) به رغم مخالفت‏هاي اهل فن! با اشعار پروين كه آنها را سروده يك مرد! مي‏دانستند، دكتر عبدالحسين زرين‏كوب در رد اين شبهه، از يك مؤلف جوان و نوخاسته به نام «محمدضيا هشترودي» نام مي‏برد كه مجموعه‏اي از نظم و نثر فارسي را با ملاحظات انتقادي به نام «منتخب آثار» منتشر كرد و در ضمن آن به مناسبت نقل و نقد شعر پروين، از او بسيار تحسين نمود، تا بدانجا كه موجبات رنجش و كدورت برخي از شاعران معروف عصر فراهم شد و ملك‏الشعراي بهار را وا داشت تا به اين طرز نقد اعتراض كند … .(16) بيماري و مرگ پروين كمتر كسي است كه از قديم‏الايام با بيماري مهلك «تيفوس» يا «حصبه» آشنا نبوده و شاهد مرگ و فناي ابناي آدم توسط اين بيماري صعب‏العلاج نباشد. در جامعه ايران قديم كه هنوز علم طب به ترقي و پيشرفت نرسيده بود، تب حصبه به دليل شيوع عام، بسياري از انسان‏ها را مي‏كُشت. از جمله پروين اعتصامي كه در عنفوان جواني به اين مرض مهلك دچار گشت. ابوالفتح اعتصامي، برادر پروين در باره علت بيماري و سرانجام مرگ جانگداز وي، چنين گفته است: «بيماري پروين از همان ابتدا حصبه تشخيص داده شد و هيچ سِرّ و ابهامی در کار نبود
.. «پروين اعتصامي» ساعاتي قبل از مرگ از دايي خود كه هر روز بر بالين او حضور مي‏يافت، درخواست دعا كرد و نيز از درگاه خداوند براي مادر دردمند خويش طلب صبر و استقامت نمود. از آن به بعد، سكرات قبل از فوت گريبانگير پروين گشت تا نيمه‏شب جمعه 15 فروردين سال 1320 در آغوش مادر جان به جان آفرين تسليم نمود.(18) شايان ذكر است پروين هميشه به ياد كوچ و رحلت از اين دنياي فاني بود. از اين‏رو مي‏دانست كه چگونه به پيشواز مرگ بشتابد. لذا اين ابيات را جهت سنگ مزار خويش سرود كه جهت حُسن‏ختام و اداي احترام به روح بانوي شعر و ادب كه در جوار آرامگاه فاطمه معصومه(س) در سرزمين مقدس قم به خواب ابدي فرو رفته است، به طور كامل آن را بازگو مي‏كنيم: اينكه خاك سيهش بالين است اختر چرخ ادب پروين است گرچه جز تلخي از ايام نديد هرچه خواهي، سخنش شيرين است صاحب آن همه گفتار، امروز سائل فاتحه و ياسين است دوستان بِهْ كه ز وي ياد كنند دل بي‏دوست، دلي غمگين است خاك در ديده بسي جانفرساست سنگ بر سينه بسي سنگين است بيند اين بستر و عبرت گيرد هر كه را چشم حقيقت‏بين است هر كه باشي و ز هر جا برسي آخرين منزل هستي اين است آدمي هرچه توانگر باشد چون بدين نقطه رسد، مسكين است اندر آنجا كه قضا حمله كند چاره، تسليم و ادب، تمكين است زادن و كشتن و پنهان كردن دهر را رسم و ره ديرين است خرّم آن كس كه در اين محنت‏گاه خاطري را سبب تسكين است(19) خداوند او را رحمت كند. پي نوشت : 1 ـ حكيم بانوي شعر فارسي، دكتر رحيم چاووشي اكبري (سيناي تبريزي)، ص22 ـ 23. 2 ـ ديوان پروين اعتصامي، به كوشش محمد عالمگير تهراني، ص312، نوبت چاپ: 1378. 3 ـ همان، ص30 ـ 35. 4 ـ ديوان پروين اعتصامي، فرشته انس، ص187 ـ 188. 5 ـ حكيم بانوي شعر فارسي، ص238. 6 ـ گلستان سعدي، حكايت 111/5، دكتر محمدعلي فروغي، دكتر حسن انوري. 7 ـ ديوان پروين اعتصامي، عهد خونين، ص178 ـ 179. 8 ـ همان، ص424. 9 ـ حيكم بانوي شعر، ص192. 10 ـ ديوان اشعار، لطف حق، ص265 ـ 266. 11 ـ همان، 
ديوان پروين اعتصامي، عهد خونين، ص178 ـ 179. 8 ـ همان، ص424. 9 ـ حيكم بانوي شعر، ص192. 10 ـ ديوان اشعار، لطف حق، ص265 ـ 266. 11 ـ همان، نكوهش بي‏جا، ص295 ـ 296. 12 ـ همان، گل بي‏عيب، ص232 ـ 233. 13 ـ همان، كعبه دل، ص205 ـ 206. 14 ـ همان، در تعزيت پدر، ص424 ـ 425. 15 ـ حكيم بانوي شعر فارسي، ص224. 16 ـ با كاروان حلّه، دكتر عبدالحسين زريّن‏كوب، ص364. 17 ـ حكيم بانوي شعر فارسي، ص241. 18 ـ همان، ص241 ـ 224. 19 ـ ديوان اشعار، ص426. نويسنده: پروين داودي‏فرد

در سال 1314 هجري شمسي كه رضاخان زنان را وادار به كشف حجاب كرد،«پروين» در سنين هجده سالگي در جشن فارغ‏التحصيلي خود سخنان ارزشمندي را در مدرسه دخترانه آمريكايي «ايران بيت ايل» بر ضد اين اقدام ايراد نمود.

«رخشنده اختر فروزان آسمان شعر و ادب ايران در 25 اسفند سال 1285 در شهر تاريخي و ادب‏پرور تبريز ديده به جهان گشود. وي تنها دختر خانواده بود و خانواده اعتصامي با داشتن سه فرزند پسر، ديگر صاحب دختر نشدند. پروين، با هوش و قريحه خدادادي كه با نظارت و آموزش پدر خويش (يوسف اعتصام‏الملك آشتياني) از خود بروز داد، بيش از برادران مورد توجه واقع گشت تا جايي كه مرحوم اعتصامي تصميم گرفت دختر خردسال را جهت آشنايي هرچه بيشتر با مفاهيم شعر و ادب به تهران بياورد؛ بخصوص كه همزمان با جريانات مشروطه‏طلبي در عصر قاجاريه، بازار شعر و ادبيات در عرصه مبارزات مطبوعاتي رونق خاصي يافته بود. پدر پروين براي پي بردن به علت پيشرفت دختر اديب و فرزانه اعتصام‏الملك، در ابتدا بايد با شخصيت ادبي پدر آشنا شد. پدر پروين، در 1253 در تبريز به دنيا آمد. در كودكي به فراگيري ادبيات عرب پرداخت و فقه، اصول، منطق، كلام و حكمت قديم را به خوبي فرا گرفت. آن مرحوم تلاش‏هاي قابل توجهي در علوم ادبي انجام داد نظير شرح «اطواق‏الذهب» جاراللّه‏ زمخشري، مفسّر معروف قرن پنجم هجري، تحت عنوان «قلائدالادب في شرح اطواق الذهب».

رغ‏التحصيلي خود سخنان ارزشمندي را در مدرسه دخترانه آمريكايي «ايران بيت ايل» ايراد نمود و در برابر صفوف منظم دختران محصل و همشاگردي‏هاي خويش در حالي كه اين سطور را بر اوراق نگاشته بود، با استحكام بيان، داد سخن راند: «در قرون وسطي، معبدها و صومعه‏ها زندان علوم و معارف بودند. انظار خلق از مشاهده طلعت دلاراي علم محظوظ نمي‏شد و در مزرعه اميد انسانها گياه ترقي نمي‏روييد. همين كه صنعت طبع و نشر كتب در قرن پانزدهم به وجود آمد، تأليفات گرانبها كه ديرزماني در كُنج گمنامي پنهان بودند، به موقعِ استفاده گذاشته شده، به بيداري افكار، خدمات نمايان كردند. تشنگان بيابان ناداني از چشمه شيرين معرفت سيراب گشتند و درماندگان جهل، از تاريكي به طرف نور و روشنايي رفتند. ارباب تحقيق به واسطه كوشش متمادي، زمانه رام از چه شدي؟! رميدن آموز منديش كه رام هست يا نه بر مردم چشم، ديدن آموز شو روز به فكر آب و دانه هنگام شب آرميدن آموز …(2) سخنراني پروين در باره تربيت زنان در سال 1314 هجري شمسي كه رضاخان زنان را وادار به كشف حجاب كرد و زماني كه برخي زنان ايراني به انواع مد لباس، آرايش سر و صورت و در برنمودن زيور و زينت روي آورده بودند، زماني كه مادران و زنان نجيب از بيم پذيرش تحميلي قانون كشف حجاب، در اندرون خانه‏ها از فرط غصه و اندوه جان مي‏سپردند، «پروين» در سنين هفده ـ هجده سالگي در جشن فارغ‏التحصيلي خود سخنان ارزشمندي را در مدرسه دخترانه آمريكايي «ايران بيت ايل» ايراد نمود و در برابر صفوف منظم دختران محصل و همشاگردي‏هاي خويش در حالي كه اين سطور را بر اوراق نگاشته بود، با استحكام بيان، داد سخن راند: «در قرون وسطي، معبدها و صومعه‏ها زندان علوم و معارف بودند. انظار خلق از مشاهده طلعت دلاراي علم محظوظ نمي‏شد و در مزرعه اميد انسانها گياه ترقي نمي‏روييد. همين كه صنعت طبع و نشر كتب در قرن پانزدهم به وجود آمد، تأليفات گرانبها كه ديرزماني در كُنج گمنامي پنهان بودند، به موقعِ استفاده گذاشته شده، به بيداري افكار، خدمات نمايان كردند. تشنگان بيابان ناداني از چشمه شيرين معرفت سيراب گشتند و درماندگان جهل، از تاريكي به طرف نور و روشنايي رفتند. ارباب تحقيق به واسطه كوشش متمادي، 

زن ايراني در عصر پروين باحجاب بود، اما از مفهوم حجاب درك درست و جامعي عايد او نگشته بود: زن در ايران پيش از اين گويي كه ايراني نبود پيشه‏اش جز تيره‏روزي و پريشاني نبود زندگي و مرگش اندر كنج عزلت مي‏گذشت زن چه بود آن روزها گر ز آنكه زنداني نبود … دادخواهي‏هاي زن مي‏ماند عمري بي‏جواب آشكارا بود اين بيداد، پنهاني نبود عصري كه پروين در آن مي‏زيست، عصر تحقير، بيداد، تحجر و تبعيض بود. رضاخان از يك سو اصرار بر برداشتن حجاب زنان و گذاشتن كلاه پهلوي بر سر مردان داشت. از سويي ديگر پروين در دوران جواني به عيان شاهد هجوم گسترده زنان به مد و پوشاك و حتي طرز سلوك با مردان بود. از ديگر سو شاهد برخي از زنان بود كه به رغم رعايت حجابِ ظاهر كه سر تا پاي زنان ايراني را از گزند ديد نامحرمان پوشيده و مستور مي‏ساخت، بر فكر و انديشه خويش نيز حجاب افكنده بودند. پروين در چنين وضع ناهنجار، زيور و زينت و حجاب را منهاي كسب علم و دانش، براي زن فضيلت نمي‏دانست، چه يك زن آن روز هنوز قادر به بينش صحيح نسبت به ارزش‏هاي متعالي اسلام در عصر آن نبود، زيرا نور دانش را از چشمان او پنهان مي‏داشتند و او خود را ملزم به پرده‏نشيني و رعايت شرم و حيا مي‏دانست. در روزگاري كه مفهوم واقعي و راستين حجاب هنوز در اذهان اغلب ايرانيان روشن نگشته بود، پروين روح علم و درايت را لازمه حيات زنان مي‏دانست. عكس‏هاي پروين اعتصامي باحجاب است، چون او يك زن مسلمان بود. در حالي كه در عصر بي‏حجابي مي‏زيست. در آخرين تصوير به يادگار مانده، او را با يك روسري مشاهده مي‏كنيم، چون مي‏دانست نسل اسلامي ايراني «حجاب» را امري واجب و صادر شده از دستور الهي خواهند دانست. تمام نگراني پروين بر سر جدال و رقابت زنان بر زر و زيور و لباس و كفش و … است در حالي غافلند از اينكه پاي‏بندي به مظاهر خيره‏كننده مثل پارچه و لباس و كفش، نوعي زيورپنداري براي جسم و ذلت و خواري براي روح است: … زني كه گوهر تعليم و تربيت نخريد فروخت گوهر عمر عزيز را ارزان … هميشه فرصت ما صرف شد در اين معني

براي پروين نوع زر و زيور مهم نيست، بلكه پاي‏بندي به ارزش‏هاي ديني و ملي مهم است. چه مانعي دارد كه به يك پوشش ساده و آسان بگرويم؟! آيا حريري كه از كشورهاي بيگانه وارد سرزمين ما بشود، «حجاب» است يا «لباس شب»؟! در دنباله همان شعر مي‏گويد: … چو بگرويم به كرباس خود، چه غم داريم كه حُلّه حلب ارزان شده است يا كه گران از آن حرير كه بيگانه بود نساجش هزار بار برازنده‏تر بود خلقان چه حلّه‏اي است گران‏تر ز حِلْيَت دانش چه ديبهي است نكوتر ز ديبه عرفان هر آن گروهه كه پيچيده شد به دوك خِرَد به كارخانه همّت حرير گشت و كتان … جامه بلند و شمله ساده كه تار و پود آن به دوك خِرَد پيچيده شده و در كارخانه همّت تبديل به حرير و نخ مي‏گردد، مانع ترقيات زن در اجتماع نيست. از سويي ديگر فرهنگ «مدگرايي» و گرايش به انواع مدلهاي لباس روز و شب، مصيبت اساسي و لاعلاج همه زنان شده است … قضيه «جنگ لباس» به گونه‏اي است كه اگر يك خانم از نعمت داشتن فلان مدل جديد بي‏بهره باشد، بايستي مترصد نگاههاي زنان ديگر در فلان مجلس عروسي يا ميهماني باشد. همچنين است حكايت بعضي از خانم‏هاي متمول كه از داشتن كثرت لباس مجبور به فروش و حراج پوشاك خود مي‏شوند، چون از مد افتاده است. رمز جاودانگي شخصيت «پروين اعتصامي» قناعت و بي‏اعتنايي او نسبت به مدل لباس‏ها و زيورآلات است كه او را مقبول تمام زمان‏ها نموده است. ازدواج پروين پروين اعتصامي در تيرماه 1313 با پسرعموي پدر خود كه در آن زمان افسر شهرباني بود ازدواج كرد و به كرمانشاه عزيمت نمود. اين ازدواج بيش از دو ماه نپاييد. پروين زماني گام در عرصه زندگي مشترك نهاده بود كه همسرش به شراب و ترياك معتاد بود. مرحوم ابوالفتح اعتصامي، برادر پروين در باره اخلاق اين مرد مي‏گويد: «عيب كار در اين بود كه اخلاق نظامي او با روح لطيف و آزاد پروين مغايرت داشت. پروين از خانه‏اي كه هرگز مشروب و ترياك بدان راه نيافته بود، پس از ازدواج ناگهان به خانه‏اي وارد شد كه يك دم از مشروب و دود و دم ترياك خالي نبود … شوهر پروين كه سال‏هاست به ديار عدم شتافته، هرگز خشونتي نسبت به او روا نداشت و از او هيچ گاه حركتي
. ازدواج پروين پروين اعتصامي در تيرماه 1313 با پسرعموي پدر خود كه در آن زمان افسر شهرباني بود ازدواج كرد و به كرمانشاه عزيمت نمود. اين ازدواج بيش از دو ماه نپاييد. پروين زماني گام در عرصه زندگي مشترك نهاده بود كه همسرش به شراب و ترياك معتاد بود. مرحوم ابوالفتح اعتصامي، برادر پروين در باره اخلاق اين مرد مي‏گويد: «عيب كار در اين بود كه اخلاق نظامي او با روح لطيف و آزاد پروين مغايرت داشت. پروين از خانه‏اي كه هرگز مشروب و ترياك بدان راه نيافته بود، پس از ازدواج ناگهان به خانه‏اي وارد شد كه يك دم از مشروب و دود و دم ترياك خالي نبود … شوهر پروين كه سال‏هاست به ديار عدم شتافته، هرگز خشونتي نسبت به او روا نداشت و از او هيچ گاه حركتي كه مخالف شؤون يك خانم باشد، سر نزد … علت غايي تفريق همان مغايرت فاحش اخلاق و طرز تفكر طرفين بوده است».(5) درخور تأمل و شگفتي است كه مرحوم يوسف اعتصام‏الملك به رغم درايت و آگاهي نسبت به صفات ميخوارگي و اعتياد پسرعموي خويش، به ازدواج او و پروين رضايت داده و دختر مستعد خود را از تهران كه موجد شور و احساسات ادبي پروين شده بود، به شهري دوردست كه از امكانات رشد و تعالي علمي و ادبي كافي بي‏بهره بود رهسپار سازد! اين ازدواج شوم كه همان ابتدا پايه‏هاي لرزان آن با مصلحت‏بيني خانواده طرفين صورت تحقق به خود يافت، نتيجه‏اي جز طلاق بايسته كه منجر به توسعه روند افكار حكيمانه و عارفانه پروين گشت، به بار نياورد! همه اين عوامل ناخوشايند به گونه‏اي دست در دست يكديگر نهاده بود كه گرچه شاعره به حكم عاطفه و احساسِ بار سنگين مسئوليت خانوادگي بر گُرده خويش، سعي در ثبات شيرازه نظام خانوادگي داشت، ليكن شيشه نازك دل پاك و بي‏آلايش او را تاب همجواري با غبار حاصل از اعتياد و لكه بدنامي شراب نبود …! «طلاق» اگرچه در روايات اسلامي امري مذموم و نكوهيده شمرده شده، اما براي پروين نقطه رهايي از رقيت و از بند زنداني است كه عوام‏الناس به غلط نام آن را «خانه بخت» نهاده‏اند! علي الصباح به روي تو هر كه برخيزد صباح روز سلامت بر او مسا باشد بد اختري چو تو در صحبت تو بايستي ولي چنان كه تويي در جهان

«طلاق» اگرچه در روايات اسلامي امري مذموم و نكوهيده شمرده شده، اما براي پروين نقطه رهايي از رقيت و از بند زنداني است كه عوام‏الناس به غلط نام آن را «خانه بخت» نهاده‏اند! علي الصباح به روي تو هر كه برخيزد صباح روز سلامت بر او مسا باشد بد اختري چو تو در صحبت تو بايستي ولي چنان كه تويي در جهان كجا باشد؟(6) پروين در يك شعر زيبا و آموزنده تحت عنوان «عهد خونين» پيوند شوم زناشويي خود را با لحني عبرت‏آميز به رشته تصوير كشيده است. «باز» و «ماكيان» دو نماد اين پيوند هستند. همسر پروين كه از نام او اطلاعي نداريم، در قهاريت توأم با روحيه نظامي مظهر «باز» است. همه مي‏دانيم باز سمبل پرندگان شكاري است و هميشه در آرم‏ها و نشانه‏هاي نظامي، عكس عقاب و باز نمودار است. پروين خود را مشابه «ماكيان» قرار داده است. مرغي كه شايد هيچ لانه‏اي بِهْ از كنج خانه ـ آن هم در قرون سياهي مقهوريت ـ براي او نيست. شاعره با طبع خاصي كه داشته، جريان خواستگاري همسرش را بسيار شيوا و اديبانه به رشته تصوير كشيده است كه به ابياتي از آن اشاره مي‏كنيم: به بام قلعه‏اي باز شكاري نمود از ماكياني خواستگاري كه من ز آلايش ايام پاكم ز تنهايي بسي اندوهناكم ز بالا صبحگاهي ديدمت روي پسند آمد مرا آن خلقت و خوي …! چه زيبايي به هنگام چميدن چه دانايي به وقت چينه‏چيدن … چه حاصل زيستن در خار و خاشاك زدن منقار و جستن ريگ از خاك من از بازان خاص پادشاهم تمام روز در نخجيرگاهم بيا هم‏عهد و هم‏سوگند باشيم اگر آزاد و گر در بند باشيم تو فرزندان به زير پر نشاني مرا چون پاسبان بر در نشاني! به روز عجز دست هم بگيريم چو گاه مرگ شد با هم بميريم … «ماكيان» كه نماد پروين است، مي‏داند اين پيوند حاصلي جز پشيماني و شايد كشتن و خون ريختن در بر نخواهد داشت … . بگفتا مغز را مگذار در پوست نشد دشمن بدين افسانه‏ها دوست خرابيهاست در اين سست‏بنيان به خون بايد نوشت اين عهد و پيمان مرا تا ضعف عادت شد، ترا زور نخواهد بود اين پيوند مقدور …! پروين از همسر تقاضا مي‏كند كه با اين ازدواج مصلحت‏بينانه او را به سوي عدم و نابودي نكشاند. او خود را صاحب پر و بال ادب مي‏داند و از پدر و مادري شِكْوه دارد كه به يك

! پروين از همسر تقاضا مي‏كند كه با اين ازدواج مصلحت‏بينانه او را به سوي عدم و نابودي نكشاند. او خود را صاحب پر و بال ادب مي‏داند و از پدر و مادري شِكْوه دارد كه به يك «راهزن» ايمني داده و سپس ناخودآگاه طناب و رسن آقايي و سيادت قاهرانه را به دست او مي‏سپارند! … مدار از زندگاني باز ما را مده سوي عدم پرواز ما را چو پر داريم پيراهن نخواهيم چو گندم مي‏دهند ارزن نخواهيم نه هم‏خوئيم ما با هم نه همراز نه انجام است اين ره را، نه آغاز كسي كاو رهزني را ايمني داد به دست او طناب رهزني داد نه سوگند است سوگند هريمن نه دل مي‏سوزدش بر كس نه دامن درِ دل را به روي ديو مگشاي چو بگشودي نداري خويشتن جاي دورويي راه شد نفس دورو را همان بهتر نريزيم آبرو را …(7) شاعره شرح دو ماه و نيم زندگي ملالت‏بار زناشويي را در سه بيت زير بيان كرده است: اي گل تو ز جمعيّت گلزار چه ديدي؟ جز سرزنش و بدسري خار چه ديدي؟ اي لعل دل‏افروز تو با اين همه پرتو جز مشتري سفله به بازار چه ديدي؟ رفتي به چمن ليك قفس گشت نصيبت غير از قفس اي مرغ گرفتار چه ديدي؟(8) پروين با استاد شهريار معاصر بود. آقاي چاووش اكبري در اين‏مورد مي‏گويد: «اين دو شاعر هر دو در يك سال «1285» پا به عرصه وجود گذاشتند و از بيست سالگي همديگر را ديده و با يكديگر آشنا بودند و هر دو شاعر و سخنوري مشهور … اما چرا به رغم شناخت كامل نسبت به يكديگر با هم ازدواج نكردند؟ مرحوم شهريار در اعتراف صريح اذعان مي‏دارد كه: هنوز من به دل از داغ او عزادارم هزار حيف كه من رشد عقلي‏ام كم بود در آن سنين و دلم نيز بند جاي دگر و گرنه عقد من و او به عرش مي‏بستند …»(9) آن بانوي اديب با اينكه هيچ گاه صاحب فرزند نشد، ولي با استمداد از روح لطيف خود، عواطف مادري و احساسات زيباي يك مادر با طفل كوچكش را كه سرانجام بايستي برحسب تقدير و مشيت الهي از او جدا شود، به زيبايي حكايت مي‏كند و جذاب‏ترين دستمايه هنري خويش را در قالب «لطف حق» از زبان «يوگابد» مادر موسي(ع) و وداع او با فرزند پديدار مي‏نمايد. به گونه‏اي كه گويي پروين در ازل «مادر» بوده است: مادر موسي چو موسي را به نيل 

مادر موسي چو موسي را به نيل درفكند از گفته رب جليل خود ز ساحل كرد با حسرت نگاه گفت كاي فرزند خُرد بي‏گناه گر فراموشت كند لطف خداي چون رهي زين كشتي بي‏ناخداي؟! گر نيارد ايزد پاكت به ياد آب خاكت را دهد ناگه به باد وحي آمد كاين چه فكر باطل است! رهرو ما اينك اندر منزل است پرده شك را برانداز از ميان تا ببيني سود كردي يا زيان ما گرفتيم آنچه را انداختي دست حق را ديدي و نشناختي در تو تنها عشق و مهر مادري است شيوه ما عدل و بنده‏پروري است …(10) بررسي چند قطعه از مناظرات در اشعار پروين چه عاملي باعث شد كه شاعره از عناصر ناهمگون و ضدهايي كه مكمل يكديگرند، در اشعار خود بهره جويد؟ بايستي به علت استفاده از اين قبيل عناصر كه اغلب مواقع به آن بي‏اعتناييم، پي بُرد و به دقت كنجكاو بود و علت را در سير پيدايش معلول جستجو كرد. همان گونه كه مولوي زندگي را آشتي ضدها مي‏دانست و در زمانه معاصر سهراب سپهري سعي بر آن داشت در كنار زيبايي‏هاي خيره‏كننده طبيعت، به زشتي‏ها بنگرد و جايي در عرصه عنايت و دقت نظر انسان‏ها نسبت به عيب‏هاي ظاهر طبيعت باز كند، تا جايي كه از نگريستن زاغچه در مزرعه بي‏خبر نمي‏ماند، حال چه رسد كه نگران خالي بودن قفس از كركس باشد! همچنين است در اشعار پروين اعتصامي؛ «سير و پياز»، «نخود و لوبيا»، «سوزن و نخ» و … هر كدام در صدد آنند كه از محاسن خود داد سخن بدهند و در همان حال از بيان معايب و زشتي‏هاي يكديگر طفره نروند. پروين قبل از آنكه از اين قبيل ضدها در شعر استفاده كند، مطالعه كاملي از منظومه باستاني مناظره «بُز و درخت آسوريك» نمود كه هر كدام در فوايد و سود خود داد سخن مي‏راند. بُز از پشم و شير و گوشت و … خود مي‏گفت و درخت از برگ و بَر و ريشه و شاخه … آن هم بدون آنكه يكي بر ديگري در اين مناظره فايق آيد. در اشعار پروين از اين گونه مناظرات فراوان مي‏بينيم از قبيل مناظره معروف «سير و پياز» تحت عنوان نكوهش بي‏جا كه به بخشي از ابيات آن اشاره مي‏كنيم: سير يك روز طعنه زد به پياز كه تو مسكين چقدر بدبويي گفت از عيب خويش بي‏خبري زان ره از خَلق عيب مي‏جويي گفتن از زشترويي ديگران نشود باعث نكورويي تو گمان مي‏كني كه شاخ گلي به صف سرو و لاله مي‏رويي يا كه همبوي مُشك تاتاري يا ز ازهار باغ مينويي خويشتن بي‏سبب بزرگ مكن تو هم از ساكنان اين كويي …(11) يا مناظره بلبل با گل كه به گل مي‏گويد: چرا با اين همه حُسن و زيبايي، هم‏صحبت و نديم خار هستي؛ كه حكايتي است شنيدني! گل، پژمردگي خود را مرهون شكفتن مي‏داند و همسايگي با خار را بر حسب تقدير و فرمان الهي. تنها گلِ وجود حق است كه هيچ گاه پژمردني نيست. ابياتي از «گل بي‏عيب»: بلبلي گفت سحر با گل سرخ كاين همه خار به گَردْ تو چراست؟ گل خوشبوي و نكويي چو ترا همنشين بودنِ با خار خطاست … گفت زيبايي گل را مَسِتاي ز آنكه يكره خوش و يكدم زيباست … آن خوشي كز تو گريزد، چه خوشي است؟! آن صفايي كه نماند، چه صفاست؟! … ناگريز است گل از صحبت خار چمن و باغ به فرمان خداست ما شكفتيم كه پژمرده شويم گل سرخي كه دو شب ماند گياست … … ما چو رفتيم گُلِ ديگر هست ذات حق بي‏خلل و بي‏همتاست …(12) گفتگوي «كعبه» با «دل» حكايتي است بسيار شيرين و دل‏انگيز … كعبه از پيدايش و خلقت خود به دست حضرت ابراهيم خليل‏اللّه‏(ع) مي‏بالد و مباهات مي‏كند كه بهترين نقطه زمين جايگاه اوست … و دل هم آفرينش خود را مرهون دست حيّ داور و خداي تعالي مي‏داند و اينكه درِ او گاه و بي‏گاه به جانب حق گشوده مي‏گردد در حالي كه درِ كعبه تنها در ايام عيد و ديدار حاجيان گشوده مي‏شود. گه احرام، روز عيد قربان سخن مي‏گفت با خود كعبه زينان كه من مرآت نور ذوالجلالم عروس پرده بزم وصالم مرا دست خليل‏اللّه‏ برافراشت خداوندم عزيز و نامور داشت نباشد هيچ اندر خطّه خاك مكاني همچو من فرخنده و پاك … خوش آن استاد كاين آب و گِل آميخت خوش آن معمار كاين طرح نكو ريخت خوش آن درزي كه زريّن جامه‏ام دوخت خوش آن بازارگان كاين حلّه بفروخت … بدو خنديد دل آهسته كاي دوست ز نيكان خود پسنديدن نه نيكوست … ترا چيزي برون از آب
ترا چيزي برون از آب و گِل نيست مبارك كعبه‏اي مانند دل نيست ترا گر ساخت ابراهيم آزر مرا بفراشت دست حَيّ داور … ترا در عيدها بوسند درگاه مرا بازست در هر گاه و بي‏گاه …(13) مرگ پدر و آغاز اندوه شاعره يوسف اعتصام‏الملك آشتياني پس از سال‏ها تلاش جهت برقراري و ثبات تمدن والاي ادب و فرهنگ درخشان ايران زمين، سرانجام در سال 1316 بر اثر بيماري از دنيا رفت، در حالي كه سه سال از جدايي پروين گذشته بود. اين حادثه به شدت در روح لطيف و بلند پروين تأثير گذاشت. از اين‏رو در تعزيت پدر قطعه‏اي جانسوز سرود. او قضا را به دزدي تشبيه كرد كه به ناگهان پدر را برده و به ناداني فرزند مي‏خندد. پروين مي‏داند كه روزگار، بسياري انسان‏هاي سوگوار را سر به گريبان ديده و اندوه او براي فلك تفاوتي نمي‏كند … انس و الفت پروين با پدري انديشمند كه معلم او در حكمت و ادب به شمار مي‏رفت، مايه تحسين و شگفتي است. همان گونه كه از سرِ درد مي‏گويد: … پدر آن تيشه كه بر خاك تو زد دست اجل تيشه‏اي بود كه شد باعث ويراني من يوسفت نام نهادند و به گرگت دادند مرگ گرگ تو شد اي يوسف كنعاني من مه گردون ادب بودي و در خاك شدي خاكْ زندان تو گشت اي مه زنداني من از ندانستن من دزد قضا آگه بود چون ترا برد بخنديد به ناداني من … دهر بسيار چو من سر به گريبان ديده است چه تفاوت كندش سر به گريباني من …؟(14) شغل پروين ممكن است براي بسياري اين سؤال پيش آيد كه پروين اعتصامي غير از هنر شاعري به چه جنبه‏هاي ديگر از مشاغل اجتماعي مي‏پرداخت؟ حكيمه و بانوي شعر بلافاصله پس از اتمام دوره تحصيلات در مدرسه بيت ايل، بنا به پيشنهاد اهل ادب، به سمت كتابداري كتابخانه مركزي يا ملي برگزيده شد. اما روح جستجوگر بلند پروين مانع از آن بود كه در قفسه كتابخانه‏ها بال بگشايد. او قبل از آنكه به جمع‏آوري اشعار ـ آن گونه كه هَمّ و غم بسياري از شاعران امروزي است ـ بينديشد، نگران تبعيض، فخرفروشي و خودنمايي كائنات و موجودات در عرصه عالم بود. به همين دليل به سرودن شعر بر حسب اقتضاي جامعه و نوع ديدگاه انسان‏ها نسبت به روحيات و حالات يكديگر پرداخت.
پروين قبل از آنكه يك شاعر باشد، يك شعور كامل برخاسته از اشراق الهي بود. پروين اعتصامي حتي بعد از مرگ مورد بي‏اعتنايي واقع شد، چون دستمايه‏هاي ادبي وي را سروده يك مرد كه مشخص نبود چه كسي است مي‏دانستند. هنگامي كه سيزده قطعه شعر پروين در مجله «بهار» چاپ شد، بسياري از خرده‏بينان گمان مي‏كردند كه سراينده اين شعرها بايد «مرد» باشد، اما پروين قبل از رحلت، در آخرين شماره سال دوم مجله بهار، بر اين شبهه خط بطلان كشيد و نشان داد زن ايراني فقط براي آشپزخانه و ظرف و لباس‏شستن و … خلق نگشته، بلكه در عرصه علم و ادب نيز مي‏تواند از بزرگان صاحب نام باشد. خود در اين باره گويد: از غبار فكر باطل، پاك بايد داشت دل تا بداند ديو كاين آيينه جاي گَرد نيست مرد پندارند پروين را چه برخي ز اهل فضل اين معما گفته نيكوتر كه پروين مرد نيست! …(15) به رغم مخالفت‏هاي اهل فن! با اشعار پروين كه آنها را سروده يك مرد! مي‏دانستند، دكتر عبدالحسين زرين‏كوب در رد اين شبهه، از يك مؤلف جوان و نوخاسته به نام «محمدضيا هشترودي» نام مي‏برد كه مجموعه‏اي از نظم و نثر فارسي را با ملاحظات انتقادي به نام «منتخب آثار» منتشر كرد و در ضمن آن به مناسبت نقل و نقد شعر پروين، از او بسيار تحسين نمود، تا بدانجا كه موجبات رنجش و كدورت برخي از شاعران معروف عصر فراهم شد و ملك‏الشعراي بهار را وا داشت تا به اين طرز نقد اعتراض كند … .(16) بيماري و مرگ پروين كمتر كسي است كه از قديم‏الايام با بيماري مهلك «تيفوس» يا «حصبه» آشنا نبوده و شاهد مرگ و فناي ابناي آدم توسط اين بيماري صعب‏العلاج نباشد. در جامعه ايران قديم كه هنوز علم طب به ترقي و پيشرفت نرسيده بود، تب حصبه به دليل شيوع عام، بسياري از انسان‏ها را مي‏كُشت. از جمله پروين اعتصامي كه در عنفوان جواني به اين مرض مهلك دچار گشت. ابوالفتح اعتصامي، برادر پروين در باره علت بيماري و سرانجام مرگ جانگداز وي، چنين گفته است: «بيماري پروين از همان ابتدا حصبه تشخيص داده شد و هيچ سِرّ و ابهامی در کار نبود
.. «پروين اعتصامي» ساعاتي قبل از مرگ از دايي خود كه هر روز بر بالين او حضور مي‏يافت، درخواست دعا كرد و نيز از درگاه خداوند براي مادر دردمند خويش طلب صبر و استقامت نمود. از آن به بعد، سكرات قبل از فوت گريبانگير پروين گشت تا نيمه‏شب جمعه 15 فروردين سال 1320 در آغوش مادر جان به جان آفرين تسليم نمود.(18) شايان ذكر است پروين هميشه به ياد كوچ و رحلت از اين دنياي فاني بود. از اين‏رو مي‏دانست كه چگونه به پيشواز مرگ بشتابد. لذا اين ابيات را جهت سنگ مزار خويش سرود كه جهت حُسن‏ختام و اداي احترام به روح بانوي شعر و ادب كه در جوار آرامگاه فاطمه معصومه(س) در سرزمين مقدس قم به خواب ابدي فرو رفته است، به طور كامل آن را بازگو مي‏كنيم: اينكه خاك سيهش بالين است اختر چرخ ادب پروين است گرچه جز تلخي از ايام نديد هرچه خواهي، سخنش شيرين است صاحب آن همه گفتار، امروز سائل فاتحه و ياسين است دوستان بِهْ كه ز وي ياد كنند دل بي‏دوست، دلي غمگين است خاك در ديده بسي جانفرساست سنگ بر سينه بسي سنگين است بيند اين بستر و عبرت گيرد هر كه را چشم حقيقت‏بين است هر كه باشي و ز هر جا برسي آخرين منزل هستي اين است آدمي هرچه توانگر باشد چون بدين نقطه رسد، مسكين است اندر آنجا كه قضا حمله كند چاره، تسليم و ادب، تمكين است زادن و كشتن و پنهان كردن دهر را رسم و ره ديرين است خرّم آن كس كه در اين محنت‏گاه خاطري را سبب تسكين است(19) خداوند او را رحمت كند. پي نوشت : 1 ـ حكيم بانوي شعر فارسي، دكتر رحيم چاووشي اكبري (سيناي تبريزي)، ص22 ـ 23. 2 ـ ديوان پروين اعتصامي، به كوشش محمد عالمگير تهراني، ص312، نوبت چاپ: 1378. 3 ـ همان، ص30 ـ 35. 4 ـ ديوان پروين اعتصامي، فرشته انس، ص187 ـ 188. 5 ـ حكيم بانوي شعر فارسي، ص238. 6 ـ گلستان سعدي، حكايت 111/5، دكتر محمدعلي فروغي، دكتر حسن انوري. 7 ـ ديوان پروين اعتصامي، عهد خونين، ص178 ـ 179. 8 ـ همان، ص424. 9 ـ حيكم بانوي شعر، ص192. 10 ـ ديوان اشعار، لطف حق، ص265 ـ 266. 11 ـ همان، 
ديوان پروين اعتصامي، عهد خونين، ص178 ـ 179. 8 ـ همان، ص424. 9 ـ حيكم بانوي شعر، ص192. 10 ـ ديوان اشعار، لطف حق، ص265 ـ 266. 11 ـ همان، نكوهش بي‏جا، ص295 ـ 296. 12 ـ همان، گل بي‏عيب، ص232 ـ 233. 13 ـ همان، كعبه دل، ص205 ـ 206. 14 ـ همان، در تعزيت پدر، ص424 ـ 425. 15 ـ حكيم بانوي شعر فارسي، ص224. 16 ـ با كاروان حلّه، دكتر عبدالحسين زريّن‏كوب، ص364. 17 ـ حكيم بانوي شعر فارسي، ص241. 18 ـ همان، ص241 ـ 224. 19 ـ ديوان اشعار، ص426. نويسنده: پروين داودي‏فرد